باران تمام شد. حالا نوبت آفتاب است كه ناز تخم جعفري هاي باغچه را بكشد و ساقه هاي نازكشان را برقصاند و بروياند. زن ها بوي كرم ضدآفتاب مي دهند. كرم ضدآفتاب تبليغ مي كنند، بروشور انواع ضدآفتاب ها را جمع مي كنند. از آفتاب و از لكه هاي پوستي عجيب مي ترسند. لباس هاي شنا روي بند رخت تراس خانه ها آويخته و باد مي خورد و بوي شور دريا را مي پراكند. وقت خوردن بلال آستانه رسيده. پشت پنجره ي آشپزخانه ها دوباره بطري هاي آبغوره ي تازه به صف شده اند براي كاله كباب و نازخاتون. جيرجيرك ها تمام روز سرود مي خوانند. مثل اينكه مي گويند "هوف هوف هوف، پختيم پختيم"... ميچكا ويلون را چسبانده به چانه و آرشه را ليز مي دهد روي سيم ها، جيييير جيييير... همخانه عاشق صداي جيرجيرك است. مي گويد: دخترم ميدوني جيرجيرك ها فقط دوهفته عمر مي كنن؟
ميچكا: فقط؟ پس واسه چي به دنيا ميان؟!
پيرمرد نشسته بود در دفتر كارش و پنجره ها باز بود. هوا اين روزها به شدت شرجيست. قطره هاي عرق مثل يك رديف مورچه ي كوهستان ، از پشت گردنم ليز مي خورد تا گودي كمر. كاش مي شد چادر و مقنعه ي سياه نفتي ام را در بياورم و فقط بيست دقيقه به او بپوشانم تا بفهمد حجاب چقدر امنيت و آسايش مي آورد. هر چه چشم چرخاندم كولري نديدم. پنجره ها به شدت خاك آلود. درخت چنار پشت پنچره پلك نمي زد! پنكه ي سيمي قديمي وزوز مي كرد. نه منشي اي، نه خدمه ي ديگري! يك گوشي موبايل روي ميزش بود از اولين مدل هاي دسته هاون! همه چيز در نهايت سادگي بود. بعد از كلي بحث و رگ و ريشه ي من را درآوردن، روي برگه كاغذي به ابعاد ده در پانزده سانتي متر، با خودكار بيكي كه جوهرش در حروف كشيده سكته مي كرد، چيزي نوشت و گذاشت داخل پاكت و همانطور آرام، در حاليكه سرش پايين بود گفت: فردا هشت صبح برو به دفتر(؟). نترس، با قدرت حرف بزن. برو. تمام شد.
ديگر گرمم نبود. پله ها را سُر خوردم تا كف خيابان. چه تابستان دل انگيزي شد. چقدر دلم خواست بنشينم پشت كلاه فرنگي باغ محتشم و يادداشت بنويسم. آخ بستني، آي آب تني. خدايا اين ده ماه كجا گم و گور شده بودي؟ آخر كشوي ميز اين پيرمرد هم جا بود رفتي قايم شدي؟ آنقدر كيفور بودم كه چيزي نمانده بود اتوبوس سبزه ميدان حليمم كند.
شب توي تخت با خودم حرف مي زدم: "خب. حالا به خودت بگو همه چيز مرتبه. عين خانم احمدي بخند، بخند. بيعار ِبيعار، آفرين. بذار چروكهاي مغزت هوا بخوره.آخييييي! ديدي؟ ديدي پايان شب سيه سپيد است؟ حالا تو يك نفر رو داري كه مي تونه عين بلدوزر ببردت جلو. چطوره فردا عصر ، سه تايي برين ماسوله؟ يا حسن رود؟ حاجي بكنده؟ انزلي ام جاي ماهي فروشانه، آها بوگو... واييييييييي" ...
رختخواب خيس بود. پايم را چسباندم به ديوار. سرد و نمور. ساعت شش صبح، آسمان مي باريد مثل دوش حمام. باران از پنجره تو مي آمد. خودم را حاضر كردم. مسواك زدم. جوراب ضخيم پوشيدم و گردي مقنعه را تنگ تر دوختم. ناخن هايم را چك كردم. چند بار كيفم را باز كردم و از بودن نامه مطمئن شدم. گوشيم را روي سايلنت گذاشتم. باران نبود، سيل بود. هر قطره اي كه به آسفالت مي خورد اندازه ي يك فنجان آبجوش قل قل مي كرد و بخار از زمين بلند مي شد. نگهبان به گيلكي غليظي آدرس دفتر را داد و همزمان برگه ي نظرخواهي طرح تكريم ارباب رجوع را مثل خرماي سر خاك به مراجعين مي داد. كارمندان خواب آلود پشت ميزهايشان خميازه مي كشيدند و نامه هاي كپك زده روبرويشان انباشته بود. من نامه ام را انگار مي كردم وحي منزل ، محكم در دست داشتم و باكم از كس نبود. نوبتم شد. سلام گفتم و نامه را دادم و نشستم روي صندلي سوم . باز كرد. ريشش را خاراند. صندليش را سُر داد جلو. سُر داد عقب. پرسيد شغل پدرت چيه؟ شغل همسرت؟ چرا تابحال اين نامه رو نياوردي؟ ... بعد دوباره صندلي را كشيد عقب و گوشي تلفن را برداشت و شماره گرفت.
ديگر بدم آمده بود از خودم و از نامه ام. از اين دنياي مسخره . چقدر آبدارچي سازمان شريف بود وقتي سيني چاي را متواضعانه روي ميز گذاشت و رفت. چه بي پناه بودند مردمي كه در خيابان زير باران بدون چتر مي دويدند و جيبشان خالي از نامه بود و خالي از پول و خالي از اميد. احساس تلخي بود. اينهمه حقارت گلويم را مي گزيد. نشستم ، سرم را گذاشتم روي فرمان و مثل بچه ها گريه كردم. حالم از لباسم بهم خورد. از دست هاي مفلوكم. يك لحظه سر بلند كردم تا مطمئن شوم كسي مرا نمي بيند. آخر اينجا سرزمين عجايب است. زن ها در خيابان نبايد بخندند، نبايد گريه كنند، نبايد بدوند، نبايد بايستند! باران شره مي كرد روي شيشه ها. روي اسم برندگان قرعه كشي بانك كشاورزي كه بر پرده اي نوشته و آويخته شده بود. مامان هر وقت مغزش قفل كند مي گويد: "دنيا ره ونه عبرت بيتن". دكمه ي ضبط را فشار دادم. داروي دردم در شعر حافظ بود...
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند/ نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار/ كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
ساعت يازده و ده دقيقه شب
ميچكا: مامان يه دقه بيا. كارت دارم. به خدا الكي نيست.
مامان: ببين ساعت چنده؟
ميچكا: بيا توي تختم. بابا نبايد بشنوه، عصباني ميشه. مامااان، خانوما چه جوري مي فهمن كه دارن بچه به دنيا ميارن؟
مامان: خب ميرن پيش دكتر.
ميچكا: دكتر از كجا مي فهمه؟
مامان: آزمايش مي نويسه. بعد ميرن آزمايشگاه. بعد جواب آزمايشو دكتر مي خونه بهشون ميگه حامله اي.
ميچكا:خب اولش اصلا چرا ميرن دكتر كه براشون آزمايش بنويسه؟
مامان: ممكنه دل درد داشته باشن و اينا. يا حالشون به هم بخوره. مي فهمن حالشون مثل هميشه نيست بعد ميرن دكتر.
ميچكا: خب چي ميشه كه حالشون به هم ميخوره يا دل درد مي گيرن؟
مامان: اووووووووووه! نكير و منكر مي پرسي؟ ساعت دوازده نصف شبه. بگير بخواب ديگه! بچه به دنيا ميارن، بچه به دنيا ميارن! بجاي اين سوالاي مسخره جدول ضرب تمرين كن تا خوابت ببره.
كتري روي آتش آرام سوت مي كشد. هوا ابريست و ناودان چكه مي كند. ميچكا خوابيده. سكوت به مرور دم مي كشد ... سكوت... مي نشينم روي صندلي و باهيجان شروع مي كنم به تايپ. خودم هم نميدانم قرار است چه بنويسم. مهم فقط نوشتن است. و درك احساس لحظه هاي فرار. امروز همه اش به مادربزرگم فكر مي كنم. به زندگي اش. فكر مي كنم اگر مادربزرگ وبلاگ داشت چه خوب مي شد. يك وبلاگ پر از كلمات غلط: سلط، بقشاب، كربيت... به مرگش فكر مي كنم. تك و تنها توي اتاقش، در حالت نشسته. تكيه داده بود به پشتي قرمز تركمني. قوطي توت خشك كنارش بود. مرده اش هم مثل زنده اش با كسي شوخي نداشت. به همين راحتي مرد، و ما گذاشتيمش لاي خاك و شب به همه شام داديم، چه شامي! عمه جون بزرگه چند بار با صداي بلند به نازي كه ديس هاي گوشت را مي چيد گفت: "براي من خشك بكش"... بعد رو كرد به خانم رودگريان كه وردستش نشسته بود :" خدا بيامرز پرهيز نمي كرد. چربي، چوري، شور، شيرين". و بعد اشك گوشه ي چشمش را پاك كرد و يك قاشق ماست بوراني ريخت توي دهان. عمه جون بزرگه هنوز هم جنازه اش را زنده نگهداشته و مادربزرگِ مرده، هنوز در عمق خاطرات نوه هايش زندگي مي كند. دارم مي گردم ببينم به تعريف تازه اي مي رسم يا نه؟ ... البته نرسيدم هم مهم نيست.مهم تر از آن پتو است كه بايد ببرم خشكشويي و شام فرداشب است كه بايد حسابي سليقه به خرج بدهم. بايد زودتر تصميم بگيرم چه بپزم. سنتي؟ غاز و برنج و آلو و اناردون؟ يا مدرن، با سس هاي متنوع و سالاد هاي رنگي و ژله؟ ... عموجان عاشق ترشي بادمجان است. ترشي انداختم ماه. فرداشب رونمايي مي كنم. اينقَدَر خوشم مي آيد از دست پختم تعريف كنننننننند كه نگو. زيتون هم پرورده كردم.
روي نيمكتي كنج پارك محتشم، در پناه سايه ي درختان چندصدساله نشسته ام و ذن موسيقي مي خوانم. اين روزها پذيراي هر حرف تازه و آدم تازه ام. فنجانم را خالي نگهداشته ام تا هر كس از چايش برايم بريزد. مي داني؟ هر كس طعمي دارد مخصوص خودش.
بايد گوش ها را به كار انداخت. هيسس!
اولي زن هرزه ايست. ميهمان هر روز پارك. چشم هاي وحشت زده اش همه ي رازهايش را برملا مي كند. نشست كنارم و برايم سوره ي فلق را خواند. با بوي سويا ... دومي از در پشتي وارد شد. با روسري ململ سفيد و كتاب مقدس را لاي روزنامه اي پيچانده بود .مرا دعوت به مسيحيت كرد و چه مريم وار، گردن كشيده اش را انحنا داده بود. انگار دوغ گازدار را لاجرعه سركشيده بود و آروغ كه مي زد، آيه هايش بوي كباب ترش مي گرفت... سومي من بودم ، چايم هنوز دم نكشيده. اما اصل اصلست. چين بهاره. سه پر و يك گل. صبر داشته باش.
بعد از آن اتفاق غير مترقبه، در حالت بي وزني قرار گرفتم. معني خيلي چيزها برايم عوض شده. يك حس جديد، انگار عضو تازه اي به بدنم اضافه شده. آدمهاي اطرافم شكل تازه اي گرفته اند. همخانه لايه هاي پنهان ديگري را رو كرده. من فرصت ديگري دارم تا خودم را اثبات كنم. به وضوح كسي را حس مي كنم كه پشتم ايستاده. مي خواهد كه ببينم، بفهمم. اين روزها پشت هم مهمان دارم. تبريزي ها رفتند و تهراني ها در راهند. بيشتر وقتم را در آشپزخانه مي گذرانم، با عطر سير و طعم نعناع رفيق شده ام و دلم براي بره اي كه رانش را سرخ مي كنم كبود است. هنوز گيج آن اتفاقم. توي دلم چهارگاه مي زنند اما كم حرف تر از قبل شده ام. ميچكا را مي برم پارك، كانون، باشگاه، كلاس موسيقي و زبان، و تمام مدتي كه ميچكا در كلاس است، گوشه اي مي نشينم و مجله اي ورق مي زنم و به پچ پچ آدمهاي دور و برم گوش مي دهم. دفترچه هايم پر از يادداشت هاي نيم خطي و يك خطيست. گاهي به نظر مي رسد همه چيز شعور دارد بجز آدم. دلم مي خواهد شعر بگويم، نرم و رها، مثل كبوتري كه بال مي زند و روي گنبد مسجدالجواد مي نشيند و به حقارت عابران روي مسيرهاي خط كشي شده چشم مي دوزد. مي نشينم و به دستهاي پر از النگوي زنان شهرم خيره مي شوم كه در حال حرف زدن، شكل بخارشور و سشوار و يخچال هاي جديد را در هوا ترسيم مي كنند و كيف هايشان از تجمع دفترچه هاي اقساط ، باد كرده. چادر ملي مي پوشند و عرض خيابان را مثل پنگوئن طي مي كنند. قيمت همه ي ميوه هاي ميوه فروش را مي پرسند و آخركار يك كيلو از ارزان ترين ميوه مي خرند و دلشان توي سيني آلبالو جا مي ماند. مردهاي ميانسالي كه مسيرهاي فرعي شهر را با دختران جوان طناز كورس مي گذارند. مانكن هاي پاساژ شيك و كاغذهاي فتوكپي شده و ماژيكي "از پذيرش خانم هاي بدحجاب معذوريم" . توي خودم وول مي خورم و توي دلم داستان مي نويسم و يكهو فروغ مي پرد وسط حرفم، مثل مرده هاي هزاران هزار ساله و مرا زن ساده ي كامل خطاب مي كند. حرف هاي تازه مي زند. شعر هاي تازه مي گويد و من فرصت نمي كنم بنويسمشان. تنها يك خط، يك نيمخط...
... "مهسا زودتر از همه رفت توي اتاق، دنيايش به وضوح از ما جداست"... "اشپل، گردو، كباب، باقلا" ... "آدمهاي خر همه جا هستند، توي اداره، توي خانه، توي مغزم" ... "آيدا هميشه سرپا شام مي خورد، پدربزرگ مرد.حالا آيدا صندلي دارد" ... " كاش يا مريم يك بچه داشت، يا من دوتا" ... " لقمه هاي مرا نشمار احمق!" ... " ميچكا بهم نمي خندد، باهام مي خندد"... " خانم احمدي جان، هيچي ت نيست. خيلي هم جيگري، فقط زير بغلت را اصلاح كن" ... " ذكر قنوت نماز غفيله"... " تو خيلي ايده آ؟ل فكر مي كني، واقعيت يك چيز است و حقيقت يك چيز ديگر" ... " جاي مردها را بنداز، بعد من و تو برويم تراس حرف بزنيم"...
گاهي بايد بچگي كرد. سرمشق هاي معلم را كنار گذاشت و يواشكي چيزهايي گوشه ي دفتر نوشت ، با رنگي ديگر و خطي ديگر، رمزي، و قايمش كرد. حتي زود رويش را با خودكار سياه كرد، سياه تر، سياه تر. چند سال بعد كه به دفترچه ات نگاه مي كني، خاطره ي دندانگيري از معلم و كلاس نداري اما آن گوشه ي سياه دفترچه تو را مانند گودالي در خود فرو مي برد. اينطور نيست؟
من مي گويم هيچكس آنقدر احمق نيست كه هيچ اشتباهي نكند.
يك چيزي ته دلم عين وزنه آويزان است. تاب مي خورد و بي تابم مي كند. دلم به اندازه ي دريا شور مي زند. سرم سنگين شده و فكر مي كنم خميدگي گردنم از همين است. ديروز به رويا خانم گفتم موهايم را بزند. كوتاه كوتاه. پسرانه. پيرزني كه پشت سرم نشسته بود خنديد. در آينه روبرو مي ديدمش. حاضر بودم كمي از گونه هايم را به او بدهم. موهاي شرابي مضحكش، چه رنگ شاد غمناكي داشت! رویا خانم نمی تواند از لاي پستان هاي لواشكي اش، قلب كبود پي بسته اش را در بیاورد و لخته هاي درد را بيرون بکشد.
1)
كله ام را توي دهان شير بردم. دندان فاسدش را قلقلك دادم، يك چيزي هم توي حلقش ريختم بلكه كمي رام شود. ديروز اين جمله از دهان همخانه در رفت: زن شجاعي هستي! ... ديوانه ي قرمه سبزيست. امروز برايش مي پزم.
2)
ميم كوچك يكريز حرف مي زند. از شرايط زندگي دوستانش در استراليا. از سردي هواي نمي دانم كدام منطقه ي چين و ورزش صبحگاهي سالمندان و خوراك هشت پا. از بريتيش كلمبيا و پروپوزال و جندر آيدنتيتي در آثار تامس هاردي. چنان با حرارت حرف مي زند كه چشمهايش به درشتي نعلبكي مي شود... تمام باغچه را سبزي خوردن كاشته ام. تره، ريحان، پيازچه، تربچه، گشنيز. از تماس پوست دستم با خاك و گياه لذت مي برم. روزي نيم ساعت علف هاي هرز را وجين مي كنم و كمي هرس مي كنم و خاك را زير و رو مي كنم و كرم هاي خاكي را جمع مي كنم براي جوجه مان. نمرده. هنوز سرپاست... يعني من از جوجه كمترم؟ بايد سري به شيرها بزنم.
3)
ميچكا را حاضر مي كنم ببرم كلاس نقاشي. موهايم را با دقت زير روسري مي برم و لبه روسري را تا نصف پيشاني پايين مي آورم. هيچ اثري از آرايش روي صورتم نيست. چه قدر دير به دير جلوي آينه مي روم! دارم جا مي افتم، مثل همه ی دست پخت های مامان. ميچكا غر مي زند: چرا چادر ميذاري؟ بهت نمياد... : خب باحجاب ميشم، بده؟... : همون روسري و مانتو هم باحجابه ديگه. چادر نذار مامان، توروخدا! توروخدا، اينجوري مثل ننه ها ميشي!... ديشب يك نقاشي براي اتاقم كشيد. زني با موهاي زرد و آرايش غليظ و لباس دكلته. غض بصر يعني كاهش دادن نگاه. غمض عين يعني صرف نظر كردن... فلسفه ي حجاب مي خوانم. يك مصاحبه ي ديگر درپيش است.
4)
وسط خطبه ي نماز، موبايلم تن لرزه مي گيرد. سين است. گوشي را از زير چادر نمازم، يواش مي چسبانم به گوشم. سين و مامان رسيده اند تركيه. جمعيت تكبير مي گويند: مرگ بر منافقين و صدام... زني كه سمت راستم نشسته بطري آبش را بهم تعارف مي كند. دختر است. به نظر همسن و سال خودم هم هست. هيچ وقت موهاي صورتش را برنداشته. دو انتهاي سبيلش انگار دو تخمه ي آفتابگردان چسبانده اند. چه قدر صورتش غم انگيز است! هيچ ميچكايي از روي اين صورت نقاشي نمي كشد.

