تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

کرمکی

 

دو سه روز است كه از عصر، كلمات توي مغزم وول مي خورند و خودشان عين گوساله هاي بي مادر راه مي افتند هر طرف دلشان خواست. يك وقت مي بينم ته دره ام! يك وقت بالاي كوه! همين كه مي خواهم بدوم و بنشينم پشت كيبورد و عين ماكاروني ، چنگال بياندازم و بكشمشان بيرون آب مي شوند و توي زمين فرو مي روند. عين داستان اين روزهاي خانم احمديست. چند شب است كمين نشسته و وقتي بچه ش به خواب عميق مي رود ، يواش شلوار بچه را پايين مي كشد و معقدش( اين طور مي گويد) را باز مي كند و چشم مي دوزد ببيند كرمك دارد؟ نور اتاق را كم مي كند كه از نور نترسند ، صدا نمي دهد. كرم ها هم قايم باشك راه انداخته اند. در نمي آيند. بعد همين كه شلوار بالا مي رود و برق خاموش مي شود، بچه شروع مي كند به خاراندن خودش!

حالا حكايت مغز من شده همان داستان معقد . از آن حاج خانم كه باهام مصاحبه كرد تا اسبي كه توي جاده ديلمان باهام عكس انداخت، تا آن آقاهه كه يك متلك باحال بهم گفت و سرشار از حس جواني و بكارت شدم، تا حرف هاي گنده تر از دهان ميچكا و هزار چيز ديگر، توي سرم عين كرم مي لولند. بعضي بو دارند، عين اشپل ماهي سفيد. بعضي صدا دارند. لهجه رشتي دارند، لهجه مازندراني، بعضي تهراني... صداي معلم زبانم ، صداي ساز ناكوك استاد، صداي شون كانري، صداي معلم مدرسه ي موش ها، صداي جورج بوش، صداي  شرشر ادرار گاو آقاي جاويد در شب پنج شنبه، كه خواب را از سرم پراند.

اما اين يكي صدايش از بقيه بلند تر است:

ميچكا( تازه از مدرسه آمده و مقنعه ي لك و لوكش روي سر زار مي زند و دور تا دور لبش با اسكيموي زغال اخته قرمز شده): مامان مامان مامان مامان ، يه خبر يه خبر يه خبر، مامان مارال طلاق گرفته!

مامان: طلاق چيه ديگه؟

ميچكا: باز فك كردي من بچه ام!

مامان: آهان، خب از كي؟ از مارال؟

ميچكا: مامان!

مامان: براي چي آخه؟

ميچكا: نمي دونم. ترمه امروز تو سرويس گفت. گفت كه مارال با عزيزش و پدربزرگش و پدرش زندگي مي كنه.

مامان: آخي طفلك. حتما دلش براي مامانش تنگ ميشه.

ميچكا: نه. مگه خره؟ مادري كه به خاطر بچه ش فكر نداره، از نامادري هم بدتره.

مامان: خب حتما مشكل داشتن ديگه. وگرنه همه مادرا بچه هاشونو دوست دارن.

ميچكا: نخير. اصلا. مامان، واقعا كه.تو سي و چار سالته اما مثل بچه ها حرف مي زني!

مامان: هي بسه ديگه! پررو شدي ها، بي ادب!

ميچكا: پررو شدي هم يه حرف بده ها! اما نمي خواد معذرت خواهي كني. چون مادرم بودي بخشيدمت. ولي مارال خيلي زرنگه مامان مي دوني؟ همه كاراشو خودش تنهايي انجام ميده. بلده از حق خودش دفاع كنه.مثلا موقعي كه از بوفه خريد مي كنيم هيشكي نمي تونه مارال رو هل بده كنار.

مامان: به هر حال اينا دليل نميشه. بچه مادر مي خواد. كاش پدرش اجازه ميداد مارال با مادرش زندگي كنه.

ميچكا: كاش پدر و مادرش باهم زندگي مي كردن.

مامان: خب بسه حالا. برو لباستو عوض كن. صورتت رو هم بشور كه انگار گاو ليسيده تو رو! بدو ببينم.

ميچكا: مامان، مگه تو نگفتي هر وقت دو تا زن و مرد همديگه رو دوست داشته باشن خدا بهشون بچه ميده؟

مامان:اوهوم.

ميچكا: پس چرا مارال به دنيا اومد؟ بابا و مامانش كه..

مامان: اولش كه همديگه رو دوست داشتن.

ميچكا: آخرش كه نداشتن. عشق واقعيشون نبود( اين را از پرنسس فيونا ياد گرفته). خدا بايد مي دونست.... مامان.

مامان: هااااااااااا.

ميچكا: مجبور بودي دروغ بگي؟ من مي دونم عشق ربطي نداره با بچه به دنيا آوردن.

و اين جمله ي آخر عين كرم لا به لاي شيارهاي مغزم، پشت لب تمپورال و گيجگاهي مي چرخد ، اعصاب بينايي و بساوايي ام را انگولك مي كند و گريزان از نور، در تاريكي به كارش ادامه مي دهد.

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعتتوسط مامان میچکا |

ديروز صبح زير نم نم باران فومن، بچه هايم را توي زنبيل يك روستايي پيدا كردم. يكي دختر است و يكي پسر. زياد مي خورند. زياد حرف مي زنند. كارم شده كنترل آب و دان و دماي اتاق. نكند يكي شان بميرد و پرهاي ميچكايم بريزد!

 از ديروز تا همين الان، تمام كنسرتو هاي ويلون دنيا را بي وقفه نواخته اند...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعتتوسط مامان میچکا |
پرحرف شده ام

 

 

طرز تهيه اسفناج قالبي:

اولا اين اسفناج را فقط موقعي درست كنيد كه غذاي خشكي مثل همبرگر، زبان، مغز، مرغ سوخاري، استيك،... ها چيه؟ دهانت آب افتاد؟ چرا؟ مي خواستي صبحانه نخورده نياي سركار! .... بله، موقعي كه يك تكه مرغ برشته توي بشقاب است و اطرافش را با سيب زميني سرخ شده و خيارشور تزيين مي كنيد، يك گوشه را هم اختصاص بديد به اسفناج. هم خوشمزه ست، هم مفيد و هم راحت تر از گلو پايين مي رود ، هم اينكه قشنگ ترين تزئيني ست كه مي شود به غذا داد.

يك كيلو اسفناج را با نصف ليوان آب به مدت بيست دقيقه در حرارت ملايم بپز. آبش بخار شود بهتر است. بعد كه خنك شد ميكسش كن. اگر ازين ميكسر ها كه مثل گوشتكوب است داري، خب خوش به حالت ، لازم نيست صبركني تا خنك شود. توي قابلمه ي كوچكي چند حبه سير( بستگي به مزاج خودت دارد، مي تواني پياز، مي تواني هر ادويه كه دوست داشتي) رنده كن و با كمي روغن و نمك و زردچوبه تفتش بده تا بوي سير بپيچد. بعد اسفناج هاي له شده را بريز توي روغن و با هم پنج دقيقه تفت بده. بعد سه قاشق آرد گندم را در يك ليوان آب و نصف ليوان آبغوره حل كن و بريز داخل اسفناج ها و سريع هم بزن تا گلوله نشود. وقتي به جوش آمد بگذار بپزد تا كم آب شود. غلظتش به حد ماست چكيده كه رسيد از روي حرارت بردار. كاسه هاي ماست خوري را به تعداد افراد قطار كن و داخلشان را با اسفناج خوشمزه اي كه حاضر كردي پركن و روي كاسه ها را صاف كن و بگذار سرد شود. سرد كه شد ، به قالب كاسه در مي آيد. آن وقت برگردان توي بشقاب. درست گوشه ي بشقاب كه كنارش  سيب زميني و مرغ يا همبرگر يا ماهي قزل آلا يا نيمرو مي تواند باشد. خوشت مي آيد حتما.

بابام كه خوشش آمد. البته نظر بابا زياد مهم نيست چون او از همه ي غذاها خوشش مي آيد. كلا شكموست. مامان را كلافه كرده. صبح تا مي آيد مي نشيند كنار ميز صبحانه، مامان مي گويد: باز صبح شد و در جهنم باز شد! ... بهش مي گويد: حاجي، سن كه رسيد به شصت، بايد نشست! قندت بالاست. اوره ت بالاست. كلستلورت بالاست! تري گليسيرينت بالاست!! ... بابا مي گويد: فشارم كه بالا نيست مثل تو، خودت نمي تواني بخوري حسودي ات مي شود!...  بابا وقتي غذا مي خورد ديگر گوش هايش نمي شنوند. نمي دانم شايد فقط صداي مامان را نمي شنود. نمي خواهد بشنود. مامان هم غذا را از جلوش مي كشد كنار. بعد دعوايشان مي شود. بعد بابا پا مي شود و يك بشقاب خالي برمي دارد و با دستهايش كه اين روزها لرزان شده اند، از قابلمه براي خودش مي كشد. مامان هم لجش مي گيرد و عين من كه هروقت اعصابم خط بخورد اشتهام كور مي شود، يك دستش را مي گذارد زير چانه و آرنجش را ستون مي كند روي ميز و لب به غذا نمي زند. بعد همه ي غذا مي ماند براي بابا.

چرا اين ها را نوشتم؟ دلم تنگ شده؟ نه... ديشب با هردويشان حرف زدم. يعني با مامان حرف زدم.گفتم كو بابا؟ گفت: "معلوم است ديگر! كجا مي خواستي باشد؟ دو جا بيشتر ندارد كه"!( روم به ديوار ) ... مامان پادرد دارد، دلم نيامد ازجاش بلند شود تا گوشي را به آشپزخانه برساند. گفتم صداش كن تا صدايش را بشنوم. گفت: "دهانش پر است، چه جوري جواب بدهد؟" ... چنان با غيظ، كه فهميدم باز قهر كرده و شام نخورده!  

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعتتوسط مامان میچکا |
پدرانه

اين نوشته را امروز لاي دفترچه هاي ميچكا پيدا كردم. همان وقتي كه با عمه جون ميهمان خانه ي كوچك ما بود نوشتش. با ميچكا  كه تنها مي شود، برايش شعر مي نويسد، بهش سرمشق مي دهد.خطش را اصلاح مي كند. یکبار گيس وارفته قشنگی برایش بافته بود و من آن لحظه را هنوز زندگی می کنم... يك سوب خوشمزه ياد گرفتم بابا، اين بار كه بيايي خانه ام حتما برايت مي پزم... زودتر بيا!

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعتتوسط مامان میچکا |
برای دوشس عزیز که اینهمه نگرانم است

 

 

شمارش معكوس شروع شده. دائم استخاره مي كنم. اختلال از نوع وسواس!... مورچه ي احمقي راه خانه اش را گم كرده. روي سراميك ها ول مي چرخد. اگر راست برود، يعني مي شود. اگر چپ برود يعني نمي شود. اگر اين دست اسپايدر را ببرم، يعني مي شود. اگر نبرم، نمي شود. از اينجا آقا ناصر را مي بينم دم مغازه اش نشسته و انگشت سبابه و شستش را به پره ي دماغ مي مالد.دست راست. اشتباه نكنم شست را فرو كرده توي دماغ و دارد دنبال چيزي مي گردد. تا سه مي شمرم،اگر آورد بيرون كه خب،قبول مي شوم.اما اگر نياورد چي؟ خب تا ده مي شمارم. آقا ناصر، جان آن زن قشنگ خانه خراب كنت انگشت را بياور بيرون از آن دماغ گاله ت! داري با آينده ي من بازي مي كني ها! ... نه، نه، مي شود مي شود بايد بشود.شوخي كه نداريم.

مي بيني؟ كارم به كجا كشيده؟ مولود خانم همين طوري زنجيري شد ديگر! تلفن كه صدا مي كند روده هايم پيچ مي خورند. به انگليسي مي شودdiarrhea ... امروز امتحان دارم. به ناهيد گفتم تو رو به حضرت عباس، بيا يه كم كار كنيم. گفت نمي توانم. بچه م vomiting   گرفته... به درک!

 كجا بودم؟ چي مي گفتم؟!؟؟!!... تاز گي ها،نه كه خيلي حوصله دارم، هر كي بهم مي رسد سفره ي چاك ورچاك دلش را پهن مي كند. اوليش همين فاطي كه در عرض چهار سال،سه شكم زائيده و بدجور توي گل مانده. دوميش خواهرش، كه آبغوره هاش حرف ندارد! شوهره آمده همين جا توي رضوانشهر، زن صيغه كرده. سوميش خانم احمدي كه بوي گند دهنش نمي گذارد آدم حرفش را بفهمد. وقتي حرف مي زند ،نفسم را حبس مي كنم. چهارميش آقاي باكلاس، چه قدر به مشتري هاش تخفيف داد، محض اينكه به پسر خاله اش راي بدهند! پنجميش ميچكا، آخر كدام مادر عاقلي وسط مرداد بچه به دنيا مي آورد،ها؟ نگفتي من همكلاسي هايم را از كجا پيدا كنم كه دعوتشان كنم؟ ششميش ميم كوچك، پروفسور رُز كتابش را برايم فرستاده. به نظرت يك سوزن دوزي و چند مثقال زعفران برايش بفرستم خيلي بد نمي شود؟ هفتميش مامان، ببين آن طرف ها غاز ماز پيدا مي شود؟ اينجا كه همه را اداره ي بهداشت سر بريده. شب جمعه ي بعد مهمان دارم، آبروم در خطر است. هشتميش بابا، پول را از جيبت درآوردي ماچش كن و بگذار توي آن يكي جيبت! نهميش باز هم ميچكا، كادوي روز معلم يادت نره ها !( روزي هش هزار بار).  دهميش باز هم فاطي، يكي از بچه هاش غذا از گلوش پايين نمي رود. بايد بگردم برايش يك گلو گير پيدا كنم. شنيده ام دهات اطراف فومن يكي هست كه خيلي هم اسم در كرده. زنك يك ورد مي خواند و فوت مي كند به ليوان آب و مي ريزد توي حلق بچه، اگر خوب شد كه هيچ، اگر نشد انگشت فرو مي كند توي حلقش و حسابي لا به لاي لوزتين را جارو مي كشد و بچه از ترس اينكه مبادا باز هم ببرندش پيش گلوگير، تا چند روز خوب غذا مي خورد و شفا مي گيرد. الحمدلله.

خب كجا بودم؟ چي مي گفتم؟!؟؟!!!؟!... هي جانم، يك مورچه! اگر از روي گل قالي رد شد،قبول مي شوم.اگر نشد....... غلط کرده! بر مي دارم و مي گذارمش سر جاي اول.بايد دوباره رد شود. بايد از روي اين گل قرمز رد شود،بايد! وگرنه با پاشنه ام لهش ... نه! لهش نمي كنم. باهاش حرف مي زنم، مي گويم :"ببين مورچه، اگر تو از روي اين گل رد نشوي بايد دوباره برگردي سر جاي اولت. خب ٬این چه خریتی است؟ در عوض اگر رد بشوي،من قبول مي شوم. من كه قبول شدم،روزي هشت ساعت مي روم سر كار. آن وقت تو و دوستانت مي توانيد خانه را بگذاريد روي سرتان.جا شكري را ببين آن جا، روي ميز نان هم هست، قند هم هست. تا خوشبختي فقط چند قدم مانده ! تو مگر فلسفه نمي داني بچه؟ ببين ما موجودات همه مان وصل به يكديگريم. اين اكوسيستم قانونش اينجوريست. تو برو تا من هم بروم. برو، برو تا كفرم درنيامده و لهت نكردم!"

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعتتوسط مامان میچکا |