تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

آشپزخانه
 

سلامی چو بوی خوش کیک وانیلی!

مادر بزرگ جان میگفت گندم حرمت داره. هروقت دست به گندم یا آرد گندم یا نان گندم میزنی قبلش باید وضو بسازی...  تخم مرغ در حکم بچه ی آدمه. اگه صد کیلو برنج صدریِ عطری از همسایه ت قرض گرفتی و پس ندادی ٬ خودت میدونی و اون همسایه. اما اگر تخم مرغ قرض گرفتی مبادا که پس ندی. تخم مرغ مثل بچه ست. روح داره. میخوای بشکنی باید بزنی به یه چیز آهنی یا فلزی ٬ مثل قاشق٬ تا حلال بشه. به میز چوبی و کاسه و کَچه (قاشق چوبی) نزن!

مواد لازم: تخم مرغ ۵ عدد( با چهارتا هم میشه البته باید درشت باشه)/ شیر نصف لیوان/ روغن مایع نصف لیوان/ آرد دولیوان/ شکر دولیوان/ هل و وانیل هرکدام یک قاشق چایخوری/ بیکینگ پودر دو قاشق سوپ خوری/ گردوی نگینی خرد شده برای تزئین روی کیک

هر کیکی که تخم مرغ داره٬  هم میشه سفیده و زرده رو باهم ریخت... هم میشه سفیده رو جدا باهم زن به هم زد تا کف سفیدی بشه که وقتی کاسه رو برمیگردونی از ظرف نریزه. اگر سفیده جدا زده بشه کیکتون اسفنجی تر میشه و خوشگل تر و خوشمزه تر.

۱- زرده هارو با شکر مخلوط کنین و حدود دودقیقه با همزن برقی بزنین. 

۲- شیر و روغن و هل و وانیل رو  بهش اضافه کنین و باز هم دو دقیقه هم بزنین.

۳- آرد رو که قبلا یک بار الک شده و با بیکینگ پودر قاطی شده داخل موادتون بریزین و با همزن قاطی کنین... هیچ لزومی نداره در سه مرحله ارد اضافه بشه یا دورانی هم زده بشه یا چه میدونم ازینجور قرتی بازیا.

۴- سفیده تخم مرغ ها رو که با همزن حدودا ده دقیقه زدین و کف سفیدی شده به طوریکه به کف ظرف چسبیده و نمی ریزه٬ به موادتون اضافه کنین و خیلی آروم از گوشه ظرف هم بزنین تا حبابهای سفیده از بین نره و موادتون بصورت مایع نسبتا رقیقی دربیاد. فکر کنم دو دقیقه با کف گیر هم بزنین تمومه.

۴-بهترین قالب برای این کیک : قالب مربعی با ابعاد۳۰  در ۳۰ و به ارتفاع ۵ سانت. کف قالب رو با کاغذ بپوشونین. هر کاغذی باشه. لزومی به چرب کردن نیست. مواد رو بریزن داخل قالب.

۵- یک قاشق شکر و یک قاشق مرباخوری هل رو با یک مشت گردوی خرد شده قاطی کنین و روی کیک بپاشین. شکر باعت میشه گردوها در کیک فرو نره .

چون درجه فر اجاق ما خرابه نمیتونم بگم چه دمایی تنظیم کنید٬ اما اگر بلندی شعله فر مثل شعله اجاق برای دم کشیدن پلو باشه٬ ۴۵ تا ۵۵ دقیقه وقت لازمه تا کیک بپزه. رنگ کیک هم نشون میده که پخته شده یا نه. رنگ زرد مایل به نارنجی بهترین زمانه.رویه ی این کیک شبیه شیرینی قُرابیه ی تبریزه. شبیه شیرینی نارگیلی که روش گردو هم چسبیده باشه. خوشگل و خوشمزه ست. میتونین زمانی که مایه رو در قالب می ریزین ٬ یک یا دو ملاقه از مواد رو یا پودر کاکائو یا نسکافه قاطی کنین و همینجوری نامنظم بپاشین روی کیک. تا کیکتون دورنگ بشه. خلال بادام هم مناسبه برای روی کیک. لعنت برکسی که در این کیک کشمش بریزد!!!

وقتی پخت٬ با کارد کیک رو به ۱۶ قسمت تقسیم کنین. توی ظرف که بچینین شبیه شیرینی ناپلئونی میشه. در هنگام خوردن مواظب انگشتاتون باشین.

نکاتی در مورد قالب کیک: اگر قالب ندارید یک روز برید بازار و اینها رو بخرید. قالب گرد به قطر ۳۰ سانت که وسطش خالی باشه( برای مناسبتها خوبه). قالب مستطیل به ابعاد ۳۰ در ۱۰  و به ارتفاع ده سانت ( این هم برای کیک صبحانه خوبه). قالب مربع به ابعاد ۳۰ در ۳۰ و به ارتفاع ۵ سانت( برای پذیرایی مناسبترینه). الکی پول ندین قالب تفلون ایتالیایی پونزده هزار تومنی نخرین. همین قالب حلبی های هزار تومنی از همه بهتره. فقط کف ظرف کاغذ بذارین. قالبهای نون پنجره ای رو دیدین؟ که شبیه ستاره و پروانه و گل و غیره هست؟ و فلزیه؟ چند تا ازونا هم بخرین که برای تزئین کیک حرف نداره!

اگه خواستین کیکی که نوشتم در قالب گرد پخته بشه٬ بعد از پخت و برگردوندن کیک و جدا کردن کاغذ٬ کمی پودر قند روی کیک الک کنین تا کاملا سفید بشه ... بعد قالب های شیرینی پنجره ای رو روی حرارت گرم کنین و روی قسمتهای مختلف کیکتون که پودر قند بهش پاشیدین بچسبونین. پودر قند به شکل قالبی که داشتین آب میشه و پروانه هایی یه رنگ قهوه ای روی زمینه ی سفید باقی می مونه. خیلی خوشگله.  

یادتون باشه کیک رو هیچوقت در مایکروفر پخت نکنین. ما ایرانی ها ذائقه مون به غذاهای تنوری عادت داره. کیک مایکروفری اصلا خوشمزه نیست. گرچه زمان پختش به نصف تقلیل پیدا می کنه.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
موسیقی درمانی
 

من یه جایی دارم که خیلی ها ندارن. یه جایی که اونجا رو با بهشت عوض نمی کنم٬ چون کمتر ازون نیست. دیشب که می رفتم چقدر حالم بد بود خدایا! وقتی رسیدم هنوز شاگرد قبلیش نشسته بود . بی صدا پشت پاراوان نشستم تا درسشو بگیره و بره. میدونستم بعد از هر هنرجو باید یه قطعه واسه دل خودش بزنه و من عاشق این لحظاتم... از دل برآمده بود و بردل نشست.

پرسید چه خبر؟

گفتم ما بی خبران حیرانیم...

گفت چه زود رسیدی به سلیمان! هنوز مونده تا حیرانی...گفت ما را هفت وادي در ره است...

و بعد حكايت گفت و چشمها رو بست و ابوعطا زد و من سبك شدم٬ سبكتر٬ سبكتر٬ اوج گرفتم. اين موسيقي درماني بود ؟ يا اين موسيقي ٬ درماني بود ؟

ديروز كنار پنجره پشت كامپيوتر نشسته بودم كه يهو شيشه ها لرزيد و حلبهاي سقف به ترخ تروخ افتاد. ديدم باد داره آنتن ها رو از جا مي كنه. ابرهاي خاكستري مثل سپاهي سواره حمله كرده بودن انگار فيلمي روي دور تند گذاشته شده باشه. ساعت حدود يك بود. تازه زنگ خونه خورده بود و بچه ها جفت جفت بيرون ميومدن كه با پيچيدن باد همراه گردوخاك توي كوچه٬ جيغ زنان برگشتن داخل حياط مدرسه. بلافاصله صداي بسته شدن پنجره ها از خونه هاي بغلي و ديگه هيچ پرنده اي روي انتن نبود و رهگذري هم در كوچه... جز يك دختر و پسر جوون كه كنج باكس آشغالها در حاليكه باد داشت لباسشونو از تن مي كند ٬ همديگه رو بغل كرده بودن! آخه اينجا كوچه ي عشاقه. يه جاي دنج كه كسي نمي بيندشون جز فضول بيكاري مثل من! دوربينو باز كردم شروع كردم از ابرها و آنتن هاي رقاص فيلم گرفتن. بعد هوا تار شد و چند صداي قرومب قرومب خفه و ناله ي ابرهاي سفيد و باروني كه بي محابا باريدن گرفت ... يه ليوان آب گذاشتم تو مايكروفر و يه چاي كيسه اي فرد اعلا و عود اسطخودوس ... تازه اومدم كنار پنجره كه با صداي ناودون حال كنم كه ديدم بارون بند اومده يه رنگين كمان به چه بزرگي از پشت اين ابر دراومده و لاي اون يكي گم شده! وه كه چه منظره اي بود. حيف بود اگر فيلممو كامل نمي كردم. اين يك سمفوني بود با اوج و فرودي زيبا از طرف خدايي كه هر روز پيداش مي كنم و باز احمقانه گمش مي كنم. موسيقي درماني از نوع خاص!

ميچكا كه از مدرسه برگشت گفت: مامان وقتي طوفاني شد ما فكر كرديم الان زلزله ميشه. كتابمونو روسرمون گرفتيم رفتيم زير ميز . زنگ تفريح اومديم حياط ديديم درخت حياط مدرسه مون هيچي برگ نداره! همه جام خيسه. اما بارون نبود٬ بجاش تو آسمون رنگين كمون بود... واي مامان اننننننقده خوشگل بوووود(دوباره داره لهجه ش رشتي ميشه! )

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
 

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود  و ليك به خون جگر شود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
آبان قشنگترین ماه سال
 

 ميچكا تازه رفته مدرسه و اومدم عكساي ماسوله رو نگاه مي كنم. نميدونم به مهمونامون خوش گذشته واقعا يانه؟ من كه هنوز صداي دلكش و شجريان و هياهوي رودخانه توي گوشمه و پانتوميم باباي باران و بدجنسي نسترن در انتخاب سوژه و خنگ بازي خودم و عصباني شدن آقاي همخانه جلوي چشمم! و گل گاو زبون!!! ديشب هم فيلمشو ديدم و باز كلي خنديدم... نسترن جون بخاطر همه چيز ازت ممنونم. اومدنت ، بودنت ، حرف هات و خنده هايي كه به لبم نشوندي. احساس خواهرانه اي بهت پيدا كردم، انگار سالهاست كه مي شناسمت. يكي از اون عكسهاي بي نظير رو هم گذاشتم پس زمينه ي مانيتور.

امروز امتحان اسپيكينگ دارم و از صبح تا حالا دارم با خودم اسپيك ميكنم. چقدر دلم ميخواد زودتر مسلط بشم. اگه اراده م سست نباشه و نيمه راه ول نكنم... نشاشيده زمستون شب درازه!

گفتم شب، يادم اومد از «شب شراب نيرزد به بامداد خمار» .... قابل توجه دوستاني كه رمانهاي ايراني دوست دارن. "بامداد خمار" خيلي قشنگه. بخونيدش و ببينيد فاصله طبقاتي و زن آزاري و چند همسري و سطحي نگري در ايران چقدر شيك بقلم اين نويسنده  نگاشته شده. طوري كه وقاحتش اصلا به چشم نمياد! رمان "شب سراب" هم در جواب "بامداد خمار" نوشته شده. فرصت كردين اون رو هم بخونيد البته به زيبايي اين يكي نيست اما با ديد جامعه شناسي بخونين . حدس ميزنم بعد از خوندنش يه فنجون چاي بردارين و كمرتونو كمي كش و قوس بدين ، بعد مثل زني شصت ساله با كوله باري از تجربه چشماتونو ريز كنين و چاييتونو هورت بكشين!

موافقین که آبان قشنگ ترین ماه سال باشه؟

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
بیست سال قبل در چنین روزی...

اون روز ها٬ اون روزها که مانتو شلوار مشکی یا قهوه ای یا خاکستری یا سرمه ای بود٬ و هیچ چیز رنگ شادی بخود نداشت... و تنها رنگ زنده ی کلاس ٬ رنگ چشم های من بود... اون روز ها که شب با صدای چرخ خیاطی مامان می خوابیدیم و صبح با صدای رادیوی بابا بیدار می شدیم و تقویم تاریخ هی زمانو دور میزد و هرچه تکرار میکرد پنجاه سال پیش در چنین روزی ٬ صد سال پیش در چنين روزي ٬ پونصد سال پیشترش هم در چنين روزي ! ما اما فکر میکردیم بیست سال بعد در چنین روزی همه چیز عوض خواهد شد! ...

 اون روزها که صبح ها پشت در دستشویی با جیم و ف و «م» کوچیک و «م» بزرگ صف وا میستادیم ... اون روزها که بابابزرگ برای صبحانه مون پنیر خیکی می فرستاد و ما نمی خوردیم و می گفتیم بوی پشکل میده٬ عوضش مرده ی پنیر کوپنی بودیم که عین گچ سفید بود و مامان بهمون می گفت " بی قابلیت ها٬ مردم برای همین گریه میکنن! پنیر کجا گیر میاد ؟" ...

 اون روزها که عاشق گچ بودیم و گچ کم بود و خانم معلم تو جیبش نگه میداشت و اگه موقع نوشتن روی تخته یه تکه اش می شکست و می افتاد زمین٬ بچه ها با چشم تعقیبش می کردن و تا زنگ می خورد حمله ور میشدن طرفش و روی تخته نیم رخ زنی رو می کشیدند با بيني قلمي و مژه هاي بلند و ابرويي مثل شمشير و یک قطره اشک روی گونه ...

اون روزها که اگر صبحی بودیم می رفتیم تو صف ٬مجتهدزاده بالای سکو  می ایستاد و خانم ناظم و خانم پرورشی ٬ عین نکیر و منکر دو طرفش ایستاده بودن ٬ طبق معمول "اذا الشمس کوّرت" میخوند و ما منتظر میشدیم برسه به " بایّ ذنب قتلت" که صدای نازکش رو بلرزونه و ما کیف کنیم و نمی دونستیم و هیچوقت ندونستیم "بای ذنبٍ قتلت" خود ما بودیم! ...  

همون روزها که شیفت ظهر بودیم و قبل از کلاس نماز جماعت بود و خانم مدیر با چهره ی عصبانی و مقنعه ی چونه دار وسط سالن داد می کشید: "شالیکار قامت ببند"... و ما همه جا بودیم٬ پشت توالت مدرسه ٬ تو کلاس٬ زیر نیمکت٬ تو حیاط پشتی... " خانم به خدا ما پریودیم"... و ما که پریود بودیم می ایستادیم روی موکت خاک گرفته ی قهوه ای درازی که مجموعه ی کاملی بود از انواع حشرات مرده ي پرس شده ... ما نماز می خوندیم و  صبر می کردیم تا مهدوی دعای فرج بخونه ... و بعد دستهامونو بالا ببریم و به هم قلاب کنیم و  دعای وحدت بخونیم و  وسط "و یحیُ و یُمیت" پاشیم و دست و پای همو لگد کنیم تا کفش بپوشیم و بدویم سر کلاس ... اون روزها که ما دانش آموز بودیم ...

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
ذهن کند این روزهایم
سلام

تو دلم پر از حرفه... تو سرم دائم صدای خودمو میشنوم. وقتی راه میرم فکر میکنم روحم دوقدم عقب تر از من داره میاد! شاید خصوصیت این دوره سنیه. شاید نشانه های نزدیک شدن به دوران میانسالی باشه! نخند... جدی میگم! سطح هشیاریم پایین اومده. همش گیجم. بعد از خوندن اون کتابای مزخرف و امتحان ٬ یک حس بدی بهم دست داده که نگو! حس آدمی که بعد از کلی زحمت تازه می فهمه تمام مدت سرِ کار بوده! هنوز جواب آزمون نيومده ها ...

 بهترین ساعت های روزم زمانیه که همخونه سرکارشه و میچکا مدرسه ست... لم میدم روی مبل و یه کتاب دست میگیرم و شروع می کنم به خوندن٬ بعد از بیست دقیقه متوجه میشم هنوز صفحه اولم! حداقل روزی ۱۴ لیوان چای میخورم ... میتونم ساعتها بشینم کنار پنجره و به حیاط مدرسه خیره بشم بدون اینکه پلک بزنم٬ وای نه! نمیخوام اینطور باشم.کارهای روزمره رو هم مرتب انجام میدم ها٬ کلاس زبانمم میرم٬ "غذا حاضر است"٬ گاهی چیزکی می نویسم٬ جارو پارو میکنم٬ آب حوض میکشم٬ فتق ناف عمل میکنم!( می بینی؟ شوخی هم میکنم)  حتی توی گلدون تراس سیر کاشتم تا با برگاش باقالی قاتوق درست کنم... اما همش در حالت منگی. مثل روح سرگردان! برای شفام دعا کن...

تا حالا دلتون سوخته برای کسی اونهم بخاطر اینکه در یک خونه مجلل زندگی میکنه؟ دیشب شام میهمان یک دوست قدیمی بودیم. طفلک میچکا بيست دقيقه اول ٬ هر سی ثانیه سرش يك دور ٬ گردنشو دور میزد! بچه م گیج شده بود ازینهمه نور و رنگ و شیشه و فلز و حریر و ابریشم و چه و چه... مامان اون چیه؟ مامان اینو ببین. مامان چرا ما ازین تابلوها نداریم؟ چرا اینا دوتا ماشین دارن؟ استخرم دارن؟ اینجا بپرم همسایه پایینی اذیت میشه؟ ............... خونه كه نبود٬ مغازه بود! اما یه سوال خیلی مهم هم پرسید که خودش جواب تمام سوالهاش رو از همون گرفت: چرا خاله اینا بچه ندارن؟؟... پس اینهمه اتاق دارن به چه درد میخوره؟!!

ماجراهای خانه ی ما....

بابا داره یه برنامه ی مستند می بینه: میچکا بیا ببین این کوسه چقدر زرنگه. ماهی کوچولوها رو مبینی چقدر زیادن؟ بیشتر از صدتا هستن ها. گروهی زندگی میکنن و خیلی هم سریع شنا می کنن. اون کوسه هم غذاش همین ماهی کوچولوهاست اما چون نمیتونه سریع حمله کنه اول دنبالشون میکنه تا اونارو  بکشونه سمت دیواره مرجانی یا یه جایی که بن بست باشه٬ بعد که میخوان در برن باید از جلوی کوسه ردشن دیگه٬ کوسه دهنشو باز میکنه درجا مثلا بیست تارو میخوره٬ می بینی چقدر زرنگه؟

میچکا: واقعا که بابا! تو به این میگی زرنگی؟ این بدجنسیه!

داریم ماهی می خوریم٬ ميچكا : بالاخره این تیغ ماهی سر گلوم می مونه منو خفه میکنه! خدا بايد يك كاري مي كرد٬ مثلا گوشت ماهي كه سفيده٬ پس تيغشو بايد سياه بيافريه(!) كه ديده بشه٬ اينجوري خب خطرناكه ديگه!( اين جمله آخر با لهجه رشتی خوانده شود)

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعتتوسط مامان میچکا |
علمی تخیلی
 

 

میچکا: مامان٬ امروز قرآن داشتیم. من بلند شدم با صدای بلند خوندم. خانوم معلم گفت بخون من خوندم. بعد بچه ها گفتن احسن٬ طیب الله ٬تبارک الله... بعد که نشستم یه دفه تمّاااام کلاسمون پر از نور شد!

مامان میچکا: مامانی تو دیگه باید اینا رو بدونی٬ خب معلومه دیگه نور خورشید بود... ابر جلوشو گرفته بود بعد که ابرا کنار رفتن نورش تابید.

میچکا: نه مامان چی میگی؟ خانوم معلم بهمون گفت که چیه... گفت هر جایی که قرآن بخونن اونجا پر از نور میشه.

شما چه ارتباطی بین خانم معلم ٬ نور٬ هری پاتر می بینید؟

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعتتوسط مامان میچکا |