تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

سخت و سیاه

"باتون" همه ذهن دخترك را پركرده است. تا به حال در هيچ كتاب درسي و غير درسي، حتي دانشنامه بزرگ چيزي درباره آن نخوانده بود. هر روز به عناوين مختلف درباره وزن باتون ، جنسش، محل فروشش و ازين قبيل مي پرسد. اينكه اگر باتون به سر بخورد چه مي شود؟ به كمر بخورد چه؟ اگر به بچه بزنند مي ميرد؟ در فيلمهاي باورنكردني اين روزها، ميچكا فقط به دنبال باتون و لحظه برخورد آن با بدن و عكس العمل آدمهاست.

پيشتر توجهش به لباس و سوت پليس بود حالا اما به اسلحه كمريش.فهميده است آن اسلحه جديست و آن خيابانهاي دوست داشتني تهران است كه همين ده روز پيش از درختانش توت چيديم.

از پنجره آشپزخانه ديده ام در باغ پشت خانه ، آنجا كه مامان نشاء گوجه و ريحان كاشته بود شاخه شكسته درخت گردو را برداشته و چند بار به پا و دستش كوبيد تا آستانه درد را بيابد.

سربازهاي شهرمان تازگي ها در دسته هاي سه يا چهارنفره قدم مي زنند. نميدانم قبل ازين باتون به كمرشان بود و من نمي ديدم؟ اينجا خيابان امير مازندرانيست. چهار سرباز باتون به كمر از روبرو مي آيند. چهارمي باتون را دست گرفته و همچنان كه با دوستانش گرم صحبت است مشغول بازيست، در هوا مي چرخاندش و گاهي ضربه ملايمي به ران مي زند. هر قدم كه نزديك تر مي شويم ميچكا بيشتر به من مي چسبد. از كنارمان كه رد مي شوند خودش را كاملا پشت من مخفي كرده  است. بعد چند بار برگشته و از پشت نگاهشان مي كند. پشت پيچ خيابان كه محو مي شوند مي دود جلو و مي گويد:خداروشكر، به ما نخورد!... بستني اش آب شده و تا آرنجش جاريست.

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
مادرانه

آخرين دسته ورقه ها را كه تحويل ناظم دادم نگاهي به رديف نمرات انداخت و گفت: اينها كه خيلي كمه!... كف دست خالي ام را نشانش دادم . وقتي نشستم معلم جغرافي طوري كه فقط خودمان بشنويم پرسيد: هر نمره اي گرفتن دادي؟ ... هنوز كلاس هاي بدو خدمت شروع نشده و من نمي دانستم موقع تصحيح اوراق بايد چند خودكار آبي در طيف هاي مختلف كنار دستم باشد.

***

تنبلي چشم ميچكا برگشته. دوباره روزي دو ساعت چشم سالم را مي بنديم و تنبل را واميداريم به نقاشي و خواندن و نوشتن و تازگي ها كوبلن دوزي. ميچكا به مادربزرگ: من بلدم كوبلن بدوزم. ميخواين براي شما يه الله بدوزم؟

مادربزرگ: الهي ته صداي قِربون. چرا دوس ندارم؟ پارچه سبزمحمد بگير رويش بالا بدوز الله، پايين تر بغل به بغل محمد و علي، پايين تر فاطمه حسن حسين يك رج دوش به دوش هم. من اين را بگذارم توي جانمازم ذخيره قيامت تو بشه. الهي كه صد و بيست سال زنده باشي با دل ِخش و سر ِسلامت. بعد مي گويد گوشي را بده به مادرت. سفارش مي كند مبادا جايي حرفي از دهانم در برود. بعد از هزار جور خ... دستمال كردن، تازه رفته ام سركار. عيسي به دين خود و موسي به دين خود. ما كه نه سر پيازيم و نه ته پياز. نه قلمي داريم، نه هنري داريم، نه سخني. چكار داريم؟...

 بعد هشدار مي دهد با شوهرت مهربان تر باش. مرد خداي روي زمين است، شوهرت سيد اولاد پيغمبرست. فرداي قيامت بايد جواب جدش را بدهي، زينهار! دوباره راه نيفتم دنبال جشنواره و داستان. حقوقم را شتر نسازم. پس انداز كنم. دلم به دارايي شوهرم خوش نباشد. همه قداست آن خداي كوچك زميني را لجن مال مي كند وقتي مي گويد مرد بي وفاست. يك قدم پس بيفتي، يك عمر بايد بدوي. پول يا وسط آبست يا وسط آتش، دس ِ لَله (استخوان ساعد) بشكن و پول را جا بده. " پاييز پلاخوار وهمن ماه ره ياد بيار/كيسه ته دس و كنّا كنّا ره ياد بيار"... در آخر باز سفارش مي كند كه توي تاكسي يا صف نانوايي يا در مدرسه حرفي از دهانم در نرود. سخن وحشيست. من آينه مي بينم او خشت خام. سرم به زندگي ام باشد. ملافه ها را بشويم و تشك ها را هوا بدهم. رشت نمور است ،مبادا كپك بزند. كم كم و روزمره .به خودم فشار نياورم. باز رژيم نگيرم. دستهايم هنوز مي لرزند؟ دكتر رفته ام به خاطرش؟ كي تعطيل مي شوم؟ كي مي رويم پيششان كه ببريمشان ييلاق؟ سهم مرباي بهار نارنجم را هم نگه مي دارد.

 


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
شهر ما،خانه ما، کوچه ما

 

روز خوبيست.هوا خنك و آسمان نيمه ابري نيمه آفتابيست. فقط شيربلال نداريم.ميچكا علاقه عجيبي به پياده روي دارد و من علاقه عجيبي به نشستن در تاكسي و گوش دادن به اختلاط روزمره راننده با مسافر. خانم احمدي پادري آپارتمان را روي نرده هاي راه پله آويزان كرده و با دسته جارو خاكش را مي تكاند. زاد و ولد بي رويه موش هاي محل ،غصه مرگش كرده است. هيچ سمي حريفشان نيست. دو هفته پيش بود كه از اداره بهداشت كمك خواستيم. گفتند ماموري كه مسئول همين كار بود در اثر مسموميت فوت كرده. كنج دروازه فضله هاي سياه موش ريخته است.موش هاي فاضلابي بزرگ كه در عرض چند ماه لشگري راه انداخته اند.ميچكا با ايق و ويق پیش می افتد.

آقا ناصر، سوپري محله مان عكس هيچ كانديدايي را به شيشه مغازه ش نچسبانده.دختر موبورش دم مغازه لي لي مي كند. نوار سبز دور مچش بسته. اولين ستاد انتخاباتي سر كوچه مان است. برگه هايي دستمان مي دهند.پيشتر همه اش را در سايتها خوانده ام،مفصل.

گاهي فكر مي كنم هيچ كس به اندازه راننده تاكسي درد ندارد و رك و راست حرف نمي زند، يا اين تاثير عرق و چربي نشسته بر صورت آفتابسوخته اش است.

:آخه تو تا حالا چره هيچ كار نوكودي؟ هفصد ميليارد دولار كم پوله مگه؟ چره اشان موعريفي نوكودي؟ مرد حسابي، هم ترسي هم ترساني؟ ايته جون بيشتر داري مگه؟

مسافر صندلي جلو صم و بكم . مسافري كه سمت راستم نشسته زير لب غر مي زند و تاييد مي كند. راننده منتظرست من هم تاييد كنم چون چند بار در آينه ازم پرسيده: نه مگه خاخور؟

ميچكا هي به پهلويم مي زند و مي خواهد بداند "پس راننده به كي راي مي دهد؟"

دستفروش روسري هاي چاپي بته جقه رنگارنگ را هوا مي اندازد تا رقص و سبكي شان در باد مشتري را بقاپد. زن ها گرد بساطش را گرفته اند و هركدام يكي را روي همان روسري يا چادري كه به سرشانست مي كشند و با يك لبخند كج بغلدستي ،دوهزار تومن از كيف بيرون مي آورند. آخرين جمله بعد از فروش هر روسري شوخي يا تبليغ انتخاباتيست.

از فروشگاه نساجي نيم متر دستمال سفره مي خواهم. فروشنده با چند نفر ديگر سر نتيجه انتخابات شرط بندي مي كند: روشنفكران كه همه موسويه راي دئن.

: اما راي ناوره.

:ان حاج خانوم فرهنگيه.حاج خانوم شمي راي كيه؟

ميچكا باز پهلويم را سوراخ مي كند كه بگويم موسوي،موسوي! مي گويم نمي دانم. انتخاب سخت تر شده. پول را روي ميز مي گذارم. روي شيشه. چشمهاي كانديداي زير شيشه ، از بالاي پول هاي چركمرده نگاهم مي كند.

دو قدم جلوتر از يكي از ستادها صداي بگو مگو مي آيد. مي خواهم راهم را كج كنم اما موج جمعيت نزديك شهرداري مرا به جلو مي راند. دعوا بين هواداران دو رقيب است. يك مناظره داغ خياباني. ميچكا ترسيده: مامان مواظب من باشي ها!

پيرمرد رودباري بطري هاي روغن زيتون را نزديك خودش مي كشد. آنطرفتر يكي زنبيل تخم مرغ محلي  بدست، راه افتاده دنبال گوشه اي امن تر. به زحمت ميچكا را از لاي آدمهايي كه قد مي كشند تا صحنه را كامل ببينند بيرون مي برم.

پله هاي پوسيده پاساژ قديري را طي مي كنيم. تلويزيون خرازي بي بي گل روشن است. گزارشگر از عابران مي پرسد " شما در راي گيري بيست و دوم خرداد شركت مي كنيد؟"... مسلما... "چرا؟"... براي اينكه مشت محكمي .........

انگار وسط نخ هاي گلدوزي سوزن بود. فروشنده آخ ميگويد و دستش را از لاي نخ ها بيرون مي كشد: مشت محکم مشت محکم! آخه تي خاش خالي مشت كيه اثر كنه من نانم! معتاد بدبخت. هروئينيه، از انه رنگ معلومه كه چاه مستراحه مانه!

ميچكا اشاره مي زند گوشم را ببرم پايين: اين آقاهه چي ميگه؟ ميگه راي ندين؟

كفش پاي ميچكا را مي زند. تاكسي مي گيريم. روي داشبورد عكس فردين و بهروز وثوقي چسبانده شده. به خانه كه مي رسيم تقريبا همه چيز خريده ايم جز شير بلال آستانه. موش چاقي از زير باكس زباله به سمت دريچه فاضلاب مي دود. خانم سين و خانم نون از داخل تراس هايشان باهم گرم صحبتند. ميچكا يكي از پوسترهاي كانديدايش را كه در بازار جمع كرده روي جاكفشي خانم احمدي مي گذارد و زنگشان را فشار مي دهد.

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

روی لبه جدول٬ در حاشیه بلوار کشاورز نشسته ام.میچکا مجله سروش کودکان می خواند: اه٬ این اسب دیگر از کجا آمده؟چرا اینجا چرا می کند! الان حسابش را می رسم. موسوی شصت و سه.

فنجان  و نعلبکی و کیک خوری دست دومي را كه از سمساري نبش خيابان خريده ام محكم بغل زده ام. خوشحالم كه برايم ارزانتر از قیمت واقعی شان تمام شده اند. آفتاب داغيست و ما در كنار آسفالت داغتر و صداي ماشين هايي كه باشتاب مي گذرند و دود اگزوز ،خسته و آفتاب سوخته منتظر نشسته ايم.

:چه آدم گستاخي! كي جرات كرده گوش دشتبان ما را زخمي كند؟ موسوي شصت و هفت.

فنجان های قشنگی خریده ام. حتما وقتی برسم خانه کیکي می پزم و چای دم می کنم و باهاشان جشن بچگانه ای راه می اندازم. خدا می داند سمساری اینها را از کدام خانه در الهیه یا زعفرانیه مفتخري کرده و ریخته توی مغازه اش! لابد صاحبخانه همه اثاثيه اش را يكجا فروخته... لابد مي خواسته  ازینجا برود...برای همیشه! در خیالم همراهش می روم. به کشوری که آسفالت تميزتري دارد و بین مردمی با پاهای بلند قدم می زنم كه: مامان پاشو٬ بابا اومد.موسوی هشتاد و نه...! 

در صندوق را بالا مي زنم دنبال گوشه نرم و خوبي براي فنجانها و كيك خوري ام. روي سكوي بانك پوسترهاي تبليغاتي پخش و پاره را برميدارم كه بپيچم دور شكستني ها،ميچكا مي گويد: نه، حيفه مامان! همه ش ميرحسينه!

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
روزهای دیدن و شنیدن است.نوشتن بماند به وقتش.
+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
قانون صفر و صد

يكي از دردسرهاي چرت عصرانه ام، صداي زنگ تلفن است وقتي يك مشت باقلا و چند پر سير همراه ناهارم خورده باشم و فشارم افتاده باشد و آن طرف خط ، گوشي دست فاطي باشد: سلام، خوبي؟ خواب نبودي كه؟ واي اگه بدوني چي شد. امروز تو خيابون باهام مصاحبه كردن! درباره انتخابات. كلي حرف زدم آخرش گفتم ولي آقا من كه راي نميدم. كوپ كرد! دوربين و وسايلشو جمع كرد رفت."... و بعد نازك نازك خنديد.

ياد نوشته اي افتادم كه مخملباف در حمايت از كانديدايي نوشته بود. فاطي معتقدست: چرا راي بديم؟ به كدومشون راي بديم؟ اين چن سال برامون چيكار كردن؟ اين از وضع زندگي مون، اون از اعصابمون، نه يه مسافرتي، الان چن ساله تو منو مي شناسي ديدي يه مسافرت بريم؟ اصلا پولي مي مونه؟ همه عصبي، بچه ها پرخاشگر، همه موهام ريخته، خب از چيه؟ اعصابه ديگه. اعصاب مردم چطور خراب شده؟

همينطور كه مشغول عجز و لابه ست، صداي دعوا و كتك كاري دو پسرش از اتاق مجاور مي آيد و فاطي هر چند لحظه بهشان وعده كتك مفصلي وقتي بابايشان بيايد مي دهد. فاطي مجبورست موقع حرف هاي تلفني راه برود تا دست ته تغاري به گوشي نرسد و درين بين گاهي بچه جيغي مي زند و نفسش مي رود و فاطي مي گويد: واي يه لحظه گوشي، جان مامان جااان! چرا مياي زير دست و پام آخه؟...

 ريزش موي فاطي جديست و چيزي به طاسي اش نمانده. تشخيص اينكه چند درصد اين طاسي تقصير رئيس جمهورست و چند درصد آن پيامد زايمان هاي مكرر و چادر مقنعه نايلوني كار دشواري نيست. فاطي در حاليكه ديپلمي با نمره پايين دارد و تنها كمي خياطي بلدست و تفريحات ثابتش خريد تي شرت خارجي، امتحان انواع شامپو و نرم كننده مو (هد اند شولدرز، پن تن،سوئيس فرمولا)، خلال كردن باقلاي سبز، كتك زدن بچه ها، انواع فال و استخاره، خواندن مجلات زرد، اشغال تلفن و كشف بوتيك هاي اجناس دبي و تركيه در انتهاي كوچه هاي تو در توي چله خانه است، صاحب خانه و مغازه ست. هرگز داروي ايراني مصرف نمي كند و معتقدست پسرانش هوش افلاطون دارند چون در دوران بارداري ژل رويال خورده و اين را از مادر افلاطون ياد گرفته بوده است! فاطي خيانت دامادش را هم تقصير رئيس جمهورهاي اين چند سال مي داند و براي خواهرش استخاره كرده و صبر آمده و سفارش كرده بنشيند تا طرف سرش به سنگ بخورد و برگردد سر زندگي اش.

صداي افتادن و پشت سرش جيغ... محشر كبري مي شود. خميازه اي مي كشم و وسط تخت مي نشينم. تايمر گوشي دقيقه سي و دوم را نشان مي دهد. قطع مي كنم . كتري را پر مي كنم و مي گذارم روي شعله. دكمه كنترل تلويزيون را فشار مي دهم. گزارش آزادي ركسانا صابري براي چندمين بار در حال پخش است. صداي زنگ تلفن. فاطي است: خواستم اينو بهت بگم.سه راه حاجي آباد اون مغازه هه هس كه جنساي خارجي شيك مياره. حراج گذاشته نصف قيمت. مياي غروب بريم؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
زندگی تار موی حنابسته پیرزنیست، آویخته از شانه پیرمردی

امروز كه ميچكا امتحان اجتماعيش را بدهد من هم از شر خانواده آقاي هاشمي و دروغهايشان خلاص خواهم شد. خانواده اي كه هيچوقت نفهميديم چقدر قسط دارد. زنش با آنهمه خياطي نه آرتروز دارد و نه خسته مي شود. هیچ نمی پرسد با وجود انواع وام بانکی٬ که میچکا هم دفترچه های اقساطشان را می شناسد٬ چرا ماشین نمی خریم و مودبانه از پله های اتوبوس بالا می رود. جواد آقا باجناق آقاي هاشمي كه كارگر كارخانه پارچه بافيست، بي هماهنگي قبلي، همگيشان را مي برد تا از كارخانه بازديد كنند و وقتي سوار مترو مي شوند مي فهمي همه اين داستان در سال دوهزار و نه ميلادي نوشته شده اما تا بحال آقاي هاشمي تلفن همراهش را از جيب بيرون نياورده و هنوز خبري از رايانه و ديش ماهواره نيست. علي بلوزي پوشيده كه طرح آن بجاي بتمن و اسپایدرمن، بادبادك خندانيست و من مطمئنم چنين بلوزي در هيچ فروشگاهي پيدا نمي شود. آقاي هاشمي بيش از بيست سالست اين مسير را با خانواده اش طي مي كند و هنوز نفهميده بهترست به جاي بازديد از كارخانه جوادآقا، سري به تخت جمشيد كه در مسيرش قرار گرفته بزند.

 تنها چيزي كه براي من در اين كتاب قابل باورست تصوير زنان شاليكار شماليست. «سكينه» در كلاس دست و كمرش را مي مالد. روزهاي اول كار در مزرعه با درد عضلات همراهست. مي خندد و مي گويد: راستي خانم گاو من حامله ست... مي گويم انشالله برايت دختر چاقي بزايد... «اكرم» به بغل دستي اش نگاه مي كند و مي گويد: انشالله خودش پسر بزاد... «سكينه» عمدا چند تار مويش را سُر داده بيرون. مي گويم مبارك باشه. سكينه موهاي دكلره شده را مي اندازد زير مقنعه. «پشت مساري» دست راست را مي گذارد روي سر: خانم هيفدِ هزاااار تومن داد!... يكي ديگر تكرار مي كند:هيفدِ هزااار؟!... «كسمايي» خميازه  كشداري مي كشد و بچه ها مي زنند زير خنده. مي دانم شوهر دارد. بهم برميخورد و اخم مي كنم. «كسمايي» سرخ مي شود: خانم ديشب اصلا نخوابيدم... بچه ها بلندتر از قبل مي خندند. شرمم مي آيد. كتاب را باز ميكنم: همه تون سوال هشت را اشتباه نوشته بوديد. "اثرات منفي تراكم ثروت در جوامع ليبرال و كمونيست را مقايسه كنيد"... «كسمايي» باز خميازه مي كشد.

ميني بوس از ميان باغ‌هاي صنوبر مي گذرد. سه تا از سال اولي‌ها ميله را گرفته و ايستاده اند. معلم جغرافي كنارم نشسته:حالم از هرچي دانش آموز بهم مي‌خوره. بي‌تربيت، تنبل، بي‌حيا. از رشت تا ضيابر سرپا وايساده بودم، دانش آموز از جاش پانشد يه تعارف بكنه. روزشماري مي كنم تا تعطيل بشم، حالم از شكل اين جاده بهم خورده ديگه!

جاده باريكيست. دو طرفش گاهي شاليزارست ، گاهي باغ با رديف‌هاي منظم صنوبر ، گاهي مرداب و گاهي مرتع كه اسبها و گاوها با پستان هاي پرشير مشغول چريدنند. كره اسب زير نور آفتاب به پهلو خوابيده و مادرش مشغول چريدن علف هاي ميان ترشه‌واش و آشكياني و اناريجه است. پيرمرد ماهيگيري كه صبح موقع آمدن كنار «هندخاله» پياده شده بود، با زنبيل حصيري اش دوباره سوار شده و روي صندلي جلويي نشسته. تار موي بلند حنابسته‌اي ، كنار گوش بزرگ پرمو و از لاي موهاي مجعد سفيدش آويخته و به سرشانه كت قهوه اي كهنه ش چسبيده است. ميچكا با آنكه همه جاي خانه آقاي هاشمي را ديده و نه ماه همسفرشان بوده، هيچ تصوري از موهاي بلند طاهره خانم ندارد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
حي علي الصلاة

 

فلكه يخسازي بازار كوفه است. قرارست پل روگذر بنا شود. كركره هاي زردرنگ خيابان را قسمت بندي كرده و ماشين و عابر و جرثقيل در هم مي لولند. راننده خطي فلكه توشيبا با جوانك راننده ديگري دست به يقه شده اند. راننده خطي مسافر را از ماشين جوانك غير خطي پياده مي كند. مسافر كت و شلوارپوش، با شرمندگي پايين آمده، منتظرست تكليفش روشن شود. دو نفر مشغول خوردن كباب سيخي، به هيجان آمده و تشويق مي كنند: بزن دِ ري! ...پليس يك بند سوت مي زند. لاستيك پرايد سر پيچ جيغ مي كشد و به سرعت دور مي شود و صداي موسیقی هارد راکش جا مي ماند. يك نفر اسمم را صدا مي‌زند. صدايش آشناست.دير كرده ام. پايم را تندتر مي كنم.دوباره صدا مي‌زند: ميم!

دستي چادرم را مي كشد. بر مي گردم. آشناست. كجا ديدمش؟ اداره ؟ بسرعت همسايه هاي قديمي را در ذهن مرور مي كنم. همكاران ادراه. مدرسه.

:چقدر لاغر شدي؟ مريض شدي؟ ...

چرا به خاطر نمي آورمش؟ مي گويم بله لاغر شدم. نگران مي شود:"چرا ديگه نمياي؟ بچه ها چندبار سراغتو گرفتن. خانم كلانتري هم همينطور"...

خانم كلانتري؟! كلاس زبان! زهره! اوه زهره! :"راستي بچه ها همه خوبن؟ هَو واز ايت گوئينگ؟حال دختر خوشگلتون چطوره؟ قربون شما برم، خيلي دلم براتون تنگ شده بود. شماره تونو نداشتم زنگ بزنم. به خانم كلانتري خيلي سلام برسونين. ببخشيد من ديرم شده. امري نيست؟ با اجازه...

***

ده دقيقه به يك مي رسم مدرسه. پنج دقيقه تاخير. مدير به ساعت ديواري نگاه مي كند. چشم غره مي رود. دفتر ورود را كه امضا مي زنم خانم مشاور مي پرسد:اذان گفتن؟... لابد مي خواهد مرا محك بزند. مي گويم نه هنوز. به سرعت پوشه ام را برميدارم و از پله ها بالا مي دوم.

زنگ تفريح اول٬ شيفت عصر. معلم جغرافي چند بار از سروصداي بچه ها در راهرو شكايت مي كند تا بتواند برسد به جمله: نفهمستم نماز خدايه چه جور بخوانسمه... معلم تاريخ چند بار تا دستشويي مي رود و برميگردد تا خلوت شود براي وضو. معلم رياضي روي تكه موكت كهنه اي قامت مي بندد.معلم زيست و عربي گرم صحبتند ،بالاخره بعضی ها عذر شرعي دارند. خانم پرورشي مي گويد انگشتر جزء تزئينات است و گناه دارد.فقط حلقه ازدواج جايزست. دستهايم را در هم قلاب مي كنم و انگشترم را كه يادگار اولين مسافرتم با همخانه به اصفهانست مخفي مي كنم. گنبد مسجد شيخ لطف الله را می بینم... دنیا به رنگ آبی فیروزه ای درآمده... صداي چرخ كالسكه ها و سم اسبهایی كه دور نقش جهان مي دوند به گوش مي رسد...

فكر مي كنم ناظم همه جا دنبالم است. حتي وقتي انتهاي نمازخانه ميان دانش آموزان ريز و درشت به سجده رفته ام. بچه ها بين خودشان برايم جا باز مي كنند. «شنبه بازاري» چادر نماز كهنه اي دستم مي دهد. برگهاي درخت صنوبر پشت پنجره مي رقصند. باد زير چادرم مي دود. كنار بچه ها نماز خواندن چه لطفي دارد!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
می دیل هزار لا انه ره بسوخت

 

روي تخته كلاس نوشته "ما آقاي ناطق را مي خواهيم". انگار ناغافل يك ليوان آب يخ ريختند توي يقه ام.  اين جواب دندان شكن به تلافي امتحان كتبي هفته قبل بود. حضور غیاب می کنم. «چالكي» غايب است. بچه ها مي گويند ديگر نمي آيد. عجيب نيست؟ چيزي به خرداد نمانده. چه وقت شوهر دادن بود؟ بچه ها مي گويند "شوهر نكرده خانم. ترك تحصيل كرده". چرا؟... "باباش اجازه نمي دهد خانم". چرا؟ ..."خانم شما خودتان مي دانيد" ...لا اله الا الله!... "از دفتر بپرسيد". سرهاشان را پايين مي اندازند. ناراحتند. نگران مي شوم. فكر مي كنم نكند دخترك خودكشي كرده! ... دختر چشم زاغي كه رديف دوم نشسته و ابرويش را لنگه به لنگه برداشته اند٬ كله اش را پشت نفر جلويي مخفي مي كند:"اغفال شد خانم"...

هرچه كردم نخندم نشد. فكر كردم كي همچه حرف گنده اي را توي دهان اين بچه سال اولي گذاشته؟ ... دخترك صبح كه مي آمده، در ماشين پسركي مي نشيند و اين را مشاور مدرسه مي بيند و به معلم پرورشي اطلاع مي دهد و معلم پرورشي دوان دوان سر مي رسد و غيرت و ناموس پرستي اش جوش آمده، چنگ مي اندازد به بازوي دانش آموز و از ماشين بيرونش مي كشد. كسبه جمع مي شوند و ازدحام و تو بگير و من بزن! مدير با خانواده تماس مي گيرد و پدر بخت برگشته براي اينكه نشان دهد چقدر آبرويش را مي خواهد پرونده را زير بغل مي زند و داستان تمام مي شود.

مي دانم كه به من مربوط نيست و مي دانم كه مدير خوشش نمي آيد معلمي در موضوعي كه به او مربوط نيست دخالت كند. مي دانم همه همكاران باخبرند از ماجرا و عادت كرده اند و ذهنشان مثل پاهاي چاق عمه سلطان مدتهاست خواب رفته و دنبال دردسر نمي گردند. با اينهمه چه قدر حيف مي شد اگر استدلال خانم مدير را نمي شنيدم: " از اون دانش آموزايي بود كه مدرسه را بهانه مي كرد تا توي مسير رفت و برگشت يه شوهر پيدا بكنه، درسخون نبود، آخرشم شهريوري ميشد و شهريورم امتحان نمي داد و ترك تحصيل مي كرد.شما غصه اينا رو نخوريد"... 

***

بهارست. وقت مرباي بهارنارنج. روح كافكا شاد، شباهت عجيبي به مورچه پيدا كرده ام! كشوهاي فريزر پر از نخودفرنگي بخارپز شده، باقلاي سبز پلويي و انواع سبزي تازه ست و باز هربار كه از كنار وانت هاي پر از باقلا رد مي شوم و نرخ روز را مي خوانم: سه كيلو 1000، چهار كيلو 1000... مكث مي كنم. حساب مي كنم از اولين كيلويي كه خريدم تا حالا چقدر سرم كلاه رفته!

 ميچكا قسم خورده تمام آلوچه هاي سوپر آقا ناصر را تمام كند. مگر دندانش كند شود تا از كنار آبكش آلوچه دور شود. توت فرنگي تا اسهال، سير و اشپل و باقلا تا خون در بدن دارم... هواي ملس و بعد از ظهر طولاني و ضرب سه رقمي در دو رقمي.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
روز معلم
 

حلواي گزنه

خانم ناظم دكمه زنگ را فشار مي دهد و پشت ميزش مي نشيند. بي اخم ، بي لبخند. اين يعني "ياعلي، مهماني كه نيامديد!"...

اولين كسي كه حساب ببرد و از دفتر بزند بيرون من هستم. مي دانم بچه ها معلمي را كه دير سر كلاس بيايد بيشتر دوست دارند. بچه ها نمي دانند كه اين را همه معلم ها خوب مي دانند. وقتي وارد كلاس مي شوم نصف بچه ها هنوز توي حياط و دستشويي و راهرو در حال جيغ زدن و دويدنند. «پشتيري» خودش را حائل كرده بين «جمعه بازاري» و «بهمبري» و سرشان روي ميز معلم خم شده است. « گوراب زرمخي» تا مرا مي بيند مي دود سمتشان و مقنعه «سيده ليلا» را از پشت مي كشد. «سيده ليلا» سر مي چرخاند و فحش تالشي حواله ش مي كند... كبريت هنوز بين انگشتان «بهمبري» مي سوزد.

 شمع نيم سوخته اي داخل كاسه ماست خوري روشن كرده و كنارش گل سرخي پرپر كرده اند... محقرترين و بي رياترين جشنيست كه ديده ام. چهره هاي آفتاب سوخته و خنده هاي گشاده. ديروز نصف بيشترشان نشاكاري رفته بودند. دلم نيامد امتحان بگيرم. گفتم بماند هفته بعد. كف زدند و هورا كشيدند. خب، بايد يك جوري از خجالتشان در مي آمدم.

«كپورچالي» و « سيده ليلا» نمايش دو نفره اي حاضر كرده بودند. پرسيدند خانم تالشي اجرا كنيم يا فارسي؟

«چكوسري» گفت: خانم كه تالشي بلد نيست.

گفتم تالشي اجرا كنيد. اورجينال بهتر است.

بچه ها پرسيدند: چي؟!

موضوع نمايش، خواستگاري بود. اصلا همه حرف و حديث هايشان به عروسي ختم مي شود.برایشان آدمهای شصت ساله ای را مثال می آورم که هنوز مشغول تحصیلند٬ یکی شان می گوید: خانم٬ ترانه هم پانزده سال داشت! هفته پيش وقتي پرسيدم اردوي هفته مشاغل كجا رفته بوديد، يكي شان گفت: رفتيم شهرك صنعتي. كارخانه توربافي. تور عروس مي بافتند.

«سكينه» كاسه شمع را از ميزم بر مي دارد و با اسفنج تخته پاك كن، ميز را تميز مي كند. حلقه براي انگشتش كوچك شده. «سكينه» دارد رشد مي كند. گونه ها و بيني اش زير آفتاب شاليزار سرخ و متورم شده اند. چقدر خوشگل شده! به نظرم عروس بي نظيري بشود.

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط مامان میچکا |