خانم ن مرد. ديشب ميم كوچك خبر داد خانم ن مرد.
باز پرسيدم: خانم ن؟...
همان زن لاغر با شلوار چيت گلدار و نگاههاي لرزان پرتنش؟ كه خودش را در ترشي بادمجان و سركه سيب جاودانه كرد؟ آن سايه نحيف چادرپيچ، كه گربهوار از لاي بوتههاي محبوبهشب ميخزيد و شيشه دلال تازه را به دست مامان ميرساند؟ ...
ميم كوچك گفت مامان دارد گريه ميكند. نيم ساعتست كنار باغچه پشت به ايوان نشسته و كارد را توي خاك كاشته و شانههايش تكان ميخورند.
خانم ن همسن مادرم بود، دور باشد! كاش اين آخريها كه رفته بودم، عيادتي ميكردم!
ميم كوچك گفت اتفاقا سراغت را گرفت و گفت بهت بگويم تا دير نشده يك بچه ديگر بياور. داري وقت تلف ميكني، يك گوسفند ارزش چوپاني ندارد. بعد گفت بروم از يخچالش شيشه دلال را بردارم و نگهدارم برايت. پسر بزرگش با عروس و نوهها آمدهاند. همان كه تو را برايش خواستگاري ميكرد.
بعد هر دو خنديديم و تلفن به خشخش افتاد...
ميم كوچك گفت دلال را براي عروسش سابيده بود اما لب نزد . خانم ن گفته لابد فكر ميكند بهداشتي نيست. دائم در گوش شوهرش قِلتي فِلتي ميكند، يقين ميگويد اين چرا نميميرد زودتر برگرديم؟! فقط كالباس ميخورد با پنير كاله. سيگار از لبش نميافتد. نوه بزرگش نشسته جلوي پدر و گفته سگك سينهبندم را ببند ددي... خانم ن به پسرش گفته كه بهش ياد بده اين را از مادرش بخواهد و او خنديده، مثل پدرهايي كه دخترهاشان را پوشك ميپوشانند، و خانم ن پرسيده از خدا كه آيا اين همان پسر منست كه نگذاشتم بفرستياش دهلران؟ و خواسته كه "پس مرگ مرا برسان همين حالا"!...
خنديدم، بعد يادم آمد خانم ن مرده است. دلتنگ مادرم شدم، بايد بروم و بغل بگيرمش جوري كه انگار دخترمست... ميم كوچك گفت وقتي رفتيم دخترهاش با مهارت حلوا ميپختند و نوهها با ظرافت ديسهاي حلوا را تزئين ميكردند. مامان كنار باغچه حياطشان به عصا تكيه داد و و براي پونه و ريحانهاي دلال نشده بغض كرد... ميم خنديد و گفت لابد تا الان خانم ن همه رياحين بهشت را سابيده و دلال كرده... بعد هر دو خشخش خنديديم. پرسيدم: ديگه چه خبر؟
كشندهترين ترسم همان است كه هر مادري را خواهد كشت. دور باد ،دور باد، مباد، مباد!
گاهي براي خريدهاي جزئي ناچارم از كوچه پس كوچههاي اطراف بازار و مسجد كاسهفروشان رد شوم. كوچههاي تنگ با ديوارهاي آجري بلند، نمور، دنج ، مخوف... اگر مردي از روبرو بيايد خودم را حلزوني جمع ميكنم و قوز ميكنم و تا جايي كه بشود ميچسبم به ديوار و اگر پخ كند دو گز ميپرم!
معمولا سوار تاكسي يا ماشينهاي خطي ميشوم اما گاهي پيش ميآيد كه مجبورم توي يك پيكان هندلي مدل پنجاه و هفت بدون پلاك بنشينم. تا برسم مقصد حواسم به دستهاي راننده است و رگهاي برآمده پشت دستش كه ميتواند دستهاي خفاش شب يا قاتل زنجيرهاي زنان باشد و هربار كه دنده عوض ميكند می گویم "دارد دنبال دسته چاقو می گردد"!
بعد از تحمل مرارتها و چه بسا گردن كج كردنها، به خاطر رنگ پشت پلكم در فلان مهماني يا عروسي باز كارم بكشد به نكير و منكر؟ باز آزمون؟ سخنران بعد از خطبه نمازجمعه دو هفته قبل چه كسي بود؟ ... نه، نه! يا سيدي فكيف لي و انا عبدك الضعيف الذليل، الحقير المسكين، يا غياث المستغيثين،یا اله العالمین...
اگر يك روز صبح، زني با دندانهاي نيش براق و تيز ( پانتهآ بهرام مثلا! ) دکمه زنگ مان را فشار بدهد و باز كنم و بي سلام، عين ايلچي سلطان محمود غزنوي، صيغه نامهاي جلو رويم باز كند و بگويد من از او بچه هم دارم!...
از مرگ ميترسم؟ نميترسم؟ مممم، نميدانم! گاهي كنجكاو هم ميشوم براي تجربه كردنش. اما همه ترس من از اينست كه زندگي نكرده بميرم.
ميچكا اجتماعي ميخواند. خانواده آقاي هاشمي رسيدهاند تهران و رفتهاند نمازجمعه. همخانه سريال لاست تماشا ميكند. دستم توي شامي است. ميگويم بزن الجزيره ببينم به كجا رسيد. ميگويد 905 نفر. ميگويم نه بابا، ظهر به 917 رسيده بود. ميگويد اصلا هزار تا، ده هزار تا، همه! تو چكاره دنيايي؟ شامي نسوزه!... دستم را آب ميكشم . هميشه از ديوانهبازيهايم عاجزست ناچار كانال را عوض ميكند. هفدمين روز جنگ، كشتهشدگان غزه 970 نفر/ كشته شدگان اسراييل 13 نفر. تا ديشب زخميها خونآلود بودند. امشب همه چشمها پانسمان شده و پوست صورتشان باد كرده است. ميگويم خبرداري بمب تازهاي مياندازند. ميگويد بله، فسفري است. ميپرسم يعني چي؟ ميگويد دودي كه پس از انفجار اين بمب برخيزد حاوي فسفرست و فسفر ميل به آب دارد تا اكسيد شود بنابراين به محض تماس با پوست يا چشم يا لب آب را جذب ميكند و موجب سوختگي ميشود همين!
شاميها سرخ شدهاند. قاشق توي تابه مانده و دستهاش داغ شده است. با دستمال برميدارم.
دلم راضي به نوشتن اين مطلب نيست. به گمانم نوشتن این چیزها کسر شان است. اما خب٬ عذابم ميدهد. تخمين زدهام كل كتابفروشيهاي رشت كه بشود اسمشان را گذاشت كتابفروشي، شايد به ده باب برسد. نصفشان فقط فروشندهاند. ميپرسي از ابراهيم گلستان كتابي داريد؟... ميپرسند ابراهيم در گلستان؟ خیر٬ نداريم!
از بين اين جماعت يكي دو مغازه هست كه ميشود به اطلاعات ادبي حرفهايشان اعتماد كرد اما يك مشكل عجيب در اين قشر روشنفكرنما وجود دارد. مشتريهايشان را تيپشناسي ميكنند. مثلا اگر با هايلايت يخي و صداي مكشمرگما وارد مغازهشان بشوي و بگويي رمان خوب ميخواهم، يك بغل كتاب از ماركز و كازانتزاكيس و ساراماگو روي پيشخوان رديف ميكنند. اگر مثل من با چادر وارد بشوي همانطور كه سرجايشان وارفتهاند به سردي جوابت را ميدهند و ميروي پي كارت!
اين بيمحلي گاهي خيلي برخورنده است. مثل امروز كه فروشنده پشتش به در بود و وقتي وارد شدم و ازش پرسيدم بازي آخر بانو را داريد؟ تا نيمه چرخيد، ديد مشتري زنيست چادر چاقچوري، دوباره رويش را به قفسه كرد و گفت: نه...
قفسه كتابفروشي هميشه جذاب است. هميشه وقت خارج شدن قدمم را آرامتر برميدارم، اسم كتابها را كه عمود ايستادهاند اسكن ميكنم و خدا ميداند چقدر هوس ميكنم بكشمشان بيرون، ورق بزنم، خلاصه پشت جلدشان را بخوانم و تا قران آخر پولم را همانجا شتر بسازم! اسلوموشن داشتم از مغازه بيرون ميآمدم ،" بلقيس سليماني خالهبازي"، "بلقيس سليماني بازي عروس و داماد"، "بلقيس سليماني بازي آخر بانو"!... دستم رفت سمت قفسه و دهانم باز شد كه بگويم اِ آقا داريد كه!... اما احساس سرد و مايوسي باعث شد پس بكشم و با همان دست كه خالي برميگشت لبه چادر را بگيرم و... آمدم بيرون.
تا سر كوچهمان چنان غمزده بودم كه هركسي ميديد ميفهميد يك مرگم هست.
سابقه آشنايي بابا و ممّدنژاد بيشتر از پدر و فرزندي من و اوست. ممّدنژاد مردي حدودا پنجاه ساله با قدي كمتر از صد و شصت ، لاغر با موهاي فلفل نمكيست. يكي از خيل آدمهايي كه رشدشان حوالي نوجواني متوقف ميشود. چيزي كه برايش مفهوم ندارد كارسخت و خستگيست و چيزي كه برايش معناي ناب زندگيست "پول" است. ممدنژاد ميگويد:"پيل"...
صبحها گالشهاي سياه رنگش را كه تا زانويش ميرسد پا ميكند و بعد از رسيدگي به سگها و بستنشان، با صداي خفهاي كه تو يقه گم ميشود چند دقيقه براي كارگرها هارت و پورت ميكند و بعد مشغول كار اصليش ميشود. حواسش جمع است كه كارگرهاي جوانتر زيردستش چم و خم كار را ياد نگيرند. به جز دامپزشك و آقاي مهندس، ممدنژاد تنها كسيست كه ميتواند وارد دفتر بابا شود. بابا معتقدست از بين همه دور و بريهايش، از بيگانه و آشنا و صغير و كبير، حتي زن و بچهاش، ممدنژاد تنها كسيست كه تا آخر به او وفادار خواهد ماند. چون هيچ وقت نپرسيده چرا؟ نگفته نميتوانم. و اين با اخلاق استعمارگرانه بابا جور درميآيد. نه اينكه هيچ وقت كارشان به جاي باريك نكشيده باشد. ممدنژاد چند بار هم از خودش جربزه نشان داده و با لب و لوچه آويزان ، كت چهارخانهاش را پوشيده و كفش پاشنه قيصريش را پاكرده و تصفيه حساب و ياعلي ما رفتيم... هربار هم حقوق آن ماه را تا آخر گرفته به اضافه يك مختصري محض گل رويش. بابا هربار بهش خاطرجمعي داده اگر خواستي جاي ديگر بروي سركار، بگو سفارشت را بكنم. اما به يك هفته نكشيده، دوباره گالشهاي سياه به پا، شلپ شلپ از تو حوضچههاي كلر رد شده و به زبان " بيه بيه بيه" با سگها حرف زده و دروازه را براي آقايش يك ضرب باز كرده است. بابا ميگويد تنها همان چندبار كه قهر كرده او را كفش به پا ديده است و يادش آمده كه اين يك "مرد" است و بايد بيشتر احترامش را داشت!
عصرها، كار كه تمام ميشود و كارگران به خوابگاهشان ميروند و از وانتها تنها رد چرخهايشان روي گلولاي باغ جا ميماند، آمد و رفت تمام ميشود و كلر حوضچهها ته نشين ميشود، ممدنژاد با يك سيني چاي و ظرف خرما ميرود پيش آقا و كنار يخچال هفت فوت جنرال چهار زانو مينشيند و نعلبكي چاي را به لب ميچسباند. بخار برخاسته از نعلبكي ، روي پوست صورتش كه به اندازه دامن كريشه مامان چروكهاي ريز نزديك به هم دارد عبور ميكند. انگار روح ممدنژاد از جسمش خارج بشود. بابا برايش از روي كتابي بلند بلند مي خواند و ممدنژاد ابرو بالا مي دهد و سرش را به علامت تاييد چند بار تكان ميدهد كه "عجب"! ... بعد ميپرسد: آقاي مولوي اين را گفته؟...
ممدنژاد معتقد است كه مولوي هرچه گفته اصل حق بوده. بابا ميگويد: نه. موريس مترلينگ اينجور نوشته.
ممدنژاد باز سري تكان ميدهد: "عجب"! ... و تا آقاي موريس مترلينگ با آن مقام شامخ حضور دارد، يادآوري ميكند كه چطور تابستان و زمستان به هم دوخته شدهاند و نفهميد كي اول برج رسيد و بايد شهريه دانشگاه آزاد دخترش را بدهد.
بابا عينكش را بر مي دارد و چشمها را ريز ميكند و همانجور كه روي صندلي چرمي پاره پورهاش نشسته، از قاب چوبي پنجره و لاي رديف سيمهاي برق، به كوههاي پوشيده از جنگل البرز خيره ميشود. انگار ميخواهد به ممدنژاد بگويد تو هيچ از زندگي نفهميدي بچه! خودت را زنده زنده چال كردي توي دانشگاه دخترت و پادگان پسرت . نمير! سنگ زير خاك حيفست. نمير! بگذار هفتاد سالگي را ببيني. هفتاد سالگي سن باشكوهيست و اگر تا آنوقت آدم شده باشي، خدا خواهي شد...
ممدنژاد چاي توي نعلبكي را هورت ميكشد. بابا ميپرسد: ممدنژاد، آن كوه را مي بيني؟ پشت آن كوه "پرن" است. بعدش "نمارستاق" ، پشتش "آبگرم" و " پلور"... تمام اين منطقه را منابع طبيعي به شرط واگذار ميكند. اگر بروي و از هممحليهايت استشهاد بگيري و ثابت كني پدرت در اين منطقه حشمداري كرده، به قدر سهمت خواهي گرفت. برو و براي پسرت تكه اي زمين جور كن. آدم بيزمين "بيريشه" ميماند. بيريشه ميان زمين و آسمان معلق است.
ممدنژاد ميپرسد: كدام كوه آقا جان؟ من تا آن گنجشك را كه روي سيم برق نشسته ميبينم. دورتر چشمم ديد ندارد!
ممدنژاد فصلي يكبار همراه نوبرانه وارد خانه ما ميشود .بهار با آلوچه قندي. من ديدم چطور عين مار، دور شاخههاي درخت آلوچه ميپيچد و بالا ميخزد . تابستان با بلال و بادمجان و گوجه فرنگي و خيارهاي گلبهسر كه در گوشهاي از باغ عمل ميآورد و پشتش كدو حلوايي. زمستانها چند درخت باغ را نشان ميكند كه بهترين پرتقال واشنگتني ونارنگي يافا را ميدهند . ما صداي ممدنژاد را در خاطرمان نداريم. صدايش همان صداي چرق چرق شاخهها و شلپ شلوپ حوضچههاست.
ديشب خواهرم زنگ زد. پرسيدم: خوبي؟ مامان خوبه؟ بابا؟ سين؟ برادرزاده ها؟...
: خوبن، همه خوبن، ما خوبيم، خانم اصغري خوبه، نرده هاي بالاي ديوار محكمه، مرغ و خروسا چاقن، ممدنژاد هم خوبه... اگه گذاشتي حرفمو بزنم!
ممدنژاد!! ... ميم كوچك حرفش را زد. اصلا هم نفهميدم چه گفت. وقت پرتقال واشنگتني و نارنگي يافا است.
روي تخت كنار ميچكا دراز ميكشم. تازه مشقش تمام شده. پشتش به من است. صورتم را لاي موهاي نرم پس كلهش فرو ميكنم... فين، فس فس! دارد گريه ميكند! واه!...: چي شده؟ جاييت درد ميكنه؟ خانم معلم چيزي گفته؟ بابا دعوات كرده؟ با دوستات قهر شدي؟ از دست من نار..؟
: براي امام حسين گريه ميكنم. خانوممون گفته اگه براي امام حسين يا از ترس خدا گريه كنين ثواب داره... و آب دماغش را با كف دست پاك ميكند.
فردا زنگ ميزنم به مسئول انجمن اوليا و مربيان مدرسه...ميگويد:اولا بنده خيلي خوشحالم كه والديني مثل شما داريم، كه براي چينين "موضوعات كوچكي" هم حساسيت و دقت نظر به خرج ميديد.......
*
*
از آن ميزهاي غذا دوست دارد كه بشقابهاي بزرگ رويش هست و توي بشقابها كمي كاهو و كمي هويج و فلفل و يك كتلت گنده. شش مدل سس روي ميز باشد.شربت خوريهاي پايهدار را از تو پارتيشن دربياوريم. سر ميز هم ژله باشد هم سوپ ، بخوريم يا نخوريم. پدر صورتش سه تيغه باشد. مادر موهايش را شينيون كرده باشد. دكلته هم نشد لااقل يك لباسي تنش كند كه بالا تنهش دلبري باشد با گردنبند و گوشواره. پدر سر شام پانتوميم اجرا كند و مادر از خنده ريسه برود... يعني چه؟ ما همش داريم غذاهاي مشدي( كباب، آبگوشت، لوبيا پخته، پلو خورشت، نيمرو با پياز، قليه عدس و اسفناج) ميخوريم! همش توي "ليوانهاي بيريخت دستهدار" آب ميخوريم. تو تل و سنجاق سر من را ميزني به موهات! بابا همش ميگويد: من اداره ميروم، نبايد صورتم را اصلاح كنم!!
*
*
ديشب برايم قصه گفت تا خوابم ببرد. قصه دختري به اسم ليلا. يك روز صبح همراه مادرش ميرود عزاداري امام حسين را ببيند وموقع برگشتن، از مغازه حاج آقا مش علي دوتا ماهي ميخرد و قول ميدهد تا وقتي كه پدرذش از جنگ برگردد خوب ازشان مواظبت كند. پدرش رفته بود به غزه و آنجا يك تانك را منفجر كرد و بچههاي زيادي را نجات داد. هرشب زنگ ميزد به موبايل پدرش و به او ميگفت كه توي تلويزيون بچه هاي فلسطيني را ميبيند و پدرش گفت نگران نباش من پدرشان را در ميآورم. اسرائيليهاي بيرحم! شما مثل يزيد هستيد....: مامان...
: جان؟
اسرائيليها گوشوارههاي بچههاي فلسطيني را ميكشن و گوشهاشون را خون ميارن؟
ميچكا: مامان نميدوني تو مدرسه مون امروز چه خبر بود. عكس پوشو آوردن.
- كي؟
- پوش! همون كه تو تلويزيون، آقاهه كفشش رو براش پرت كرد.
- بوش.
- آهان. يه خانومه اومد. عكسشو چسبوند به تخته. يه جعبه پر از مداد و تراش و پاك كن هم آورد. گفت پرت كنين به صورتش. هركي بزنه تو چشش برنده س.
- خب؟ پرگار نداشتين؟ پرگار ميزدين كه سوزنش حالشو جا بياره. ذليلمرده رو!
- نه، پرگار حيفه. خراب ميشه.
- يه عكسشم تو راهرو زدن. زنگ تفريح با كاپشن و چكمه و چتر و ... كشتنش بچهها!
- حالا چيكار كرده بود كه اين همه زدينش؟
- نميدونم.
- آدم همينجوري يه نفرو ميزنه؟
- خب اين يه بازي بود. واقعي كه نبود. حال داد.
- تو مي دوني چرا خبرنگاره كفش پرت كرد؟ چرا پانشد حرف بزنه؟
- براي اين كه زبون همديگه رو نميفهميدن. اون آمريكايي حرف ميزد اين عراقي. ميگم مامان اون خبرنگاره شانس آورد ها! اگه كفش خورده بود به بوش چه بلایی سرش می آوردن!
- حالا فكر ميكني كجاست؟
- حتما نشسته تو خونهش داره ميزنه تو سر خودش، ميگه كاشكي يه ذره دستمو اونورتر گرفته بودم!
اوضاع خانه، خر را بيار و باقالي بار كن است. ميچكا را از كلاس نقاشي بيرون آورديم. چون معلمش همهي خلاقيتش را كشته بود. ديگر جرات نميكند بدون مدل نقاشي كند. اما ديروز تا شب: نقاشي نقاشي ، كلاس نقاشي، معلمم به اين خوبي، چرا منو درآوردين، من خودم پولامو ميبرم ثبت نام ميكنم، من خودم پول دارم، شما فقط ميخواين من رياضي بخونم، مگه رياضي چيه، رياضي يه آشغاله كه به هيچ دردي نميخوره، مگه آدم رياضي بلد نباشه ميميره؟، من فقط عاشق نقاشيام، اصلا از موسيقيام بدم مياد( كتاب اجتماعي : دوست داريد در آينده چه شغلي داشته باشيد؟ چرا؟ نوازندگي. چون آرامش ميدهد.) ، تو ميخواي به همه پز بدي بگي دخترم ويولونيسته، ( عين وزغي كه گوشهاي بيحركت بنشيند و بناگوشش را باد كند، ساكت گوش ميدهم) چون فكر ميكني نقاشي مزخرفه ، اما من ميگم رياضي و اجتماعي و علوم و... همهشون چرته! خسته شدم، هر روز دارم صدتا مثلث متساويالساقه ميكشم ( ميگويم متساويالساقين، نميشنود و با صورت خيس از اشك و گلوي متورم داد ميزند) ... كاش كه منم تو لبنان بودم!!
هقهقكنان وسايل كلاس نقاشي را حاضر ميكند. دلم ضعف ميكند و ميخواهم بغلش كنم اما بايد جدي باشم چون از آن بچههاي پيلهكن است. شلوار جين ميپوشد و كاپشن و كلاه به دوش، كنار در: حالا يه امروز منو ببر.. !!
آبانماه كه هوا رو به سردي رفت، يك صبح وقتي ميچكا مدرسه بود، كيف پولم را برداشتم و تا بازار شهرداري پياده رفتم. دنبال شلوار گرمكن مشكي كه بچسبد به ساقهايش و گرم نگهاش دارد، مغازهها را يك به يك گشتم. بالاخره آن گرمكن كركي مشكي كه اندازهش بود پيدا شد و به چهار هزار تومان خريدمش. ظهر كه برگشت طبق معمول همهي دخترها كه هرچه برايشان بخري، از جوراب تا لباس پرنسسي، بال درميآورند و نيم ساعتي جلوي آينه رژه ميروند، پوشيد و مرا بوسيد و خنديد و گفت: حالا ديگه تنم از سرما دون دون نميشه.
صبح امروز بعد از رفتن ميچكا و قطع شدن صداي بوق مكرر سرويس، كنار ميز نشستم .براي خودم نان و پنير و سبزي لقمه گرفتم و تلويزيون را روي كانال دو ثابت كردم. صحنههاي شكار حيوانات بود. عقابهاي دريايي به خيل پرندگان كوچكي حمله كرده بودند و آنها كه نميدانم چه بودند در پروازي منظم ، هزاران پرنده، هزاران پرنده به كوچكي گنجشك، در پروازشان شكل امواج خروشان دريا را بر آسمان آبي رسم ميكردند تا عقابها دچار خطاي ديد شوند. بالاخره عقابي توانست يكي را را شكار كند و شكار كوچكش را زنده و گرم در آسمان آبي و در حال پرواز لقمه لقمه خورد. چندشم شد و كانال را عوض كردم.
شبكه يك، مثل هرروز برنامهي صبح عالي بخير. اه! اين هم که نمایش جنگ است٬ لبنان و غزه . بلند شدم تلويزيون را خاموش كنم. چون نميخواستم اعصابم را با ديدنش خراب كنم. چون از وقتي پدرم تلويزيون خريد ما هر شب تصوير خانههاي ويران و تانك و فلسطين و حلبچه و شلمچه ديديم. بلند شدم كاست شب،سكوت، كوير را بندازم توي ضبط و بعد يك ليوان چاي ديگر و قصههاي گلشيري و خلوت و خلسه را بيابم. اما تا برسم مجري رسيد و از روزنامهي جام جم ديروز و تصاويرش گفت. كنجكاو شدم اين كدام تصوير بوده كه آقاي يزدانپرست را چنين منقلب كرده تا ده دقيقه تمام از تاثيرگذاري هنر عكاسي بگويد. جام جم آنلاين را باز كردم و خدايا، خدايا، در ميان تصاويرش گنجشكم را پيدا كردم!
اين پاي لاغر ميچكاي منست با همان شلوار كه از بازار شهرداري چهار هزار تومان خريدم و داخلش كركي ست. با همان انگشتان لاغري كه هميشه لاكناخنهاي صورتي و بنفش را قاطي ميكند و مي مالد بهشان! اين موهاي خرمايي رنگ ميچكاي منست كه از نرمي زياد گيره مو ازش ليز ميخورد و دماسبي اش شل ميشود! مدادت كو؟ كتاب بخوانيمت كو؟ ... واي چه ميگويم؟ اين مرد غريبه چرا بايد دخترم را بغل بگيرد؟ اين بچه حالا بايد مدرسه باشد. بله مدرسه، امروز از درس پرواز ديكته دارند. از ويلبر رايت و اولين هواپيمايش. او قشنگ ترين جملهها را با "لذت بخش" و "مسافران فضا" ميسازد...
صورتش خونيست. آينههاي راستگويش شكستهاند. سفت نگهش دار مرد غريبه! بلوزش را كه رفته بالا بنداز توي شلوار، كليههاش سرما ميخورند. کاش همه ی مادران غزه بمیرند. خوب نگهش دار! او پر از نقاشيهاي گل و درخت و پرندهست، با روزهاي آفتابي و خانههايي با پنجرههاي رو به باغ و اجاقهاي گرم. هنوز با پاهايش مورچهاي را له نكرده و تنش با كمي سرما دوندون ميشود.

رشت هم مثل تهران از آن شهرهاست كه خاك دامنگير دارد. مادرم متوجه اين نكته نيست. چند سالست خون بابا را تو شيشه كرده كه تو اين همه ساختي و خراب كردي و آباد كردي، يك خانه بساز ميم و بچهش از آن غربتكده دربيايند. هرچه ميگويم مامان جان ، من اصلا احساس غريبي نميكنم. به يمن دعاهاي خالهآمنه ،سالهاست «غريب تندرست» هستم و مگر نه اينكه هر كجا دل خوش است منزل خوش است؟ دلم به بارانهاي اينجا خوش است مامان، به گيسهاي دخترم، به بازار سام، تولدهايي كه فرشته براي پسرش ميگيرد. به خورشت باميهي فاطي، ورقبازي با مهسا، برگهاي درشت چاي ته فنجانهاي فاطمه، مشتريهاي هفتاد سالهي آرايشگاه رويا خانم. به گرماي دلچسب آتش و انگشتانم و افكار سرخ و سفيد و آبيام. ميزنم زمين هوا ميره نميدوني تا كجا... نميداند. نميداند. خب! مامانها هيچوقت از بچههاشان چيزي نميدانند!
تازگيها دلم به نغمه هم خوش است. نغمه همكلاسي زبانم است. دختريست تودلبرو و مهربان و شوخطبع و پرانرژي و البته كه خوشگل هم هست. اگر پسري، برادري، پسرخالهاي داريد با يك قطعه عكس و كپي شناسنامه برويد تو نوبت. اولين جلسه كلاس باز دير رسيدم. نغمه برايم صندلي خالي نگهداشته بود. بعد از سه ترم پياپي، ديگر با اين دخترك، تيچرمان هم رفيق شدهام. چادرم را كه به جارختي كلاس آويز ميكنم برايم چشمك ميزند. خودم را ميسازم تا اختلاف سني و درونگراييام در كنار شور و حال نوجوانيشان تو ذوق نزند. اما اين ترم دو زبانآموز تازه وارد داريم. يكي بالاي پنجاه و آن يكي بالاي شصت سال دارد. اي جانم... ميشوم پارتنرشان. آن كه مسنترست دائم عقب ميماند و اصلا معلوم نيست حواسش را تو كدام كشوي فريزرش جا گذاشته! وقتي قرارست صحبت كند ميميرد و زنده ميشود. رنگ ميدهد و رنگ ميگيرد. بنفش.. آبي.. قرمز ، اللهاكبر! اين ترم كار دستمان ندهد خيلي است. ياد مامان ميافتم كه تا يك بند از نوشتهاي را بخواند فشارش ميرسد به بيست. وقتي هم حرف تيچر را نميفهمد كه رسما هنگ ميكند، ميزند شبكهي استاني : واي ته ره بيميرم. مه ره اصلن حالي نِبه اَن كُر چي گِئه! ( حاليم نميشود اين دختر چه ميگويد)... هلاك اين غشخانبازيهاش هستم.
چهقدر بيسروته بود امروز حرفهايم! مي گويند سخن وحشيست و آدميزاد شيرخامخورده... ببخشيد.
امروز با سنجاق قفلی ملافه ی میچکا حرفم شد. سنجاق قفلی حرف های تیزی زد. حرف هایی که از گوشت و پوست می گذرد و به سرخی خونست. نوشتم تا یادم بماند همیشه٬ حرفهای یک سنجاق قفلی!
از خانم احمدي تور قرض گرفتم، از خانم سين، سبد حصيري. تور ارگانزاي سپيد را «پليسهچين» چرخ كردم و دور سبد چسباندم. بستههاي آجيل و شكلات را لاي روبانهايي رنگي پيچاندم، چيديم توي سبد و با هم رفتيم مدرسه. مادر ترمه دم دروازه گفت: "ايشالله خنچه ي عقدشو دست بگيري"... فكر كردم پيش خودم:خنچه ي عقد را مگر مادرعروس دست مي گيرد؟!
عروس پيش افتاده بود با سيني شيريني زعفراني. خانم ناظم عربده مي كشيد. ما از پله بالا رفتيم و خانم مدير را سورپرايز نموده، اجازه خواستيم براي زنگ آخر.
.
.
زنگ سوم. كفش و چكمههاي سفيد و صورتي دم در نمازخانه ولو بود. چه قدر پاي هم را لگد كرده باشند! كفش ميچكا يك گوشه دهان باز كرده بود، پاي دخترم كوچكست، دختركم هنوز خيلي كوچكست، داشت يادم مي رفت اين مهم را!... در را باز كردم. خانم پرورشي بر سر و سينهاش ميكوفت و علي علي ميخواند. ميچكا از روبرو دست تكان داد، مثل گنجشك پر كشيد از لاي بچهها سمت در. بعد رفتيم تا كوله و كتابهايش را از كلاس بردارد. كلاس چه بوي خوشي دارد! بوي دهان معلم، بوي گچ، لقمههاي كتلت و خيارشور! لختي روي نيمكت سوم نشستم، زمان به عقب برگشت، سال هزار و سيصد و شصت و دو، خانم عطارزاده هميشه كفش طبي سفيد ميپوشيد.
.
.
شب بود، ماه پشت ابر بود... دختر موخرماييام روي سن ايستاده و دستهاش يخ كرده بود. همان دستها كه چنگ ميزد به بازو و گردنم وقتي شير ميمكيد. همان شير كه ديگر طعمش را به ياد ندارد... من اما خوب يادم است قدمهايي را كه روي پاهايم ميايستادي و راه ميبردمت نازنينم! قدمهايي كه زود پا گرفت و دويد و حالا رساندهات آن بالا، بر فراز جايي كه نشستهايم من و پدرت...
.
.
امشب يلداست. گرچه يلداتر از امشب را در تابستان گذرانده ام. سازم را برميدارم. دلم ابوعطا ميخواهد ، چه وقت نوحه است؟! ماهور بايد زد، رِنگ يك چوبه... همخانه كنار ميز گنده ي آشپزخانه تنها نشسته، انار ميخورد. تو كنارم مي نشيني و من از نشستن «تو» در نزديكترين فاصله، انگار كنار بخاري هيزمي خانه ي ييلاقي عمهجون گرم مي شوم. حافظ ميدهي دستم. پير پيمانهكش ما كه روانش خوش باد:
به دور لاله قدح گير و بيريا ميباش/ به بوي گل نفسي همدم صبا ميباش
.
.
"امروز روز اول دي ماه است". مامان مي نشيند روي سنگ قبر خاله. ريگي بر مي دارد و تقتق مي كوبد روي جايي كه زمان تولد خاله حك شده:آبجي سلام!... مامان مي گويد مرده آگاهست. اين آخري بماند بين من و تو ، تا روزي كه آگاه شوم.


