
اين جا شهر من است. كوچه هايش را ببين. خانه هايش را. بو کن٬ انگار که دیوارهایش را با کلوچه های مادربزرگ بالا برده باشند. كوچه پشتي هنوز امن ترين جاي دنياست براي ملاقات عشاق ترسوي آبروخواه مثل فائزه و قدير. گوش كن..." كهنه لاك،كهنه رو، مس كهنه، سماور كهنه، رويي شكسته خريداريم"... صداي زنگ دوچرخه ي "آقاي تنها" را مي شنوي؟ آمده به ف و جيم رياضي درس بدهد: ياالله... مامان چادر را روي صورتش پرده كرده و لبه ي آنرا به دندان گرفته و بلند تعارف مي كند. من و نگار و زهرا و كش بازي مي كنيم. با يكي از شش جفت دمپايي هايي كه مامان در ازاي آفتابه لگن هاي مسي توي صندوق خانه از كهنه لاك كهنه رو خريده.تلفن زنگ می زند. از شیراز است٬ می دوم لب پنجره و داد می زنم: کبری خانم کبری خانم٬ بدو بهناز زنگ زده. کبری خانم از مستراح خانه اش که گوشه ی حیاط شان است می شلد و چادر را پشت رو سرش می کند و می آید سمت کوچه. خانم درزي آش بي بي پخته. پسرها را راه نمي دهند.اگر چشم شان به آش بيفتد كور مي شوند. ما سه تا كاسه ي آش را مي گيريم دستمان و مي نشينيم روي سكوي كنار دروازه آقاي ابطحي و كوچه را قرق می کنیم.
همسايه ي جديد آمده. خانواده ي آقاي قادي. ناشناسند. توي محل همه همديگر را مي شناسيم، غريبه گاو پيشاني سفيد است. طول مي كشد تا دخترهاي آقاي قادي را راه بدهيم در بازي هايمان. باقر نانوا ،همه ي سبدهايي كه توي نوبت است را مي شناسد ، خانم قادي اما بايد صف بايستد. پسر ندارد كه برايش نان بخرد. با دخترهايش مي رويم نانوايي و سه چهارتايي جغول بغول مي كنيم و از لاي حرف هايمان شاطر مي فهمد كه اين ها همسايه ي جديدند. بلندترين و برشته ترين سنگكش را كه پر از خشخاش است، مي گذارد توي سبدشان و سلام هم مي رساند و بعد ما گيس بريده ها را با صدايش كه مثل اره موتوريست مي ترساند كه زود برويد خانه، الان سگ هاي ولگرد راسته ي پايين بازار پيدايشان مي شود ها! ... حسن كم عقل است. هرروز گم و گور مي شود و تنگ غروب يكي از اهل محل مي آوردش دم خانه و تحويل "حسن ِِ مار" مي دهد با تكه اي نان قندي در دست، يا ساندويچ نصفه، گاهي با دمپايي نو و گاهي حمام كرده و تروتميز...

ببين چه به روز شهر من آورده اند! مادربزرگ تنش توي گور دارد مي لرزد. همسايه هايمان همه غريبه شده اند. زنگ درشان را كه مي زني بايد چند دقيقه اي جلوي آيفون هاي تصويري گوشت تنت را بخوري تا باز كنند. سبد و لنگه دمپايي و "خل حسن" كه سهل است، خودشان را هم نمي شناسند،مثل ديوانه ها! ديگر هيچ كس آش بي بي نمي پزد تا همسايه ها را براي صلاح و مشورت جمع كند. اولش توي پاركينگ مجتمع، سر جاي پارك دعوايشان مي شود. از همين جا اسم هم را ياد مي گيرند. نان باگت مي خورند. بچه ها توي اتاق هايشان با چشم هاي وق زده تي وي گيم بازي مي كنند. تلفن كه زنگ مي زند اول شماره را نگاه مي كنند. دلشان خواست برمي دارند، نخواست به اسفل السافلين! خيلي ها هم توي خانه شان سگ بسته اند.
براي هر جلسه ي كلاس زبان بايد نيوز ببريم. به قدر چند جمله كه فك قفل شده مونو باز كنه. هربار خبرهاي تاپ مي بردم و كلي افه و كلاس ... اين دفعه اما اصلا حال سرچ كردن براي خبر داغ نداشتم به والله. با اينكه مي دونستم احتمالا سه چهار نفر در مورد هشتم مارس لكچر خواهند داد ،اما بي خيال، رفتم كلاس.
استاد وارد شد و با لبخندي كه از زور شادي تبديل به خنده مي شد كانگرجوليت داد... دهان ها باز شد كه چرا؟... "خب هشتم مارس ديگه! وومنز دي"! دهانها باز تر،تا جاييكه زبان كوچك ديده ميشد. لبخندهاي استادمون چند جوره. يكيش از خوشحاليه. يكيش نشونه ي تحسين ، يكيش تمسخر و يكيش يعني خاك برسرتون! و اين لبخند كه تحويل داد،از نوع آخر بود. بعد بي خيال شد كه اصلا چرا دارم براي اين دخترهايي كه مي ميرند واسه شوهر،اين همه خودمو جر مي دم؟... "هَو ابوت نيوز"؟... نفر اول من بودم. خب ، انگار دست زدي و هلم دادي وسط گلباغ! حالا يكي بياد منو ساكت كنه.
متاسف شدم. مثل هربار. بلكه هم بيشتر . اين ها دانشجوي امروزند.كه هرروز ساعت ها توي سايت ها ول مي چرخند. از پوست دست هاي سفيد و لطيفشون پيداست كه لاي پنبه بزرگ شدند و دست به سياه و سفيد نزدند. كلي از درآمد خانواده صرف دنگ و فنگ و زلم زيمبوهايي مي شه كه به خودشون آويزون مي كنند. كاش قدر اين روزهاي فارغ بالي رو بيشتر بدونن.
خب الان ده دقيقه ست عين مجسمه نشستم روي اين صندلي و مي خواهم شروع كنم به نوشتن. تمركز ندارم... شايد به خاطر تكه نخ سفيدي باشد كه آن كنج روي موكت افتاده و هوار مي زند كه: بيا منو بردار،خونه كثيفه.پاشو،هنوز كلي كار مونده. پاشو . چه وقت نوشتنه!
همسايه اي داريم عتيقه.زني دارد كه دست كمي از «صبورا شكاك» ندارد. صبح تا شب در حال جارو پارو و بشور بمال. ذليل مرده تمام نمي كند اين خانه تكاني ديوانه وارش را. اين چند روز توي حياط خانه اش به اندازه ي تمام ملافه هاي بيمارستان پورسينا ، پارچه و ملافه آويزان كرده. صبح تا به حال هم چهار پتو و سه قاليچه و يك جفت پادري و يك روفرشي سه در سه شسته و پهن كرده. شيلنگ آب را گرفته دستش و شير فلكه تا ته باز، خودش هم تا كمر خيس. بانكه هاي ترشي و شور را از كنج حياط كشيده تا وسط و زيرشان را هي سابيده،هي سابيده...لا اله الا الله! بعد ايستاد و شيلنگ باز هم دستش و با ناخن انگشت سبابه، كمي لاي دندان ها بازي كرد و بالاخره يك چيز ديگر هم پيدا كرد براي شستن، كاور ماشين.الان توي لگن خيسانده ... خدا شفا بدهد انشالله.
اصلا هيچ وقت از نيمه ي دوم اسفند خوشم نيامده. انگار تمام كار دنيا ريخته سر آدم. مردم صبح كه بيدار مي شوند زار مي زنند . ناله مي كنند كه چقدر گراني است و مسلماني را فراموش كرده اند و پول نداريم و چه كنيم و... عصر مي بيني همان ها با دست هايي كه از زور سنگيني نايلكس هاي نو، تا شاق پايشان آويزان شده، در خانه را با لگد باز مي كنند ! همان ساق پا ديگر ، خب چه كنم اعصاب ندارم زبانم گير مي كند... امروز اگر زنگ بزني به دفتر پروفسور سميعي توي آمريكا و ازش يك نوبت براي جراحي مغز بخواهي شايد بهت وقت بدهد، اما خودت را بكشي هم آرايشگاه گلچهره وقت يك ابرو برداشتن ساده را ندارد!... حالا توي اين هاگير واگير، كه يك چوب تو سر سگ مي زنند يك چوب توي سر آدم، كه يك ملافه ي خشك پيدا نمي شود بچه را توش بپيچاني، مامان رفته بيمارستان و ساعت ها زور زده و من را زائيده.
خاطره اش از تولدم اينست كه آن شب دكتر نبود و مرا يك قابله ي زن گرفته و بعد هم سفارش قابله يادش مي آيد كه "اگر اين دختر خودش را پاك نگهدارد، تا آخر عمر هيچ نامحرمي او را نديده"!... مامان گفته كه خدا خواسته دكتر هاديان سرش يك جايي توي اِتريش گرم باشد ! از کجا می دانم که اِتريش؟ چون مامان گفته. همه ي مردم به اروپا و آمريكا مي گويند "خارج". مامان به همه ي خارج مي گويد "اِتريش" . همان جور كه به همه ي رودخانه هاي دنيا مي گويد "هراز"، حتي اگر مي سي سي پي باشد. فكرش را بكن آدم توي آن فقر فرهنگي به دنيا بيايد. توي آن وضعيت كه خاله خانم مي گفت حتي يك "شونگ كش ماشين" پيدا نمي شد... شونگ كش يعني كسي كه جيغ مي زند. خب "شونگ كش ماشين" هم يعني آمبولانس ديگر، خنده دارد؟! فكرش را بكن. چه بسا ممكن بود بالاي نردبان به دنيا مي آمدم. يا توي راه سفر مشهد. يا وسط فروشگاه بَرَك!...
بيخوابي زده به سرم. اين اولين باره كه شب پست وبلاگي مي نويسم. دو روزه همخونه رفته سفر.ميچكا هم يه سرماي نخودي خورده و كمي آبريزش داره. مرتب درجه ميذارم اما خداروشكر هنوز تب نكرده. فردا هم امتحان فاينال دارم و مجبورم ميچكا رو با خودم ببرم سر جلسه ي امتحان و توي دفتر موسسه بنشونمش تا امتحانم تموم شه. بعدش هم قراره دوست جون بياد اينجا تا با دزدي از سايتها و مقاله هاي اينترنتي و مونتاژ بخش هايي از چند كتاب،يه مقاله ي تربيتي دبش بنويسيم! خجالت؟ چند كيلو بكشم قربان؟
چقدر امشب كند ميگذره! قبل ازينكه بيام پاي كامپيوتر، براي nامين بار بينوايان رو از اول تا آخر تماشا كردم. براي موهاي زيباي فانتين متاثر شدم. با اينكه مي دونستم اتفاق نمي افته اما آرزو كردم حتما اين دفعه با ژان والژان يك معاشقه ي هات داشته باشه اما نداشت! كوزت رو به خاطر انتخاب ماريوس گاگول سرزنش كردم و ويكتور هوگو رو بخاطر شاهكارش ستايش. بعد نشستم چند صفحه از دفترچه ي ممنوعه ام رو سياه كردم... اوه راستي، تاحالا چيزي ازش نگفته بودم. خب البته خيلي وقت نيست. ديدم همه ازين دفترچه ها دارن، كلاس داره، خب منم نوشتم، تازه شايد اون دنيا اينم جزو سوالات بود؟!
ميچكا هم امشب تو خواب آروم نيست. دائم دست و پاشو پرت مي كنه. امشب شام بهش پوره ي سيب زميني دادم. دقيقه ي سي و پنجم خوردن، بهش گفتم:ميچكا من ده دقيقه هم نكشيد غذامو خوردم ، چقدر طولش ميدي مامان جان؟... گفت: خب براي اينكه من چند تا از دندونام افتاده و جاش هنوز دندون دائمي در نيومده!!! ... گفتم:نه خانم، پوره ي سيب زميني كه ديگه دندون نميخواد! ... گفت: خب آره، تو از من فرزتري مامان. هم فرزي هم باهوش،مثل گوزن. البته سگ هم همينجوره اما سگ ها بيشترين اخلاقشون وفاداريه!!! ... خيلي جدي و در كمال احترام اينها رو گفت، به هر حال من كه ترجيح ميدم خائن باشم تا سگ.
ميچكا داره توي خواب حرف مي زنه. شاید داره خواب عروسک هایی رو می بینه که امروز پشت ویترین مغازه ها دیده. باهم یه سر رفته بودیم بازارگردی. چیزی نخریدیم فقط عین شغال از دور ویترین ها رو دید زدیم و برگشتیم... عجب بيخوابي بد چيزيه! شيطونه ميگه زنگ بزنم به همخونه، عين دوران نامزدي،ايشششش لوس! نه٬ بهتره برم و سعي كنم مثل بچه ی آدم بخوابم. هیچ بعید نیست که فردا روزی استثنايي در زندگي ام باشه.
زنده ام.فقط انگشت ندارم برای تایپ کردن. از پنج شنبه ی قبل که برگشتیم هر روز مهمون داشتیم. امامزاده رو نور باریده٬ ما رو مهمون! حالا هم عمه جان با شوهر عمه٬ بعد از قرنی اومدن خونه مون و دارم تا سر حد مرگ شدت علاقه م رو با پختن انواع غذاها و بازدید از جاهای دیدنی بهشون ثابت می کنم. میچکا هم بی خیال درس و مدرسه از جلوی کامپیوتر جُم نمیخوره. سر فرصت به همتون سر میزنم. یه کمی این روزا فکر و خیالی شدم. به قول بابام "من باب مثال"٬ الان عمه جان پشت سرم ایستاده .من می دونم عمه جان سواد نداره اما وسواس اینکه نکنه داره اینایی که تایپ می کنم و میخونه و به ریشم می خنده ولم نمی کنه. مامان و بابا هم اومدن و امشب هم قراره موج سوم سواره نظام از شهر مازندران برسند! سرم درد میکنه. دستام چند جا سوخته و بریده و جیز گرفته و خودمم خرد و هلاک و یه لبخند مسخره هم از صبح تا شب روی لبمه. بیشترین جمله:بفرمائید...میل کنید... اول شما... خواهش می کنم... اختیار دارید... سرافراز فرمودید... قربونتون برم... الهی بمیرم... میچکا مشق!


