بگو ... داشتي چي مي گفتي؟ چرا مثل احمق ها درگوشي حرف مي زني؟ چرا تا چشمهايم را مي بندم شروع مي كني ؟ چرا تا لاي كتابي را باز مي كنم، وسط خطوط مي پري؟ وسط ظرف شستنم حتي... وسط حرف زدنم حتي.
مي دانم روزهاي مزخرفيست. روزهاي پر از فكر و خيال. پر از خواهش و خشم و خنده هاي بي دليل. روزهاي نقش بازي كردن. مثل بيوه زن هاي فيلم هاي ايراني، چادر خاك آلود به زمين كشيدن و آدرس دفتر اين و آن را پرسيدن. به يكي اخم كردن و به آن يكي چشمك زدن. روزهاي پر از هيچ، پر از ظرف هاي نشسته و غذاي شب مانده. روزهاي پشت درهاي بسته، در انتظار راي كميسيون تجديد نظر، وقت قبلي، تقويم، شماره تلفن، بوق اشغال، پشت خط باشيد. آه... روزهاي پدر سوخته بازي!
شب هاي دم كرده، پرده هايي كه لج مي كنند و نسيم كه بي عرضگي و كم جاني اش من را ياد خودم مي اندازد. ملافه هاي نمور. يخ مي كنم. آه مي كشم و عضلاتم شل مي شوند، مثل وقتي كه هنرپيشه ها مي ميرند. دستي داغ، دست سرد مرا مي فشارد و من، من با غيظ مي كشمش بيرون و مي گويم:ولم كن! ... سقف كوتاه مي شود و تخت تابوت مي شود و ما هردو مي ميريم.
صبح دوباره زنده مي شوم. با صداي گنجشك ها. با شعاع آفتابي كه اولين شمشيرش را برفرق چوبي تختم فرود مي آورد . دخترك را مي نشانم پاي تلويزيون و چادر سر مي كنم و دوباره و صدباره و هزارباره، داستانم را براي ناشنوايان شهر مي گويم. سرتاپاي اين روزهايم را گه گرفته اند. پررو شده ام. مثل آب خوردن دروغ مي گويم و پشتش قسم مي خورم. توبه مي كنم. با عروسك هاي باربي لج مي كنم کنم. فاحشه ها !لباستان كو؟ به موهاي باز و پريشان شان حسودي ام مي شود. بعد يكهو دلم براي كفش هاي پاشنه بلندم تنگ مي شود. براي روسري هاي رنگي ام. براي جعبه ي آرايشم. براي يك مهماني عصرانه با دختر خاله ام كه تازه موهايش را مش كرده و بلوز حرير يقه شل پوشيده است. براي ژست چاي نوشيدن ، براي شنيدن جوك هاي سكسي بالاي هجده سال از زبان بچه هاي يازده دوازده ساله ...
دلم مي خواهد بروم استراباكو آب تني كنم و عصر وسط ايوان خانه ي خاله بنشينم ٬ خيره شوم به دودي كه بالاي دماوند عين پرچم باد مي خورد. همان جا خوابم ببرد .سرم را بگذارم توي سايه و پاهايم را تا زانو آفتاب بدهم . صداي بوق ميني بوس هاي آب اسك بيايد... دراريد، دراريد... صداي بوق كاروان عروس كه سمت آبشار شاهاندشت مي روند. صداي چرق چرق شاخه هاي درخت گيلاس زير پاي آقاي محمدی كه با سطل پلاستيكي قرمز رنگ مشغول چيدن گيلاس هاي تك دانه است. بعد جوجه شان مي پرد بالاي ايوان و روي پايم فضله مي ريزد و من از خواب مي پرم و مي بينم همه ي اين روزها را خواب ديده ام... آه، چه دل خري دارم!!
انگار خواب بود. چه زود كلاس دوم تمام شد! برنامه هاي مفرح تابستاني مان را چيديم. ميچكا يك معلم نقاشي خوب پيدا كرده و از هفته ي بعد كارش را شروع مي كند. قند توي دلش آب مي شود.طبق پيشنهادات مكرر دوستان، معلم ويولن را عوض كرديم و اين يكي گرچه خيلي مهربان است و با حوصله و با معلومات، اما زيادي گير مي دهد به همه چيز و چشمم آب نمي خورد ميچكا بتواند تحملش كند. مقرر شده شب ها موقع خواب موسيقي كلاسيك گوش كند. ديشب برنامه ي موسيقي كلاسيك راديو ، اختصاص داشت به سمفوني هاي يك و هفت بتهوون. با علاقه گوش مي كند و ديگر كاملا مطمئنم ارتباط برقرار كرده. ميانه اي با موسيقي ايراني ندارد ، ابدا!
تازگي ها به جاي كتاب خواندن مرا مي كشاند توي اتاق و از قديم نديم ها مي پرسد. از زمان بچگي من و تفريحاتمان. از رشادت هاي مادر و خاله اش كه براي دايي وسطي خودشان را هدف مي كردند تا سه چاقوي ميوه خوري را طوري پرت كند كه يكي درست بالاي سر و دوتا بغل دو گوش توي ديوار فرو رود... چه خر بوديم كه فكر مي كرديم بروس لي روبرويمان ايستاده! برايش شيرين است بشنود مادرش، در حاليكه فردا امتحان ثلث سوم علوم دارد، مشغول كهنه و مشما پوشاندن خواهر كوچكش است . دارد با دايي ها تمرين بالانس زدن مي كند و قرار است عصر برايش خواستگار بيايد. اين كه صبح ها زودتر بيدار شود و قبل از رفتن به مدرسه، ظرف شام ديشب را بشويد ، چون مادربزرگ شش تا بچه دارد و مريض است و مامان دختر بزرگ مادرش است. ميچكا دارد مادرش را مي كاود و داستان هايش را كش مي رود. گاهي عقب تر مي رود و من ناچارم خاطرات مادر و مادربزرگم را هم الك كنم و درشت ها را برايش بگويم. ديشب بحث عطاري و گياهان دارويي داشتيم و هرچه به ذهنم مي رسيد از خواص عناب و سنبل طيب و برگ سنا و نبات و نعناع و سبزيره و خاكشير برايش گفتم. نمي دانم كي مي توانم برايش از عمه جان بگويم كه نيمه شب ، با چند سطل آب سرد چشمه، گوشه ي انبار خانه ي ييلافي اش غسل مي كرد و چيني تنش در تاريكي نور مي داد وقتي از سرماي آب شوكه مي شد و بال بال مي زد و هاه هاه مي كرد... تا نمازش درست باشد.
هنوز كوچكي ميچكاي من. هنوز برايت زود است از همه چيز سردربياوري. گرچه كلمات قلمبه اي مثل "خلاقيت" و "توان ذهني" در جمله هايت مي گنجاني. وزن شعرها را در مي آوري و درام رام رام درام رام مي كني. كله به كله ي نيما يوشيج مي زني و شعر نو مي گويي. اما هنوز كوچكي ميچكاي من. همين ديشب كه به خاطر ته ديگ ماكاروني لج كردي، دو ساله شدي دوباره. همين ديروز كه به خاطر يك بسته توي باكس توخالي گريه كردي و به خاطر يك اسكيمو اخته اي نيم ساعت توي ترافيك نگه ام داشتي.بزرگ شو دخترم، بزرگ شو كه حرف ها دارم با تو.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكي!
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند.
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند.
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت رونه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تاره محزوني!
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
***
اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم.
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست: هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزاران سال است
سرود زنده دريانوردي هاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا پيش مي رانم
مرا سفر به كجا بردي؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟
***
و در كدام بهار
درنگ خواهي كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
***
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
***
كجاست سمت حيات؟
حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست.
نگاه مي كردي:
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
***
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
***
ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
اثر گذاشته بود:
(( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. ))
***
شراب را بدهيد.
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
***
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
وايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
***
عبور بايد كرد.
صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور « هيچ » ملايم را
به من نشان بدهيد.


