هاه... بالاخره خلاص شدم. آزمون بد نبود. امیدوارم. یعنی بستگی داره رقبا چطور بوده باشن.اگه بهتر بودن که خب انصافا حقشونه و من هم شکایتی ندارم. خلاصه اینکه ته دلم روشنه. ببینیم این دفعه چی میشه. بالاخره اینهمه زبان و ادبیات خوندن و کامپیوتر کار کردن اینجاهاست که بدرد میخوره. چون اکثرا در این تستها مشکل داشتن.
کلاس دوم نگو...ماه! باقلوا! چقدر کلاس دوم راحته... شیرینه... درواقع هنوز ما حس نکردیم میچکا درس داره و باید باهاش جدی کار کنیم. فقط برای علومش سنگ تموم گذاشتیم. توی درس گیاهان باید دانه گیاه می چسبوندن به دفتر٬ دفترشو کردیم دکون عطاری! هرچه دانه بود از عناب ٬ سه پسّون٬ گیاهای بیابون٬ دوای آبله و آبله مرغون٬ گلدونه و بهدونه و بابونه و پونه٬ چارتخمه و هم شاگُل و هم حاجت خونه!!!!! همه رو چسبوندیم به دفترش. بعد که باید لوبیا سبز می کردیم ما کلی دانه دیگه هم سبز کردیم تا ببینه سرعت رشد و اندازه برگ و شکل برگ و ریشه و خلاصه انواع تفاوتهای این دانه ها رو در رشد ببینه و خانم معلمش هم کلی ذوق کرد و خلاصه روزی نیست که به مامان میچکا آفرین نگه... (من هرصبح جلوی آینه از خودم تشکر میکنم)
میچکا از پارسال تا امسال کلی فرق کرده. برعکس پارسال که نسبتا دل و جیگر دار بود و گاهی زیادی دور برمیداشت٬ امسال خیلی ملاحظه کار شده. چند شب پیش موقع خواب گفت مامان پشت کله ام جوش زده! دست بزن... موهاشو کنار دادم دیدم پس سرش خون خشکیده ست. گفتم مامانی کی سرت خون اومد؟ گفت یکی از بچه ها داشت می دوید خورد به من٬ من افتادم و سرم خورد به دیوار. خیلی درد اومد ولی نفهمیدم خون اومده.... گفتم خب چرا به خانم ناظم نگفتی؟..." آخه اون که عمدا اینکارو نکرده بود٬ ممکن بود خانم ناظم دعواش کنه اونوقت اون دوستم ازم ناراحت میشد و باهام قهر میکرد!"... چند بار دیگه هم ماجراهایی تعریف کرد که منو به این نتیجه رسوند که میچکا کمی ناتوان شده در گرفتن حق خودش.
رفتم مدرسه و با ناظم صحبت کردم. قرار شد بهش مسئولیت هایی بدن تا ازین حالت دربیاد. حالا هم مبصر کلاس شده و امیدوارم این حرکت خوب باشه براش. کماکان بسیار خوش خط می نویسه و معلمش هربار که به املا بچه ها نمره میده یه آفرین اختصاصی بخاطر خط خوبش بهش میده.
یک ماه زیبای پاییز در استرس امتحان گذشت ... حالا خوشحالم که کاهلی نکردم.اما افسوس میخورم که ماه مهر رو ازدست دادم. هوا ابریه.روزهای قبل تماما بارونی بود. بخاری ها روشنه و شیشه پنجره ها بخار گرفته. شما قصد مسافرت به شمال ندارین؟
میچکا دیروز که از مدرسه برگشت پرسید: ۵ تا ۷۰ تا چند تا میشه؟
:۳۵۰ تا. واسه چی می پرسی؟
:هروقت پونصد تا شد میگم.
پدرش که اومد میچکا بلند سلام کرد. من و همخونه متعجب نگاهش کردیم.عجب!
میچکا: ۶ تا ۷۰ تا چند تا میشه؟ آخه الان من زودتر سلام گفتم. خانم معلم گفته هر کی اول سلام بگه ۷۰ تا ثواب داره هرکی دوم جواب بده فقط یکی!
نمیدونم واقعا چی بگم. ذهن بچه ام داره همینطور با انواع هله هوله ها پرمیشه و من اصلا نباید حرفی بزنم. چون من صلاحیت ندارم. اگه داشتم که در آزمونهای قبلی رد نمیشدم!
با خواهرکم رفته بودم دانشگاه گیلان. به اصرار منو همراه خودش کشوند دفتر استادش. طفلک میخواست تحت تاثیر قرار بگیرم و لااقل درسمو ادامه بدم. واقعا موثر بود. سه استاد پرکار و جوان که همچنان مشغول ترجمه و تالیف و تدریس باشند ٬ در اتاقی که از سه طرف دیوارهاش با کتاب و قفسه کتاب پوشیده شده باشه و صدای شجریان که خیلی آرام از اسپیکر کامپیوتر خانم منشی بگوش می رسید و بحث اومانیسم و فمینیسم و سارتر که مدتیه برام خیلی جذاب شده... همه و همه منو به خلصه برده بود. تنها چیزی که باعث عذابم بود دستهای سبز و انگشتهای چند جا بریده خودم بود که دائم مخفیشون میکردم! صبحش چند کیلو سبزی خرده بودم.
از حالا تا آخر مهر درگیر خوندنم. وقت و تمرکز نوشتن ندارم. با خودم لج کردم. با همخونه. با خدا. از همه اینا گذشته٬ خودمونیم٬ زن باید استقلال مالی داشته باشه حتی اگر یک مرد عاشق در خونه داشته باشه٬ اینطور نیست؟
*********************
دیروز عصر یه دوست باهام تماس گرفت که بگه بچه نه ماه ش دائم جیغ میزنه ٬ چرا؟
میچکا: خب برای اینکه نمی تونه حرف بزنه٬ مثل هلن کلر که دائم جیغ میزد و وسائل اتاقو پرت میکرد. چون نمی تونست حرف بزنه.آخه هیشکی نمی فهمید چی میخواد بگه. مجبور بود دیگه! نه مامان؟


