فلكه يخسازي بازار كوفه است. قرارست پل روگذر بنا شود. كركره هاي زردرنگ خيابان را قسمت بندي كرده و ماشين و عابر و جرثقيل در هم مي لولند. راننده خطي فلكه توشيبا با جوانك راننده ديگري دست به يقه شده اند. راننده خطي مسافر را از ماشين جوانك غير خطي پياده مي كند. مسافر كت و شلوارپوش، با شرمندگي پايين آمده، منتظرست تكليفش روشن شود. دو نفر مشغول خوردن كباب سيخي، به هيجان آمده و تشويق مي كنند: بزن دِ ري! ...پليس يك بند سوت مي زند. لاستيك پرايد سر پيچ جيغ مي كشد و به سرعت دور مي شود و صداي موسیقی هارد راکش جا مي ماند. يك نفر اسمم را صدا ميزند. صدايش آشناست.دير كرده ام. پايم را تندتر مي كنم.دوباره صدا ميزند: ميم!
دستي چادرم را مي كشد. بر مي گردم. آشناست. كجا ديدمش؟ اداره ؟ بسرعت همسايه هاي قديمي را در ذهن مرور مي كنم. همكاران ادراه. مدرسه.
:چقدر لاغر شدي؟ مريض شدي؟ ...
چرا به خاطر نمي آورمش؟ مي گويم بله لاغر شدم. نگران مي شود:"چرا ديگه نمياي؟ بچه ها چندبار سراغتو گرفتن. خانم كلانتري هم همينطور"...
خانم كلانتري؟! كلاس زبان! زهره! اوه زهره! :"راستي بچه ها همه خوبن؟ هَو واز ايت گوئينگ؟حال دختر خوشگلتون چطوره؟ قربون شما برم، خيلي دلم براتون تنگ شده بود. شماره تونو نداشتم زنگ بزنم. به خانم كلانتري خيلي سلام برسونين. ببخشيد من ديرم شده. امري نيست؟ با اجازه...
***
ده دقيقه به يك مي رسم مدرسه. پنج دقيقه تاخير. مدير به ساعت ديواري نگاه مي كند. چشم غره مي رود. دفتر ورود را كه امضا مي زنم خانم مشاور مي پرسد:اذان گفتن؟... لابد مي خواهد مرا محك بزند. مي گويم نه هنوز. به سرعت پوشه ام را برميدارم و از پله ها بالا مي دوم.
زنگ تفريح اول٬ شيفت عصر. معلم جغرافي چند بار از سروصداي بچه ها در راهرو شكايت مي كند تا بتواند برسد به جمله: نفهمستم نماز خدايه چه جور بخوانسمه... معلم تاريخ چند بار تا دستشويي مي رود و برميگردد تا خلوت شود براي وضو. معلم رياضي روي تكه موكت كهنه اي قامت مي بندد.معلم زيست و عربي گرم صحبتند ،بالاخره بعضی ها عذر شرعي دارند. خانم پرورشي مي گويد انگشتر جزء تزئينات است و گناه دارد.فقط حلقه ازدواج جايزست. دستهايم را در هم قلاب مي كنم و انگشترم را كه يادگار اولين مسافرتم با همخانه به اصفهانست مخفي مي كنم. گنبد مسجد شيخ لطف الله را می بینم... دنیا به رنگ آبی فیروزه ای درآمده... صداي چرخ كالسكه ها و سم اسبهایی كه دور نقش جهان مي دوند به گوش مي رسد...
فكر مي كنم ناظم همه جا دنبالم است. حتي وقتي انتهاي نمازخانه ميان دانش آموزان ريز و درشت به سجده رفته ام. بچه ها بين خودشان برايم جا باز مي كنند. «شنبه بازاري» چادر نماز كهنه اي دستم مي دهد. برگهاي درخت صنوبر پشت پنجره مي رقصند. باد زير چادرم مي دود. كنار بچه ها نماز خواندن چه لطفي دارد!


