سلام میچکای من٬
این اولین نوشته من هست اینجا برای تو ... راستشو بگم تا حالا چهار بار مطلب نوشتم و پاک کردم. اونی که میخواستم نشد. نمیدونم کی این نوشته های پراز شادی و ترس و آرزو رو خواهی خوند و چه چیز دستگیرت خواهد شد. دلم میخواست اولین مطلب با شادی همراه باشه که اینهم نشد! از دیروز که با دوستت خداحافظی کردی و اومدیم خونه دارم به این فکر میکنم نکنه اشتباه میکنیم! میدونی عزیزم٬ اگر مطمئن بودم رفتن کار درستیه حتما بار سفر رو می بستم. دیروز بعد از کلاس موسیقی ٬ تو و دوستت همدیگه رو بوسیدین و به هم یادگاری دادین و خیلی راحت از هم جدا شدین . هردو همسن و همکلاس بودین. حالا اون داره میره یه کشور دیگه و زندگی متفاوتی خواهد داشت. شاید مشکلات زیادی فراروش باشه اما چیزی که مهمه برنامه ریزیه که لابد داره. اما ما٬ اینجا٬طوفانی به پاشد در قلب من... یکی دائم بهم میگفت تو چرا موندی؟ تو چرا میچکای بی پروبالت رو نوک نمیگیری و ازین جهنم بیرون نمیبری؟ آخه میدونی٬میترسم از آینده و از ضعف خودم... ازین بلبشو ٬ ازین خرتوخری٬ امکانات نصفه نیمه ٬ حق کشی ها ٬ تلاشهای بی نتیجه... اما تو باید بهم حق بدی عزیزم. من هنوز پام رو ازین جا بیرون نگذاشتم. با چه اطمینانی ؟ اونهم با تو ...
میدونی میچکا٬ دلم میخواد پرواز یادت بدم به این امید که تو در اوج پرواز کنی ... میدونم که تو اونقدر مستعد هستی که بتونی و تو هم بدون من اونقدر عاشق هستم که بگذرم از همه چیز ...
میچکا٬ تمام دنیای من تویی... رشد کن دخترک و بذار دنیای بزرگی داشته باشم ٬..
کمتر از چهل و هشت ساعت مونده به اول مهر و تو میری کلاس دوم دبستان و من هم به اندازه تو مشتاقم . همه وسایل مدرسه تو با عشق خریدم و مانتو و شلوارتو موقع دوختن شاید صدبار بوسیدم... هی میچکا داری بزرگ میشی ها!


