




سریال شهریار فعلا در صدر سریال های مورد علاقه ی میچکا قرار داره. هم اصلشو می بینه٬ هم تکرارشو.دفتر میذاره کنار دستش و تا شهریار شروع می کنه به شعر گفتن٬ میچکا خانوم تند تند یادداشت می کنه. اگه وقت کنم و یک صفحه از نوشته هاشو بذارم ببینین که روده بر می شین. اولا که خطشو فقط خودش میتونه بخونه. اگه هم بگی چرا خرچنگ قورباغه ست؟ میگه: نه خانم جان! خط گرافیکیه! ... مثال هم میزنه. مثلا پاکت شیر کاله رو از یخچال درمیاره: ببین خانم جان! نوشته گاله٬ اما هرکی سواد داشته باشه می فهمه که این کاله ست! ... ثانیا با هر "ت" و "س" و "ز" ای که خواست می نویسه. به شدت رفته تو فاز شعر. ته دفتر مشقش یک عالم شعر نوشته.هروقت هم دفترشو باز کنم سفارش می کنه : از آخر باز نکنی ها٬ اونا خصوصيه.... فكر كن ته دفتر چي نوشته. همش شعرهاي من درآوردي. زنگ تفريح مي شينه شعر مي نويسه و قبل ازينكه معلم بياد كلاس،براي دوست جون هاش مي خونه.
يه شعري نوشته كه مضمونش اعتراض به خداست براي ساختن جهنم. اسمش هم هست "خدا، بهشت براي تو، خنده براي ما!" ، به عبارتي «تو را به خير و مارا به سلامت» ... ميگه روز قيامت هوا مه گرفته ست. ديگه اينكه وادارم مي كنه براش شعر خيام بخونم. يه كتاب داريم از رباعيات خيام با خط يونس خانلرزاده و نقاشي هاي حجت الله شكيبا. بعد از سفر عيدمون به نيشابور،اين كتاب نظرشو جلب كرده. برميداره كه بخونه و چون مي دونم همه رو غلط مي خونه، و چون دلم نميخواد براش قلمبه و بي معني جلوه كنه و به مرور ذهنيتش نسبت به ادبيات بد بشه، ناچار براش ميخونم، معني مي كنم ، چه بسا گير مي كنم، كفري ميشم، كتابو مي بندم و ماجراهاي آقاي گردويي رو ميدم دستش،اه! گرفتاري شديم با اين مادر و دختر! توهّم نويسندگي و شاعري هم ارثي بود و ما خبر نداشتيم؟
آخرین روزهای سال کهنه را با نگرانی گذراندیم. میچکا دل درد داشت و انواع آزمایش و عکس و سونوگرافی ازش گرفتیم . هیچ نفهمیدیم جز کمی ترشحات که پشت حلقش جمع می شد و دکتر هم به زور قانعمان کرد به اینکه علت درد معده ی میچکا از همین عفونت است.اما من که قانع نشدم. من نگران دخترکم هستم که خیلی چیزها توی دلش نگهداشته و بروز نمی دهد.
چند روز اول تعطیلات به روال بیشتر این سالها مهمانپذیر بودیم. اما نیمه ی دومش را میهمان شدیم. میهمان عمو و زن عموی مهربان در مشهد٬ چه میزبانان با حوصله ای! مامان همیشه می گوید:"می خواهی کسی را بشناسی یا باهاش همسفره شو یا همسفر"... بعد از دوازده سال تازه جاری ام را شناختم.زن ماهیست. با میچکا و زن عمو ٬سه تایی چادر سر کردیم و رفتیم زیارت.سوزن می انداختی به زمین نمی رسید.میچکا بلد نبود چادرش را جمع کند و مرتب زیر دست و پا می رفت.جمعیت هل می دادند طوریکه شیری که از مادر مکیده بودی بالا می آوردی. کم مانده بود میچکا قید مسلمانی را بزند. به فرهنگ مردم اعتراض می کرد. به خادمین که داد می کشیدند و راه باز می کردند. به کبوتر ها که از گنبد پایین نمی آمدند. به آفتاب داغ و به من که چرا مواظب بچه ام نیستم و آوردمش به این جای شلوغ. نشستیم گوشه ای از صحن و زیارت نامه ای برایش پیدا کردم.گفتم معنی فارسیش را بخوان.هیهات! چند خط عربی را غلط غلوط خواند و آمدیم بیرون. یک روز را در نیشابور گذراندیم و زیارت خیام و عطار و خرید چند تکه فیروزه. باوجود اینکه مسافر بودیم اما میچکا در تعطیلات خوب به درس هایش رسید. شاید صد و پنجاه تمرین ریاضی حل کرد و چند صفحه مشق. دیکته ی زبان و در مواقع نادری هم تمرین ویولن. نمی دانم به میل خودش بود یا شیرین کاری برای پسرعمو ٬ که دائم پلیر از گوشش آویزان بود و مندلسون و ویوالدی و باخ گوش می داد! یک بار هم گفت مامان گوش ت رو بیار جلو :" آقا سپهر (پسرعمو) خیلی خوش تیپه نه"؟!! ... سپهر حدودا بیست سال دارد.
برای میچکا که همیشه شخصیت های شاهنامه را طبق کتاب های مصور در ذهن ترسیم کرده بود ٬ دیدن پیکر های تراشیده ی زال و رستم و مار های دوش ضحاک و تیر دوسر فرو رفته در چشم اسفندیار خاطره ای فراموش نشدنی بود.
گرمای هوا دلچسب است. میچکا بعد از صبحانه پر می کشد سمت دوچرخه. اسکیت به پا می کند و فاصله این مبل تا مبل بعدی را سه بار تالاپ می افتد زمین. دو گلدان گل خریده٬ لاله و اطلسی. عاشق شکل نرگس و بوی سنبل است اما فیوریت فلاورش رز است چون همه ی باربی ها عاشق گل رزند.
اول سال نو برای هرسه تایمان آرزو کرد. برای من آرزو کرد خانم معلم بشوم٬ برای پدرش پرادو ٬ برای خودش یک خواهر کوچولو . سبزه ی سیزده را هم با همین آرزو گره زد. هر بار که این خواسته را به زبان می آورد قلبم فشرده می شود از حسی دردآلود.

