X
تبلیغات
میچکا کلی

میچکا کلی

دوشنبه

درخت احمق آلوچه ،باز گول آفتاب را خورده و گل داده بود. از پنجره به شکوفه های لرزانش نگاه می کردم که صدای خشمگین مردی از راهرو آمد. امتحان کتبی می گرفتم. همه سرشان پایین اما حواسشان به صدا بود. صدای باز شدن در کلاس های پرجمعیت انتهای راهرو آمد و همهمه خفیف سال اولی ها. "ارز محله" گفت:وای پس اون مادرش نبود؟... "بیجارکنی" گفت: وای اون مرده دوتا زن داره. کراکیه... اینجا بچه ها به هر معتادی می گویند کراکی. "زمرسرایی" گفت: وای خانوم. منیژه فرار کرده. ساعت قبل یه زنه زنگ زد گفت من مادرشم. قلبم درد گرفته منیژه رِ بفرستین خانه. خانم مدیرم باور کرد، اونه روانه کرد... مرد تهدید می کرد که مدرسه را آتش می زنم. شده دخترم را چال می کنم اما بهش نمیدم. او مثل زنی که درد زایمان امانش را بریده، به خود می پیچید و شرمش می آمد. شاید دخترها هم در خیالشان به طعم سیب فکر می کردند که لبخندشان شیرین بود.

سه شنبه

فرشته ردیف اول می نشیند. یک مشت استخوانست که روده گوسفند روی آن کشیده باشند. رنگ پریده. با دندانهای نامرتب. فکش کوچکست و دندانهاش روی هم افتاده اند،مثل کوسه! زنگ تفریح ازش پرسیدم چند کیلویی؟ گفت سی و دو. پرسیدم لقمه داری؟ گفت خریدم.خواستم نشانم بدهد. کلوچه ای در جیبش بود. گذاشته بود برای زنگ تفریح بعد. گفتم حالا بخور، تا زنگ نخورده. و نمیدانم چرا هوس کردم بغلش کنم. دستم خورد به استخوان دنده اش. ازینکه لقمه نان و شامی در کیفم بود احساس گناه کردم.

چهارشنبه

"هش آبادی" شعبون بی مخ کلاس است. همه تخته نویسی ها زیر سر اوست، "ما امتحان نمیدیم" ، "بچه ها همه باهم «نه» " ، "ما این دبیر را نمیخواهیم". برای زهرچشم  گرفتن از کلاس،لازم بود معرکه گیر را ادب می کردم. روی تک صندلی وسط کلاس می نشیند. قد بلند و چهارشانه. مثل شاه مار. رفتم بالای سرش. کتاب جلوش بود و گوشه کتاب با نستعلیق زجرآوری به رنگ قرمز نوشته بود "گویند خدا همیشه با ماست/ای غم نکند خدا تو باشی". گفتم برو تخته پاک کن را کمی مرطوب کن و بیار. وقتی آمد در فاصله کمتر از یک متری او ایستادم تا قدرت تمرکزش را کم کنم. این را قبلا جایی خوانده بودم. گفتم لطفا تخته را پاک کن و با خط خوبت بالا بنویس «به نام خدا». وقتی می رفت سرجاش بنشیند پاهایش را از عمد می کوبید به زمین. امتحان گرفته شد. فقط با سه سوال آسان. ورقه ها را همانجا تصحیح کردم و بهشان دادم. ورقه "هش آبادی" را تصحیح نشده برگرداندم. ورقه اش را پاره کرد. ریز ریز. بچه ها پچ پچ می کردند . وانمود کردم چیزی ندیدم. خیط شده بودم. انتظار داشتم بیاید التماس کند و حالا هیچ جوابی به ذهنم نمی رسید. این توهین بود اما نباید پرخاشگری اش را برمی انگیختم. گاهی به شدت ازین مادیان های وحشی می ترسم. سعی کردم مانع از سرخی گونه هایم شوم و کتاب را باز کردم. هنوز داشتم مقدمه چینی می کردم که زنگ خورد.

 با دبیر تاریخ و دبیر فیزیک گرم مقایسه غذاهای نذری شرق و غرب گیلان بودیم که "هش آبادی" در زد و بهم اشاره کرد. یادم آمد که تب تند زود عرق می کند. استکان چای بدست رفتم. نوچه هاش با کمی فاصله پشت سر ایستاده بودند. پرسید: خانوم چرا ورقه مارو تصحیح نکردین؟ گفتم: جدا؟ حتما ندیدم. بیار ببینم... ساکت ماند و من حس کردم سر شعبان را تراشیدم. گفتم البته دیگر ارزش تصحیح کردن که ندارد اما میتوانی به جاش کار دیگری بکنی. هفته آینده،مبحث امروز را که نتوانستیم تمام کنیم کنفرانس بده،جبران میشود. لبخند کمرنگی زد و با همان قدمهای غول آسا دور شد. وقتی می خندد هم چهره اش مثل بزهکاران با یک "Y" اضافه ،غیر قابل اعتماد است.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعتتوسط میم |

دسته کوچه پشتی راه افتاده بود سمت مسجد ترکها. مامان گریه می کرد و نرم سینه می زد ،گفت در را باز بگذار بشنوم. بابا گفت ببند،کلیه هام سرما می خورند. نشسته بودم کنار میز آشپزخانه،منتظر جوشیدن آب.

عصر ملیحه دو خروس محلی فرستاده بود. پای بسته در سبد. بابا پرسید چرا سر نبریده؟ مامان گفت گناه دارد، شب قتل است. بابا گفت کجای قرآن نوشته؟مامان با اخم، از سمت شانه چپش چشم دوخت به لچک قالی  و گفت من که سر نمی برّم، آن دنیا میگذارندم صف یهود. گفتم بگذار من ببرّم. گفت فقط زنی می تواند حیوان سر بزند که بچه اولش پسر باشد، وگرنه خوردنش کراهت دارد. بابا چاقوی میوه خوری را برداشت و رفت حیاط. صدای جمعیت بلند بود. "امشب به صحرا بی کفن،جسم شهیدان است/شام غریبان است". مامان داد می زد:اول بهشون آب بده.آب...

 میچکا شمعش را برداشت و بیرون در فلزی حیاط ایستاد. بچه های شمع به دست جلوتر بودند. یکی شیطنت میکرد و با شعله اش تنه درخت نارنج کوچه را می سوزاند. زن ها عقب تر می آمدند. مامان گریه می کرد به حال زینب که امشب را چطور صبح می کند؟ خروس ها پای دیوار پرپر زدند و خونشان پاشید روی تگری سفید. گربه سین بالای دیوار تماشا می کرد. مامان با دست راست سینه می زد. با دست چپ یکبار به گربه، یکبار به سبد، یکبار به خروس اشاره کرد. خروس را انداختم توی سبد و بردم آشپزخانه. بدنشان گرم و عضلاتشان منقبض بود. خون را شستم.  میچکا پرید توی آشپزخانه: "ای ول،می خوای شکماشونو پاره کنی منو صدا بزنی ها".

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعتتوسط میم |
چشمهای گاوی رضوانه بی نظیر است. پلک زدنش به بال زدن پروانه شبیه  است و آنقدر آرام با عضلات پلکهای وسیعش،مژه ها را می لرزاند که مریلین مونرو زنده می شود. راه افتادیم در حیاط مدرسه و حدفاصل دو حلقه بسکت را می پیمودیم و او می گفت. هر بار که می خواست رازی را برایم فاش کند می ایستاد و خیره میشد در صورتم و می پرسید: اگه یه چیزی بهتون بگم به دفتر نمیگین؟... همه رازهایش را قبلا مدیر بهم گفته بود.

مریم دارد زیرابروش را پر می کند: خانوم، من با بعضی معلما مشکل دارم. مثلا معلم زبانمون. خانوم مگه به معلم زبان چه مربوطه که شلوار من تنگه؟ خانوم،خانوم دین و زندگیمون. خانوم مگه قبل ازینکه آدم خلق بشه دنیا از آب نبود؟ خانوم،خانوم دین و زندگیمون میگه نه.اول خدا خاکو درست کرد. بعد باهاش کعبه رو ساخت. بعد، از زیادیش آدمو ساخت ... صبح داشتم در قفسه کتابها می گشتم چیزی برایش ببرم. چه کار سختی! دستم رفت به طرف بچه های قالیبافخانه. پشیمان شدم. دلم را گشاد کردم . "روی ماه خداوند را ببوس". وقتی بهش می دادم معاون سرش را جلو آورد و چشمهاش را ریز کرد. مریم که رفت،گفت: این کتاب مذهبی بخواند؟ ساده ای خانم جان. فقط رمان عشق و عاشقی!

چه دقتی میکردم در انتخاب کلمات تا یک تخمک را بارور کنم و نطفه شکل بگیرد و بچسبد به دیواره. چند بار هم ته کتاب را کوبیدم به میز حلبی تا مانع از سرایت خنده چند نفر به کل کلاس شوم. تا آنکه نوزاد به دنیا آمد. همه می دانستند که خوب نمی بیند و مادر را از بوی شیر می شناسد، در سه ماهگی گردنش را نگه میدارد، در هفت ماهگی می نشیند، در هشت ماهگی غریبگی می کند... همه مادر بودند. شیخ محله ای با نگرانی پرسید:من تابحال آبله مرغون و سرخجه نگرفتم خانوم. باید چیکار کنم؟ چمثقالی جوابش داد: آئوو، دستپاچه ایا،شوهر بکن اول... باز خندیدند. باز کوبیدم به میز.

 
+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعتتوسط میم |
عروس مثل بلور تراش خورده،از نور عبور می کرد و داماد سایه جدایی ناپذیر او بود. چند جوان در قسمت فوقانی ساز و آواز راه انداخته و تالار پر بود از زنانی که خود را به سبک اشراف اروپای قرن شانزده آراسته بودند. با شینیون های رفیع و شانه های برهنه. کنج سالن با مادرشوهرم و جاری اش و جاری ام و دو پیرزن دیگر نشسته بودم. سردم بود و پالتویم را جاهل مأبانه انداخته بودم روی شانه ها و هرچه می کردم برای ف پیامکی بفرستم نمیشد. .میچکا اصرار می کرد برویم با بقیه برقصیم. مادرشوهرم در حالیکه قوری چای را فنجان فنجان سرمی کشید تا گرم شود ،تحقیق می کرد کی چقدر هدیه داده.گلی خانم نیم داده یا یک؟ سوری خانم ربع داده یا نیم؟ چند نفر از زنها شوهرانشان را از مردانه کشانده بودند به زنانه و آی برقص. دست اندرکاران مدیریت تالار مرتب خواهش می کردند "آقایان محترم لطفا سالن را ترک کنند" و آنها مثل آخرین لحظات مسابقه اسب دوانی با سرعت و ولع بیشتری می رقصیدند. بعضی مانند سرنشینان ترن هوایی شهربازی، با شروع هر آهنگ تازه ای جیغ می کشیدند. و چه بسیار با عشوه های اغراق شده ترحم برانگیز. وقتی گروه موزیک قطعه  ای آرام اجرا می کرد،ناگهان عاشق می شدند، چشم های بیمار، روح های ویران، بدن های آویخته! ... شاد نبود. تراژدی بود. من می دانستم که این آدمها چقدر از نور می ترسند و هر روز عصر پرده ها را می کشند و لباس های زیر را زیر لباسهای رو،پهن می کنند و همان شب موقع برگشتن،از داروخانه شبانه روزی آستون می خرند.اینها تاول های زمانی دیگر بود. میان آن شادی های بی مجوز ،دخترکم می رقصید و به دخترعموی کوچکش هم یاد می داد چطور پا بگیرد. چقدر دلم رقص دونفره می خواست. وقتی به سمت ماشین ها می رفتیم برف می بارید. ناگهان یک زمستان دیگر رسیده بود.
+نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعتتوسط میم |