تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

خوشحال

اپيزود اول 

نانای نای٬ نانای نای... امتحان رایتینگ دادم٬ چه رایتینگی! از حالا خودمو آماده کردم برای جلسه ی بعد که نمره هامون اعلام میشه ... یک ساعت و نیم زمان داشتیم براي نوشتن يه انشا. منم که هلاک نوشتن! صندلیمم کنار رادیاتور چپاج( یه همسایه داشتیم به شوفاژ می گفت چپاج٬ در عوض به شاباش می گفت شوفاژ! ) ... آره صندلیم کنار شوفاژ٬ پای پنجره٬ هوای بیرونم بارونی٬ آی نوشتنم میومََََََََ ..َ..َ..َد! یَک متن ادبی احساسی سوپر فلسفی نوشتم که نپرس!  فخرالملوک که بودم حالا شدم مادر ترزا... جلسه بعدی که برم کلاس مطمئنم استاد برگه ی منو یا روی برگه ها گذاشته یا گذاشته آخر ٬ منم خودمو می زنم به نَمی دانم! بعد استاد برگه ی منو می گیره دستش و میگه خب اوری بادی٬ پی اتنشن تو می........ بعد میاد دست منو می گیره که مثل قهرمان ببره بالا٬ بعد من میگم: نه نه٬به خدا من بلد نیستم برقصم! ...

بعد از امتحان پر کشیدم سمت خونه. دویدم و دویدم، رفتم به باغ پسته، ديدم بيگُم نشسته، سنگ را زدم به گوش او، گوشواره هاي گوش او، افتاد به روي دوش او.... واي ببخشيد ببخشيد، چیکار کنم هيجان دارم! آره رسيدم خونه ديدم همخانه جان نشسته داره راز بقا مي بينه. يك سيني چاي آوردم گذاشتم جلوش و دوزانو روي زمين نشستم و دستها رو اونجوري كه خانم بهداشت ناخن هامونو ميديد، مودب گذاشتم روي پا گفتم: يو مَجستي، پولي را كه تو با كدّ يمين و عرق جبين به دست آوردي قدرشو ميدونم. هدر نميدهم. امروز امتحانم را به نحو احسن گذراندم. چنين كردم چنان كردم... همخانه به وجد آمد و گفت: اين جانور دريايي رو مي بيني؟ به اندازه ي نميدونم چند ولت برق توليد مي كنه، واقعا زير دريا عجب دنياييه!...

 

اپيزود دوم

ديروز استاد خوب موسيقي كلي بهم اعتماد به نفس داد و بعد گفت يه كلاس از چند تا از شاگرداش  ميخواد تشكيل بده و هر ماه يك قطعه رو همه باهم تمرين كنيم و در يك زمان مشخص براش بزنيم و بعد بشينيم و شيوه ي نواختن همديگه رو نقد كنيم. خب اين تحولي در يادگيريه ،شك ندارم. با اينهمه گفتم لطفا اسم من رو توي ليست نگذاريد چون نميتونم شركت كنم حتي ماهي يكبار ، دوماه يكبار،... استاد عصباني شد و گفت صلاح شما رو من بهتر ميدونم يا خودتون؟... گفتم اصلا من اضطراب دارم، خيس عرق ميشم، مضراب از دستم مي افته، اصلا من كه نميخوام كنسرت بدم، به قول همخونه همينكه تنوعي ميام يه كم اين سازمو دلنگ دلنگ صدا ميدم و سرم گرم ميشه براي هفت پشتم زياده!... استاد برآشفت. چهار مضراب شروع کرد به حرف... كلي شعر از مثنوي خوند و هرچي فلسفه بلد بود پياده كرد و آخرش منو متهم كرد به اينكه سهم خودم رو به دنيا نمي پردازم! ما اين موسيقي رو از زمين و آسمان و گل و دريا و جنگل و مه و خورشيد و فلك مي گيريم و بايد دوباره پسش بديم ، براي تصفيه شدن، وگرنه مي گنديم... من اسمت رو در ليست ميذارم چون ظاهرا خودت صلاحت رو نميدوني!!

وقتي حرفاي استادمو به همخونه گفتم هيچي نگفت، هيچي! فقط پدال گازو چسبوند به كف ماشين. عجيبه، چطور دور فلكه ي شهيد قلي پور سر نخورديم و پشتك نزديم؟! پس خدا وجود داره ... تو دلم گفتم عزيزم واقعا متاسفم، چون به هرحال من روي اين موضوع فكر خواهم كرد ... به قول مادربزرگ جان: جواني درّ ناياب است ... چند شب پيش به دوستي گفته بودم كه فكر مي كنم خيلي عقبم. فكر مي كنم فرصت زيادي نمونده. تاوان عقب ماندگي من رو ميدوني كي پس ميده؟ دخترم ميچكا! بايد بجنبم ! بله آقا فكر خواهم كرد و تصميم خواهم گرفت ، تو خواه  پند گير خواه ملال!

 

پ.ن:  شاید حق داره.هيچ مردي اينقدر صبور نيست كه بتونه با تلوّن مزاج زني كه همزمان فكر مي كنه بانو فخرالملوك، مادر ترزا، آپولن، ويرجينيا وولف، ياقوت مستعصمي و خيلي چيزاي ديگه بايد مي شد كنار بياد!

 

بعد از تحریر:

چه تبلیغاتی! کاندید شورای شهر بشم؟ خجالت نکشیدم اینا رو نوشتم؟... راستش از خوشحالی داشتم ترک برمیداشتم. خواستم شادی هامو باهاتون قسمت کنم. همین!



 

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعتتوسط مامان میچکا |