تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

چل منبر و چل شمع و چل خرما

 

روز تاسوعا لاهیجان بوديم. عزاداری در لاهیجان با شهرهای دیگه کمی فرق داره. روایتی هست که میگن: در زمان قدیم زنان سهم عزاداری شون برای سیدالشهدا رو اینطور ادا می کردند که توی خونه ها مجلس برپا مي كردند و نذری تقسیم می شد و یک نفر روی منبر روضه می خوند و در پایان مراسم، منبر و اسپند رو میاوردن دم در خونه می گذاشتن هوا كه تاريك ميشد آتش ميزدن٬ غروب تاسوعا که دسته هاي زنجيرزن باید از داخل کوچه پس کوچه ها رد می شد و خب اون زمان نه برقی بود و نه چراغ سر گذری... این منبر های مشتعل راه رو به دسته ی عزاداری نشون می داد.البته تعداد خونه هایی که دم درشون آتش روشن بود شاید بیش از صدتا بود اما معروفه به «چل منبر»! در واقع نکته ی ظریف رسم چل منبر اینه که تنها عزاداری در گیلان با محوريت زنهاست...

هر بسته ي شمع كه از نوع ريسه اي بود نه شمع هاي مرسوم، به اضافه ي چهل عدد خرما توي پاكت به دست گرفتيم و در قسمتي از شهر لاهيجان كه بافت قديمي تري داشت راه افتاديم. كوچه ها شلوغ بود و خيلي ها نذري مي دادن. آب نخود كه عبارتست از نخود آب پز شده، و كمي مزه ي آبگوشت مي داد بيشترين غذايي بود كه پخش مي شد... بعضي ها شله قلمكار آورده بودن و بعضي ها شله زرد و بعضي هم شربت مي دادن...

 منبر ها عبارت بودند از منقل هاي فلزي كه داخلش آتش زغال زبانه مي كشيد .كنارش يك سيني براي خرما و يك كاسه پر از برنج. يك ريسه از شمع هات جدا كن و نيت كن و بنداز توي آتش منقل ، بعد يكي از خرماهاي توي پاكتت رو دربيار و بذار توي سيني خرما ، بعد يه مشت برنج بردار بريز توي كيسه ات. وقتي چهل منبر رو پشت سر گذاشتي و شمع و خرماها رو تقسيم كردي مي بيني يه پاكت برنج توي دستته كه اين رو بايد ببري خونه و بريزي توي جاي برنجت و قاطي كني. و مطمئن باش اباعبدالله هم نذرت رو قبول كرده و هم نيتت رو شنيده و هم به سفره ت بركت خواهد داد...

وقتي از كوچه هاي چل منبر رد مي شي، مي بيني بعضي مردها دست به سينه كنار منبر ايستادن و حرف نمي زنند. اينها روزه ي سكوت دارن و تا پايان مراسم حرف نمي زنند. بعضي ها با پاي پياده ميان و كوچه ها رو طي مي كنن... طبق معمول بعضي منبرها فقط مخصوص عشاق جوانه. دختر هاي مانكن با لباسهاي اندامي و چهره هاي خندان... پسرهاي پرورش اندامي و يقه هاي چاك خورده و موهاي سيخ سيخ و بلند! ... طبق معمول خيلي جاها سر نذري دعوا ميشه ... سر بهم زدن ديگ آش... سر اينكه اين يكي الان سومين باره مياد آش مي گيره... " خاخور ته ره بميرم، اَما مريض داريميا ، ايتا فده ببرم انه ره"، خواهر ما مريض داريم يكي ديگه بده ببرم براي اون ...  و اونكه نذري ميده توي دلش ميگه:" فگير(بگير)، راست و دروغ واگذار به امام حسين ٬ایشالله همه ره شفا بده"!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
برف بند اومده... قار قار...
                   

            

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
آی برف، تمومش کن دیگه!

آهاي آسمون ديوانه ي ديوانه! فكر كردي اينجا كجاست؟ سوئد؟ شوخيت گرفته؟ يه سال زمستون زمين ما رو مي لرزونه، يه سال تو؟ درسته كه آقاي استاندار توي گفتگوي خبريش با كانال دو به همه اطمينان داده همه چيز تحت كنترله و مردم ما با انواع بحرانا! آشنا هستند و تيم زبده ستاد حوادث غير مترقبه و ازين لالائي ها... بابا اون يه چيزي گفت ما بخنديم روحيه مون عوض شه. به خدا در عمرم اين قدر با جماعت همسايه قاطي نشده بودم كه يخچالامون مشترك باشه. ديشب پسر خانم احمدي در واحد ما رو زد يه نون گرم يخ زده(!) همسايه كاسه كرد. ميچكا جيغ زد:"آخ جون نون تازه!" ... گفتم الهي مادرت بميره، تو چلوكباب سلطاني مي ذاشتيم جلوت تحويل نمي گرفتي....
آهاي با توام! همين زن همسايه مون كه شكمش اندازه ي يازده ماهه جلو اومده و هرصبح كه شوهرش مياد برف حياط رو اندازه ي يه باريكه كنار ميده ، مي ايسته كنارش... هيچ فكر كردي اگه شبي نصف شبي دردش بگيره ،تا بخواد اورژانس برسه عزرائيل رسيده؟ لابد من و خانم احمدي بايد بچه شو بكشيم بيرون!
آهاي آسمون لجباز! سوپر ماركت هيچي نداره جز نوار بهداشتي! ديگه پولي نمونده صدهزار تومن، صدوپنجاه هزار تومن بديم افغاني بياد شيرووني هامونو پارو بكشه. در عمر آپارتمان نشينيم براي اولين بار آرزو كردم كاش هالِ اندازه ي يه قربيل ما، كوچيكتر بود تا بهتر گرم ميشد! از بس كلافه ايم و حوصله مون از خونه نشيني سر رفته و سرما كم طاقتمون كرده، هي مي پريم به هم! حالام سه روزه كه با همخونه قهرم و غرورم اجازه نميده ازش بپرسم از ستاد حوادث غير مترقبه چه خبر؟
واي كه چقدر چش سفيدي! من دارم مي نويسم و تو باز همينجور مي باري؟! حالا ديگه منم مثل آقاي معروفي ، وقتي كلاغا قار قار مي كنن ، فكر مي كنم دارن ميگن:"برف ، برف!" ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
آی برف تازه سلام...

 

شهر ما امروز شبيه ويترين قنادي شده ، با كيك هاي خامه اي بزرگ به شكل خونه. عجیب میل به نوشتن دارم. در واقع ميل به حرف زدن. با كسي كه بتونه طعم دارچين حل شده در اين ليوان چاي رو با خواندن همين كلمات حس كنه. افغاني ها پشت بامهاي انباشته از برف رشت پارو مي كشن و سهم زندگي امروزشون رو مي خرن. 

 كاش يك نفر زنگ آپارتمان مارو بزنه و يك كاسه آش رشته دستش باشه و كاسه اش هم چيني ميبد باشه به رنگ لاجوردي ... هنوز چشم چپم از اصابت گلوله برفي خانم احمدي درد ميكنه. انگار تمام شيطنت نكرده ي بيست سال اخيرشو جمع كرده بود توي همون گلوله ي يخي!

برف همچنان مي باره و كلاغها آسمون خاكستري رو امضا مي كنن مدام ... مثل اينكه شهر رو فتح كردن.  

 

 

خانمي در حال پارو كردن برف پشت بام دوخانه

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
بی پولی
 

نشسته با خيال راحت داره عموجون سليمون تماشا ميكنه. هي ميدوم تو اتاق خواب٬ هي ميدوم تو آشپزخونه... ميچكا پاشو.پاشو خودتو آماده كن. ميچكا بلند شو. ميچكا دير شد. ميچكا جون. خانمي. نازدار گله. جانِ دله. ميچكااااااااااا!!! ... خفه شدم. پاشو ديگه! اه.آدم انقده بي خيال ميشه؟

داره با حركات اسلوموشن لباس ميپوشه كه در ميزنن. باز ميكنم. زن همسايه با يه جعبه شيريني كه تو دست پسر معلولشه توي درگاهي وايستاده! شيريني رو جلو مياره و ميگه: "بفرمائيد. عيد غدير تشريف نداشتين خدمت برسيم." ... بعد يه اسكناس دوهزار تومني از جيبش ميكشه بيرونو و ميگه : "ميچكا جان خاله بيا. اين پولو بزن به پشت لب آرش، بعد بمال به پيشونيش!" ... ميچكا نگاه متعجبي به من ميندازه و اسكناسو ميگيره و كاري كه زن همسايه گفته بود رو انجام ميده. آرش با همون حالت خندان هميشگيش كه عضلات صورت و گردنشو بشدت منقبض و درگير ميكنه ايستاده و ميخواد ميچكا رو بغل كنه و مادرش  دائم دستاشو ميگيره و ميبره عقب كه يه وقت چنگ نندازه به صورت ميچكا. بعد ميچكا رو ميبوسه و ميگه:"عيدت مبارك خاله. اين پول عيدي توئه.بذار جيبت."... ميچكا همچنان مات نگاه ميكنه كه يعني چي؟!... چشمام گشاد شده بود.اين ادا اصول چيه ديگه؟ باورم نميشد خرافات تا اين اندازه در زندگي مردم ريشه داشته باشه.

 از آسمون سيل ميومد. به اولين ميدون كه رسيديم يادم افتاد نه پول همرامه نه گواهينامه. خوبه كه همخونه نبود. وگرنه مغزمو ميريخت توي هاون. واقعا حتي يه پنجاه تومني هم همرام نبود. ميچكا صداي نوارو بلند كرده بود و باهاش جينگِل بِلز رو تكرار ميكرد و با دست روي داشبورد ضرب ميگرفت... دام دام دام ، دام دام دام، دام دام دام ، دا دام!... بارون عجيبي بود و برف پاك كن داشت بازي درمياورد ... شيشه ها بخار گرفته بود و فقط از لاي رديف جوي هاي باريك و كج و كوله ي آب پشت شيشه، جلو رو ميديدم... گفتم : "يواش تر! چه خبره؟ عروس ميبري؟ اگه پليس نگهمون داره و گواهينامه بخواد چي؟ من چه غلطي بكنم؟ چیکار کنم؟ ها؟ ".... ميچكا متعجب ازينكه عروس چه ربطي به گواهينامه داره  نگاهم كرد: "مامان خودت داري حرف بد رو شروع ميكني ها!" ..."خب تو داري عصبانيم ميكني. ديسكو راه انداختي؟"... :"ديسكو چيه ديگه؟ چي ميگي مامان ، مثل اينكه حالت خوب نيستا!".... راس ميگه، اين اصطلاحات امروزی توي وبلاگها رو بچه از كجا بدونه؟ ضبطو خاموش كردم:" بسه، حرف نزن. بي مسئوليت! از بس به فكر جمع كردن وسائل تو بودم يادم رفت كيفمو بردارم. حالا اگه يه اتفاقي بيفته و پول لازم داشته باشم چي؟ "... :"خب ميريم از عابر بانك پول ميگيريم"... :" آره. اما وقتي كارت نداشته باشي چه جوري ميخواي از عابر بانك پول بگيري؟ همش تقصير توئه. از بس بي مسئوليتي. هم بايد كار خودمو بكنم هم كار تو رو!".... :" مامان چقدر تو به فكر پولي؟ يه كم به فكر بچه ت باش!".... به اين فكر ميكردم كه يا سيستم منطقي من مشكل داره يا اون. در عين حال كه خب حرف بيجايي هم نزده. بعد ادامه داد:" كاش بابا نرفته بود مسافرت. تو داري سر من منت ميذاري!"... ياد فيلم ده كيارستمي افتادم و تنشي كه پسربچه از حرفهاي مادرش گرفته بود. دلم سوخت. ساكت شدم.

رسيديم به كلاسش. دو سه ماهي بود نمي رفتم موسسه و طي اين دو سه ماه همخونه ميچكا رو مي رسوند كلاس. تيپ مادرا چقدر عوض شده بود. طبق معمول چندتا چندتا ايستاده بودن يه گوشه و پچ پچ، پچ پچ...پچ پچ،پچ پچ! يكيشون با دستكش چرمي خوش برش و هاي لايت كم نظير موها براي بقيه لكچر ميداد كه : "نميدونم چيكار كنم. ديروز بهمون زنگ زدن كه بچه ها رو نميتونيم ببريم و فقط به من و شوهرم ويزا دادن. دپرس شدم. نميدونم" .... هي جيبامو گشتم و خرت و پرتاي ته كيفمو هم ميزدم ببينم يه دويست تومني مچاله پيدا ميكنم كه باهاش نون بخرم. دريغ! همين حين دوتا از مادرا كه سابقه دوستي من باهاشون كمي قديمي تره رسيدن و خوش و بش كرديم و همون اول با تعجب گفتن: "چه محجبه شدي؟ " ..... من هم راست و حسيني گفتم يه آزموني دادم و حالا هم بايد گزينش بشم. سه ماهم هست لب به رژلب نزدم! پاك پاكم. بعد ياد حرف مادرم افتادم كه هميشه ميگه مردم سر مي برّن آب از آب تكون نميخوره، اما من يه گوز بدم عالم و آدمو خبردار ميكنم! ... داشت بحث گرم ميشد و من هم از اضطراب بي پولي و برف پاك كن خراب و بارون وحشتناك و ترافيك و مخبر هاي گزينش كه به نظرم اين روزا همه جا تعقيبم ميكنن رها نميشدم. عذرخواهي كردم و اومدم پايين نشستم توي ماشين كه هنوز كمي از بيرون گرمتر بود و در حاليكه نوك دماغ قرمز شده و انگشتاي بي حسمو با "هاكردن"  گرم ميكردم ، به روبرو نگاه ميكردم كه رديف ماشين هاي پارك شده بود. همينطور خيره شده بودم به روبرو و در افكار مزخرف خودم غرق بودم كه از روبرو يكي از ماشينا چراغش روشن و خاموش شد. ديدم يه جوون پشت فرمون نشسته و به من نگاه ميكنه. دوباره چراغ داد. ای خدا!... كم بود جن و پري، تو هم از دريچه ميپري؟! ... از توي كيفم يه كتاب رمان درآوردم و از جايي كه تا زده بودم شروع كردم به خوندن. ميدوني وقتي آدم يه چيزي نداره تمام فكرش و هوسش و حواسش همون چيزه. چقدر دلم چيپس فلفلي خواست. يه پيراشكي گرم يا يه ليوان از اون شيركاكائوي داغي كه بخارش شيشه ي سوپر كنار پاركينگو تار كرده بود. تنها هله هوله موجود، يه بسته آدامس دارچيني توي داشبورد بود .درشو باز كردم و چه معجزه ای محکمتر از يك بسته اسكناس كه همخونه گذاشته بود لاي دفترچه اقساط بانك و قرار بود واريز كنم؟!

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
برو قوی شو اگر راحت جان طلبی/ که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

 

اونقدر خسته ام که نگو... پشتم داره قوز در میاره. اه! باز دارم ناله میکنم نه؟ حالا بذار بگم چرا ، بعد حتما مياي با كف هردو دست محكم ميزني وسط سرم .

پنج شنبه کلی مرغ و خروس پاک کردم.همين خودم! عین عمه رباب! دیگ آب جوش آوردم و دونه دونه حیوونا رو گذاشتم توش و پر کندم و شکم پاره کردم و دستمو تا مچ گذاشتم توی شکم مرغ بدبخت... یهو روده بزرگه پاره شد و همه اَنش ریخت رو دامنم و اییییییی فکر کن دستمو که خونی مالی عین قابله ها از شکم مرغه در میاوردم همزمان یه صدایی شبیه قد قد از حلقوم پرنده در اومد! جگرش گرم گرم بود توی دستم... خب چیه؟ چقدر مرغ هورمونی بخوریم؟ خواستم زنگ بزنم به یه شرکت خدماتی یکی بیاد کمک کنه. اما راستشو بگم؟ راستش اینه که بخودم گفتم: پول مگه علف خرسه؟! بله... دقیقا این اولین فکریه که به کله ی خرها میزنه و باعث میشه آخرش اینجوری پشت درد بگیرن! يه دليل ديگه كه آبرومندانه تره هم اينكه ميترسم يه آدم غريبه رو به عنوان كارگر راش بدم خونه.

بعد هم چمدون بستیم و عصر راه افتادیم سمت مازندران. از دیدن پدر و مادری که بسرعت دارن چروکیده و خمیده میشن قلبم ریخت. عیدی امسال بابا با هرسال فرق داشت... اسکناس های یک تومنی و دو تومنی و پنج تومنی قدیمی که وقتی با انگشتهای چاقش بهم میداد دستش میلرزید. طوری به اسکناس ها نگاه میکرد که درد از چشمهاش می ریخت. من می فهمیدم و نمی فهمیدم.

یکی صدای تلویزیون رو بلند کرد و گفت: هیس!.... گوش كنين، بی نظیر بوتو  ترور شد!.... بعد ولوم تلويزيونو برد بالا. مامان زد پشت دستش٬ "آخ٬ آخر کشتنش؟ حیف! چقدر خوشگل بود وقتی روسری سفید میذاشت !"...  این وسط یه مدعي مدافع حقوق زنان هم جوش میاره که: لعنتیا!  اگه موفق میشد چه افتخاری برای زنها بود.... داداش کوچیکه میگه: حالا دیگه جامعه زنان فقط میتونه به کاندولیزا رایس افتخار كنه!....... مامان میگه: وای چی میگی مادر؟ آدم از غذا خوردن میافته اونو میبینه... هنوز ناراحتی بابت مرگ بی نظیر بوتو  و ياس ناشي از زندگي در دنياي وحشي آدمها در چهره تك تك اهل خونه بود که یکی از برادرزاده ها میگه: مامان بزرگ ٬ کاندولیزا رایس قهرمان شناست٬ خیلی خوش اندامه..... و خواهر کوچیکه صداشو شبیه سوسن تسلیمی در فیلم باشو غریبه ی کوچک میکنه و میگه:" پس چرا هرچی میشوره سفید نمیشه؟"........ همه میخندن و کانال تلویزیون عوض میشه.

از بابا می پرسم: بابا تا بحال در مراسمی شرکت کردین که سخنرانش زن باشه؟.... بابا میگه نه....می پرسم چرا؟... میگه چون نبوده. نداشتيم. وگرنه قدرت کلام زن كم نيست .... بعد یه شعر بلند بالا از پروین اعتصامی خوند تا حرفشو ثابت کنه . و بعد كلي برامون فلسفه چيد و آخرش دوباره به اینجا رسید که :"بابا جان٬ هرچقدر هم بالا بری باز قانون طبیعت همون قانون زوره. همین که برای بی نظیر بوتو پیاده شد.برو قوي شو اگر راحت جان طلبي/ كه در نظام طبيعت ضعيف پامال است!"... و من باز دل نگرانم براي تو، ميچكا!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
برای اینکه تمام روز لبخند بزنم کافی بود
نشسته بودم کنج خونه ٬ در محاصره افکار مخوفی که هرلحظه مثل عنکبوت از همه طرف نزدیک میشدن و بد تر از همه روح سرگردان پیرمرد همسایه... میچکا توی اتاقش بود و با فلوتش سرگرم. آهنگ نمیزد. یه فوت میکرد٬ ساکت میشد....یه فوت میکرد٬ ساکت میشد. وای سرم!!! رفتم ببینم چرا داره با فلوت شیپور میزنه. دیدم هربار که فوت میکنه٬ خم میشه و چیزی توی دفترش می نویسه. ....جیک جیکوی من داشت آهنگ کارتون دوازده پرنسس رو تبدیل به نت میکرد. ایناهاش... مقیاسش هم پیتزاست. نت سیاه=یک پیتزای کامل....نت چنگ= نصف پیتزا....دولاچنگ=یگ چهارم پیتزا.....

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
عزرائیل همین حوالی پرسه میزنه... صدای سوت زدنش توی راه پله پیچیده... دیشب همسایه مون مرد. طفلک پیرمرد بی آزاری بود. تنها تفریحش تابوندن سبیل هاش بود و هر روز عصر نشستن روی جعبه ی خالی میوه های آقا ناصر ٬ زیر آفتاب ٬ درست روبروی آرایشگاه زنانه ... و چشم دوختن به پرده ی آرایشگاه که دائم باد میخورد و باد می کرد و گاهی کنار می رفت ...

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
یلدا
بالا بلند عشوه گر نقشباز من / کوتاه کرد قصه ی زهد دراز من

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم / با من چه کرد دیده ی معشوقه باز من

می ترسم از خرابی ایمان که می برد / محراب ابروی تو حضور نماز من

گفتم بدلق زرق بپوشم نشان عشق / غماز بود اشک و عیان کرد راز من

مستست یار و یاد حریفان نمی کند / ذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من

یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن / گردد شمامه ی کرمش کار ساز من

نقشی برآب می زنم از گریه حالیا / تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود / هم مستی شبانه و راز و نیاز من

حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا / با شاه دوست پرور دشمن گداز من

+نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعتتوسط مامان میچکا |