"باتون" همه ذهن دخترك را پركرده است. تا به حال در هيچ كتاب درسي و غير درسي، حتي دانشنامه بزرگ چيزي درباره آن نخوانده بود. هر روز به عناوين مختلف درباره وزن باتون ، جنسش، محل فروشش و ازين قبيل مي پرسد. اينكه اگر باتون به سر بخورد چه مي شود؟ به كمر بخورد چه؟ اگر به بچه بزنند مي ميرد؟ در فيلمهاي باورنكردني اين روزها، ميچكا فقط به دنبال باتون و لحظه برخورد آن با بدن و عكس العمل آدمهاست.
پيشتر توجهش به لباس و سوت پليس بود حالا اما به اسلحه كمريش.فهميده است آن اسلحه جديست و آن خيابانهاي دوست داشتني تهران است كه همين ده روز پيش از درختانش توت چيديم.
از پنجره آشپزخانه ديده ام در باغ پشت خانه ، آنجا كه مامان نشاء گوجه و ريحان كاشته بود شاخه شكسته درخت گردو را برداشته و چند بار به پا و دستش كوبيد تا آستانه درد را بيابد.
سربازهاي شهرمان تازگي ها در دسته هاي سه يا چهارنفره قدم مي زنند. نميدانم قبل ازين باتون به كمرشان بود و من نمي ديدم؟ اينجا خيابان امير مازندرانيست. چهار سرباز باتون به كمر از روبرو مي آيند. چهارمي باتون را دست گرفته و همچنان كه با دوستانش گرم صحبت است مشغول بازيست، در هوا مي چرخاندش و گاهي ضربه ملايمي به ران مي زند. هر قدم كه نزديك تر مي شويم ميچكا بيشتر به من مي چسبد. از كنارمان كه رد مي شوند خودش را كاملا پشت من مخفي كرده است. بعد چند بار برگشته و از پشت نگاهشان مي كند. پشت پيچ خيابان كه محو مي شوند مي دود جلو و مي گويد:خداروشكر، به ما نخورد!... بستني اش آب شده و تا آرنجش جاريست.


