تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

مولانا، تورکیه، یوخ!
وبلاگو می بینی؟ شده عین نوار قلب ! انواع اختلالات روانی رو میتونی ازش دربیاری... کاش این چند روز زودتر بگذره .

دیشب با همخانه نشسته بودیم داشتیم تخمه مونو میخوردیم و سیصد تا کانالو باهم میدیدیم که یهو یکی از کانال ها دکتر زیبا کلام رو نشون داد که همچنان یک نفس داشت حرف میزد. بحث هم سر وحدت حوزه و دانشگاه بود ٬ کانال دو ... اوه! چه اعصابی داره این مرد! دلم میخواست زنگ میزدم بهش٬ که بگم دکتر جان٬ تی اَن بند عینک ره قوربان بشم که همش تی صورتِ جلو ر ِ گیره! بااینهمه فلسفه و منطقی که طی این چند سال توي حرفات بکار گرفتی اگه برای گلد کوئست کار میکردی الان الهی قمشه ای رو هم پرزنت کرده بودی٬ کوتاه بیا دِ جانِ قوربان! اَه!

همچنان به جستجومون ادامه دادیم و دنبال یه نیکل کیدمنی٬ شارون استونی٬ کاترین زتا جونزی می گشتیم که رسیدیم به مراسم بزرگداشت مولانا در ترکیه. حالا که یادم میاد اصلا حال شوخی ندارم.تازه يادم افتاد  كه در سال بزرگداشت مولوي هستيم . کل برنامه به زبان ترکی بود و فقط قسمتهایی که مجری برنامه صحبت می کرد به انگلیسی هم برگردان شده بود . فقط سه کلمه از حرفاشونو فهمیدم : مِوْ لانا٬ تورکیه٬ یوخ!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

تا درین پرده جز اندیشه ی او نگذارم

یک ساعتی میشه دارم دلشدگان گوش میدم. حالا تا یقه فرو رفتم درین حس بغض آلود. گمان کنم تا ظهر به همین منوال بگذره. دلم گرفته... عجیب... عجیب...دلم گرفته اما نه برای خودم. برای دختر کوچولوی بی مادر همسایه پایینی مون که هیچوقت از خونه شون بوی کتلت سرخ شده نمیاد. که هروقت با میچکا از پله ها بالا میام. یواشکی از درز در نوک دماغشو بیرون میاره و به میچکا اشاره میکنه که میای باهم بازی کنیم؟ و من حتی یک بار هم میچکا رو نفرستادم که باهاش بازی کنه.

دلم میسوزه برای آقای ایکس که بعد از کلی تحصیل و تدریس و لقب و عنوان ٬ فهمیده پسرش معتاده... اما خوشحاله ازینکه ما نمیدونیم که پسرش معتاده.

دلم میسوزه برای هزاران همشهری ام که موفقیت شش ماه گذشته شون این بوده که کارت سوختشون خالی نشده و تونستن تا جاییکه میشه از تفریحات خانواده شون بزنن و برسونن به سری جدید بنزین.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
سلام وقت بخیر!
داستان زیر با شروعی که در گیومه گذاشتم در کتاب آمده.بچه ها باید کاملش کنند.این ادامه ایست که میچکا برایش نوشته.

صفحه ۷۷ کتاب بنویسیم. داستان زیر را کامل کن:

«یکی بود یکی نبود. سالها پیش در باغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی می کردند. در این باغ کلاغ کوچکی هم بود که آرزو داشت پرهای زیبایی داشته باشد. او می خواست زیباترین پرنده ی دنیا باشد. یک روز که کلاغ در باغ پرواز می کرد.....»

یک پرنده ی سفید را دید و با خودش گفت چه پرنده ی قشنگ و زیبایی! کاشکی یک روز بتوانم مثل این پرنده سفید و زیبا شوم. هوا سرد شده بود اما باز هم آن کلاغ همانطور به آن پرنده خیره شده بود. یک ماه گذشت. شب شده بود. وقتی کلاغ کوچولو می خواست بخوابد تلسم شد. وقتی صبح شد وقتی کلاغ کوچولو می خواست دست و صورتش را بشوید در آینه دید یک پرنده ی سفید شده است. وقتی خواست برود که یک تکه پنیر پیدا کند٬ آنجا کلاغ ها داشتند پنیر می خوردند. پرنده گفت: می شود یک تکه از پنیر شما بردارم؟

کلاغ ها گفتند: تو که کلاغ نیستی ما به تو پنیر بدهیم. و بعد گفتند: بهتر است بروی کرم و دانه بخوری و کلاغ گفت: کاشکی همان کلاغ بودم .قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خانه اش نرسید.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
پای آناناس و نارگیل
باز هم یه کیک دیگه... پیشنهاد می کنم حتما اینو درست کنین. و قول میدم چنان بهتون مزه بده که تا مدتها پای ثابت عصرونه تون باشه. اینجا توی خونه ی ما سرش سر می شکنیم!

مواد لازم: کنسرو آناناس یک قوطی کوچک/ تخم مرغ ۲عدد درشت / آرد ۲ لیوان/ شکر ۱لیوان/ پودر نارگیل ۱ لیوان/ روغن مایع نصف لیوان/ شیر نصف لیوان/ ماست نصف لیوان/ بیکینگ پودر یک ق س / وانیل یک ق چ/

خب پری های مهربون٬ تا اورورا (زیبای خفته) از جنگل برنگشته شروع کنین!

همه ی مواد را به استثنای آناناس و آرد و بکینگ پودر باهم مخلوط کنین و سه دقیقه با همزن برقی بزنین. بعد آرد رو با بکینگ پودر از الک رد کنین داخل موادتون. یک دقیقه با همزن.

قالب گرد پهنی بردارین که برای پای مناسب باشه. کفش کاغذ بندازین و مواد رو داخلش بریزین. کنسرو آناناس رو داخل آبکش بریزین تا شربتش کشیده بشه. بعد تکه های آناناس را در مایه کیکتون فرو کنین یا روش بچینین و بذارین توی فری که از قبل گرمه. با حرارت متوسط حدود ۵۰ دقیقه وقت لازمه تا بپزه. روی کیک باید نارنجی بشه. به خدا خیلی خوشمزه ست٬ مخصوصا با شیر سرد . خراب شد هم هیچ ربطی به من نداره!

میچکا این روزها بشدت درگیر نوشتن داستانه. امروز و فردا یکی از داستاناشو میذارم تو وبلاگ. هر یه جمله که می نویسه یه دور از اول تا جایی که نوشته رو میخونه. هنوز هم یاد نگرفته تو دلش بخونه... بلند بلند میخونه و به آخر که رسید عین پروفسور بالتازار یهو مغزش جرقه میزنه و زود یه جمله ی تازه در ادامه ش می نویسه. بعد دوباره از اول میخونه...همینطور تا آخر.

عصر پنجشنبه امتحان فاینال زبان داشت. معمولا پایان هر ترم٬ معلم کلاس برای والدین وضعیت بچه ها رو شرح میده. اونهم بین جمع والدین و بدون حضور خود بچه ها. نوبت میچکا که شد میس شیدا کمی بهم خیره شد٬ معلوم بود داره دنبال جمله ای مختصر و مفید میگرده... : "مامان میچکا٬ من نمیدونم در مورد دختر شما چی باید بگم! در واقع هیچ اصراری ندارم به اینکه حتما این بچه رو بیارینش کلاس زبان٬ اما خواهش می کنم ازتون ٬ خواهش میکنم ازتون٬ حتی اگر مدرسه هم نرفت مهم نیست...فقط بذارید موسیقی یاد بگیره! من توی جلسه ی هجدهم کاملا اتفاقی فهمیدم دخترتون خیلی بهتر از نوار آموزشی میتونه متن شعرهای کتابو با همون تلفظ و لهجه و با همون ریتم آهنگین بخونه! براش سلین دیون بذارین!  بذارین متالیکا گوش بده! بذارین بفهمه موسیقی راک چی میگه! من هیچ حرف دیگه ای در مورد این بچه ندارم!"

ریاضیاتش هم حرف نداره. بخوانید حکایت ما را:

مسئله ای از کتاب ریاضی دوم دبستان: بالای سر در مدرسه ای به مناسبت ۲۲ بهمن ٬ لامپهای رنگی روشن کرده اند. این لامپها ۱۵ عدد هستند که تعداد ۷ تای آنها آبی است و بقیه قرمز می باشد. تعداد لامپهای قرمز چند تاست؟                                           ۸=۷-۱۵

:آفرین خوشگل مامان... حالا برای من توضیح بده که چطور به جواب رسیدی؟

:ببین٬ ما ۱۵ تا لامپ داریم که ۷ تاش آبیه. اگه ۱۵ رو بعلاوه ۷ کنیم میشه ۲۲ ٬ خب ۲۲ که خودش توی مسئله هست! پس ما نباید جمع کنیم ٬ پس منها می کنیم میشه ۸!!!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
ورود آقایان ممنوع

 

شده تا بحال شاگرد كلاسي بوده باشين كه همكلاسي هاتون قريب به اتفاق از شما كوچيكتر باشن و باشما رسمي رفتار كنن ؟همكلاسي هاي زبان من اينجورين. درواقع اكثرشون دانشجو هستن و يكي و دوتا شايد همسن من بينشون پيدا بشه. لذا وارد كلاس كه ميشم موجي از احترام و ادب و تواضع منو دربر ميگيره!!!

بانو فخرالملوك!... يه عصاي بلند قورت ميدم و گوشه ي ابروي چپمو بالاتر ميندازم و با لبخندي كم رنگ و نگاهي بي توجه وارد كلاس ميشم. اونجا خر تو خريه كه نپرس. هر كي هرجا بشينه٬ هرچي بگه. اما هيچوقت كسي صندلي منو اشغال نمي كنه! يه بار يكي از بچه ها موقتا جزوه شو گذاشت روي دسته ي صندليم كه تا من وارد شدم فرز برش داشت! ... خيلي بده. ميدوني؟ من عاشق اون چند دقيقه اي هستم كه هنوز استاد به كلاس نيومده و همه تو سروكله ي هم ميزنن. اما نميتونم. يعني درست نيست. يعني اصلا بچه ها منو تو بازي هر و كرشون راه نميدن.

ديروز كه وارد كلاس شدم براي اولين بار يكي دوتا از بچه ها بهم سلام محترمانه اي گفتن! ... كي؟ من؟ ... مرسي ... بعد يكيشون كتاب به دست اومد و گفت: ميم جون٬ شما اين سوالو چه جوابي براش نوشتين؟ من هم خواستم حالا كه فرصت دست داده خوب باهاش دوست شم... وورك بوكمو باز كردمو و دِ حالا توضيح بده... اونقدر براش توضيح درمورد اين تمرين دادم و حاشيه نويسي هاي كتابمو بهش انتقال دادم و حتي چند تا لغت جديدي كهتاحدي مرتبط با درس بود براش خودم با مداد گوشه ي كتابش نوشتم كه دختره فكر كرد با چه ارسطو افلاطوني طرفه و دوباره عقب عقب تعظيم كرد  رفت سرجاش!...

تا اينكه بغل دستيم اومد. چه دختر ماهيه! خيلي دوستش دارم. بعد از سلام و احوالپرسي بي مقدمه پرسيد: "ببخشيد، شما معلم هستين؟"... گفتم نه چطور مگه؟ ...گفت:" شبيه خانم معلما هستين!"... واي جيگرتو. نكنه به دلش افتاده؟ شايد زياد جدي رفتار ميكنم؟ اما نه..اتفاقا چند بار تو كلاس مزه هم پروندم. هي استادمون گفت:"no farsi! no farsi!mim...please"  ...بعد ياد حرف ميچكا افتادم .هروقت چيزي ميخونم ميگه: "مامان باز ابروهات رفت تو چشمات! چرا وقتي درس ميخوني عين خانم معلم ما اخم ميكني؟"... ميگم نه مامان جون. اين حالتمه. تمركز ميكنم قيافه م اخمو ميشه. مثل تو كه ميخواي پازلتو بچيني نوك زبونتو در مياري. مثل بابا كه هروقت ماشين حساب دستشه سبيلشو مي جوه ... پس احتمالا تو كلاس زبانمون زياد تمركز ميكنم براي همين اخمو ميشم در نتيجه اين ميشه كه شبيه خانم معلما ميشم! عجب!

حالا بشنو از درس ديروز...جريان داره. ما كه اينجا نامحرم نداريم،مجلس زنونه ست. يكي از ديالوگهايي كه داشتيم اين بود كه آقاي ميلتون زير ماشين دراز كشيده و داره تعميرش ميكنه. كنارش هم خانمش تو جاده ايستاده و دونه دونه از تول باكس وسيله درمياره ميده دستش. آقاهه زير ماشين هي زور ميزنه پيچ باز ميكنه و ميبنده و آي دونت نو، خلاصه خسته ميشه و به هن هن مي افته و خيس عرق... ديگه داره كار ماشين تموم ميشه اما آقاي ميلتون همينطور عرق مي ريزه و ميگه: "هاه، اوه، اوف، هوه، آووووو... واوووو...هاه" ... هي اين استاد طفلك مون سرشو انداخت پايين و بچه هام زيرزيركي خنديدن. منم كه ميدونستم جنبه ندارم و الانه كه خنده م بگيره و خوب ميدونيد كه براي شخصيت والاي فخرالملوك شايسته نيست كه بخنده، ديكشنري رو باز كردم و مثلا دارم دنبال يه لغت ميگردم... اما چه كنم كه همينم، يهو پوففففففففففففف زدم زير خنده و صورت عين لبومو با دست پوشوندم . كلاسو ميگي منفجر شد! اين از خانم فخرالملوك !!! استادمون دي وي دي رو خاموش كرد و پشت به ما رو به تخته داره اصطلاحات جديد اين ديالوگو مي نويسه مثلا... اما لپش از خنده چنان باد كرده كه از پشت هم كله شو ميديدي  و مخصوصا لرزش شونه هاشو، مي فهميدي داره دل درد ميگيره از خنده. همين حين كه هم مي خنديدم و هم از خجالت مي مردم و خودمو به خاطر بچه بازي كه درآوردم سرزنش ميكردم، پشت سريم يكي زد پس گردنم  و گفت: ناقلا. چرا خنديدي؟!!

چنان از سوالش و شوخيش چندشم شد كه ميخواستم دوباره فخرالملوك شم و ابروهامو فرو كنم تو چشمام و نگاش كنم كه ديگه جرات نكنه با يه خانم ازين شوخي ها كنه. دختره ي نيم وجبي! حيف كه هنوز خنده م تموم نشده بود. اما خودمونيم. ديگه اون ديوار دورم شكست. نفس راحتي كشيدم و به اين فكر كردم كه واقعا تحمل تنهايي چقدر سخته...

 


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
فرياد...فرياد...فرياد... اين كودك من
+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
من بچه مو ميخوام!
 

عجب وضعي شده. هيچكي هيچي نمي نويسه! بابا منو ولش... من افسردگي ادواري گرفتم.شما چرا وبلاگارو ول كردين؟

والّا راستش سوژه ندارم. اين روزا همش تو خودمم. بگو تو كي تو خودت نبودي؟ خب چه كنم؟ فكرم تحت اختيارم نيست. دارم ظرف ميشورم، هولوكاست مياد جلوي چشمم... ميرم سيب زميني بخرم، قاعده ي حروف يرملون يادم مياد... شب ميخوابم، خواب راهپيمايي روزقدس مي بينم... باور نمي كني؟ خر نديدي؟ زندگي مو اين ويروس مختل كرده.

حالا اينا هيچي... از ميچكا چي بنويسم ؟ ميچكا يهو عاقل شده. ديشب باباش ميگفت اين ميچكاي خودمونه؟ عوض نشده؟ ... واقعا هم يه طوري شده. درست دوهفته ست كه تغييرات عجيبي در رفتار ميچكام مي بينم. حرفاي روانشناسانه ميزنه. نگاهش شاعرانه شده. ازش پرسيدم:" معلم ويولونت راضي بود؟ "...گفت:" نه. راضي نبود. چون گفت بدنبود، بد نبود با خوب بود خيلي فرق داره.".... بعد دست و پا شكسته برام روشن كرد كه براي پيشرفت بچه ها بايد تشويقشون كرد و نقاط قوتشونو به رخشون كشيد. نبايد نقاط ضعف يا اشتباهاتشونو گفت، چون بچه ها خودشون ميدونن اشتباهشون كجاست! اگه بزرگترا به روشون بيارن اونا خجالت مي كشن و ديگه غصه دار ميشن و بعد به زور و زحمت حاليم كرد كه يعني اعتماد به نفس پايين مياد و در نتيجه تلاششون كم ميشه!

تازگي ها علاقه ي وافري به پياده روي با پدرش پيدا كرده. زماني كه من كلاس باشم اونا ميرن پياده روي. كلي حرف ميزنه و حرفاش هم به وضوح پخته تر شده. گرچه هنوز بعضي افعال همچنان غلط بكار برده ميشه. مثلا " دارم از گرما مي پُخم"... " صدا منو مي شنويدي؟"

باباش ميگه: "بخاطر يه موضوعي خواستم مواخذه ش كنم اما ديدم روم نميشه با اين خانم متشخص بد برخورد كنم به خدا!" ... سي دي هاي كارتونش ريخته بود كف هال، گفتم "چرا اينا رو جمع نمي كني؟ ميخواي باز ممنوع كنم؟؟؟"  گفت: "آره مامان اتفاقا بد نيست، چون ميخوام يه روزنامه ديواري براي درس ماده چيست(۲) درست كنم. اين سي دي ها وقت منو ميگيره!!!"...  ديروز داشت بحث تربيتي برنامه خانواده رو گوش ميداد! اوه نه... گفتم:" ميچكا چرا اينقدر خانم شدي؟ "... لبخند زد. دلم گرفت. حتما از حالا به بعد كلي رازهاي مگو تو دلش نگهميداره كه من خبر ندارم. ديگه مزه ي شير مادر يادش رفته! بغلش كردم و براش يكي ازون لالايي هايي كه زمان شش هفت ماهگيش ميخوندم خوندم. اولش يه كم خجالت كشيد اما بعد چشمشو بست و اومد بغلم. بيشتر دلم گرفت، يعني روش نميشد بياد بغلم؟ نه... من هنوز آمادگيشو ندارم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
آدمی که پنج روز شلغم بخوره بهتر ازین نمی نویسه!
 

از چهارشنبه ي قبل ميچكا سرما خورده. دو روز و نصفي تب داشت. تبي كه چند بار اونقدر شديد شد كه دستاش لرزيد و قبلم هُررري ريخت تو شكمم! تبش نه با دارو كنترل ميشد نه پاشويه تاثير چنداني داشت. كم كم تب و لرز شروع شد و تهوع و سرفه هاي تك تك... كم كم تب كم شد و پخ پخ سينه جاشو گرفت. هنوز هم براي رفتن به مدرسه حال خوشي نداره.چشمها و بيني چشمه ي جوشاني شده كه نگو. احتمالا فردا هم تو خونه مي مونه. براي دو روز آخر هفته كه امتحان داره هم ، احتمالا ميبرم امتحانشو بده و بر ميگردونمش.طي چهارروز متوالي خوراك خانواده عبارت بود از سوپ، آش نرم( كه شلغم در آن مستتر است)، سيب زميني پخته و كته با گوشت آب پز.مطلقا از منزل خارج نميشيم. هر كاري توي تراس داريم بايد طي چند ثانيه انجام بشه انگار بمب ساعتي كار گذاشتن!

ميچكا يك كيلو وزن كم كرده و ناي حرف زدن نداره. دلش براي مدرسه تنگ شده. هرشب به همكلاسي هاش زنگ ميزنه و تكليف شب ميگيره. كار مثبت در اين روزها اين بود كه كلي كتاب خوند و خلاصه نويسي كرد تا براي معلمش ببره.

اين بارون ازون باروناي رشتيه. حالا حالاها بند نمياد.الان پنج روزه كه مدام داره ميباره و دلمو خنك مي كنه. چقدر دلم ميخواد تو اين هوا برم پياده روي.... باچتر... از دهنم بخار بيرون بياد... برم تا پاساژ آرسن ، طبقه دوم، چند تا كلاف كاموا بخرم و موقع برگشتن از زناي سبزي فروش تنكابني كمي اسفناج محلي بگيرم با چندتا تخم اردك و يه ساعت پشت ويترين كتابفروشي بدر وايسم و بالاخره آقاهه بياد بيرون يه چيزي رو بتكونه بگه: امري داشتين؟ اونوقت من از رو برم و سر خرو كج كنم برم سمت آجيل فروشي تواضع و يه پاكت تخمه ي داغ ... و يه فيلم خوب از كلوپ بگيرم و پامو شالاپ شالاپ بذارم تو چاله چوله هاي پر از آب كوچه و برگردم خونه... اسفناجارو با تخم مرغ بوراني كنم. بافتني مو سر بندازم، فيلم و تخمه رو قايم كنم براي بعد شام كه ميچكا خوابيد............................................................. اما حيف كه نميشه، ميچكا مريضه! خودم هم درس دارم، اسفناج هم توي فريزر هست، كتاب نصفه خونده  كه هربار از كنارشون رد ميشم فحشم ميدن هم به ميزان كافي، وقت بافتني هم واقعا نيست...

اومدم يه چيزي بنويسم مثلا كه حرفي زده باشم مثلا، نميدونم چرا نگرفت منو نوشتن.چرا؟ ... خودم ميدونم چرا، مدتيه دارم راه رفتن كبكو تمرين ميكنم راه رفتن خودمو هم يادم رفته. پيدا كنيد پرتقال فروش را؟ 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعتتوسط مامان میچکا |