تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

جيغ هاي هيستريك ناظم شيشه ها را خش مي انداخت. نماينده باريك كلاس 03  و چند دانش آموز ديگر روبرويش ايستاده بودند. پنج دقيقه مانده بود به هشت.

: مگه نگفتم از همه كلاس پول جمع كن؟ كر بودي؟ نماينده بي عرضه اي هستي تو ... موهات چرا بيرونه؟ ناخنت چرا بلنده؟ لال شدي؟ گم شو بيرون.

مشغول پيدا كردن پوشه كلاسم بودم. چند بار در چهره اش دقيق شدم، ذره اي ترديد نداشت. يكي از درون گازم مي گرفت. فكر كردم صبر كنم بچه ها بروند بعد بهش بگويم كه از جايي كه من ايستاده بودم منظره چطور بود. بچه ها رفتند . ناظم درز زيرچانه مقنعه را كه بر اثر فريادهاي متناوب كج شده بود درست كرد. پوشه ام را پيدا كردم... مگر كسي مثل او با چند پيشنهاد دوستانه رفتارش را تغيير مي دهد؟ آيا من تجربه كاري ام از او بيشتر است؟ نكند اين موضوع را دخالت در كار خود تعبير كند؟ چرا براي خودم دشمن‌تراشي كنم؟... پوشه ام را برداشتم . از دفتر كه خارج مي شدم دستي پشتم را مالش داد. ناظم با لبخندي گشاد پرسيد:تو فكري؟.... سه روز گذشته و من هنوز از فكرش بيرون نيامدم. از فكر رفتارهاي غيراخلاقي او و منطق غيرانساني خودم. ديشب در اتاق خوابم، صداي زير خانم ناظم شنيده مي شد.

***

نور هالچه افتاده بود روي كتاب. به ميچكا كه موازي با من دراز كشيده بود گفتم اينجا رو گوش كن: چگونه از كساني ديگر انتظار داريد رازتان را نگهدارند در حاليكه خودتان قادر به آن نبوديد؟

ميچكا كمي فكر كرد و گفت: اينجا نوشته " اين آسترليا، در آر فلاينگ داكترز."

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
دخترانه ها

دختر يكدانه خانه ما كم حرف نشده، تنها نوع روايتش تغيير كرده است. اين را به تازگي دريافتم. او حرف هايش را نقاشي مي كند. روي همه ميزهاي خانه ما يك ليوان مدادرنگي ست. پشت همه كاغذهاي باطله و نامه‌هاي اداري و ورقه‌هاي امتحاني خانه ما، منقوش است. گاه لاي دفترچه جمع مي كنم و تاريخ مي زنم. گاه براي چند روزي مي چسبانم‌شان به در يخچال و فريزر و كمد. درسطل زباله كه مي افتند دلتنگ مي شوم ...  ديروز براي درس هنر كتابچه اي درست كرد بر اساس يكي از قصه‌هاي مثنوي. صفحه اول، كنار اسمش نوشت: "تصويرگر". بوسيدمش. ظهر جايزه بهترين كتاب كلاس را به خانه آورد و باز همديگر را بوسيديم،طولاني و تنگ، آنقدر كه سبك شديم، زمين جاذبه اش را از دست داد، ما در جهاني بي زمان و مكان شناور مانديم. با گنجشك كوچكم پر گرفتم.

حالا ديگر رياضياتم بهتر از او نيست. تنها فرق‌مان اينست كه من در درك سوال جلوترم و او در يافتن جواب. داشتيم با هم آزمون هاي چهارگزينه اي مرآت حل مي‌كرديم. با دليل من گزينه الف پاسخ درست بود و با دليل او گزينه جيم. ناچار شديم منگنه هاي پاسخنامه آخر كتاب را باز كنيم. جواب ميچكا درست بود. لبخندي زد و گفت: عيبي نداره مامان. هر چي باشه تو دانشگاه رفتي اما من تازه كلاس چهارمم... با اين جمله، پارچ آب يخ كاملا خالي شد.

از ميان درس هاي كتاب بخوانيم چندتايي بهش مزه كرده. يكي شعريست از قيصر امين پور. دوستش دارد چون برايش گفته ام استادم بوده. ديگري نوشته ايست از هوشنگ مرادي كرماني، دوستش دارد چون مگر مي شود كه "هوشو" را دوست نداشت؟!... و بهترين‌شان "باز باران با ترانه". مي خواهد شير آب را ببندم، مي بندم. با او بخوانم، مي خوانم.. باز باران /با ترانه/ با گهرهاي فراوان/ مي خورد بربام خانه/... كودك مي شوم. دور از خانه. شسته از باران. زندگاني هست زيبا... نيست؟

***

سه شنبه زنگ اول

سوال اين بود: چه چيزهايي يك ايراني را از غير ايراني متمايز مي كند؟

كبري زودتر از بقيه گفت: ما مسلمانيم. اونها نيستند... گوهر گفت: عربستان هم مسلمانند... نسيبه گفت: اونها سني اند ما شيعه... گوهر گفت: چه فرق دارد؟... نسيبه گفت: شيعه بهتر است... بعد به تالشي با كلماتي درنده جملاتي تحويل هم دادند كه نفهميدم. كبري رو به من : خانوم به نظر شما شيعه بهتر است يا سني؟

چه بايد مي گفتم؟ من همين دوشنبه شب به دين تازه اي گرويده بودم. در سينماي سبزه ميدان. ماشين از كنار خرابه ها مي گذشت. زني به عربي در ضبط صوت مي خواند. راننده فلسطيني به مسافرش كه سمت جنوب لبنان مي رفت گفت: تا بحال آدمهاي زيادي روي صندلي شما نشستند و براي كمك مردم به جنوب رفتند. بعضي مسلمان بعضي مسيحي بعضي از اديان ديگر. شايد قبول نكنيد اما به نظر من همه آنها يك دين داشتند.  

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

اتاق خواب‌ها را ريخته ايم به هم. بتونه كاري تمام شد.امروز شروع مي كنيم به رنگ زدن.اتاق ميچكا شيري مي شود، اتاق ما آبي با يك ديوار خاكستري.معتقدم يك ديوار خاكستري براي خانه مان لازم است. و باز سرسختانه معتقدم خاكستري تنها رنگيست كه تفكر منطقي را بر مي انگيزد. رنگي ميان سياهي و سفيدي مطلق... اگرچه مدتيست اعصاب بينايي ام نمي توانند امواجشان را به آن قسمت قشر مغز يا همان حوالي كه مترجم افكار و عواطفند، برسانند. شايد شعبده رنگ ها برايم رو شده. من امروز شلوار سرخابي و بلوز گلدار تن كرده ام و حالم هيچ بهتر از ديروز كه قهوه اي بودم نيست.

 

***

نشسته ام روي تخت جهازي ، لميده بر بالشي كه دوازده سالست دچارشانيم. آيا دچار هنوز يعني عاشق؟... عكس دخترك روبرويم آويخته به ديواري كه بايد آبي شود، خيره به من با موهاي فر و روبان هاي حرير بسته به گيس هاي ظريف. ديشب گفت بچه ها براي مادرشان حتي هفتاد و چهار ساله هم كه باشند باز بچه اند. بعد حساب كرد وقتي او هفتاد و چهار ساله شود من نود و نه ساله ام و وقتي او صد ساله شود من ... انگار دلش لرزيد، دوباره مرا جوان كرد، جوان هفتاد و پنج ساله و حساب كرد كه در آن وقت خودش چهل سال خواهد داشت و چهل سالگي او با چهل سالگي همه آدمها فرق خواهد داشت. چهل سالگي او شبيه بيست سالگي بود.

 

***

روميزي كلاس سوم انساني خيس بود. كبري چند شاخه گل آورده و ساقه شان را در گلدان كوچك سراميكي فرو برد. آب سرريز شد روي ميز. كيف و ورقه ها  بدست ايستادم تا نعيمه از آبدارخانه دستمال بياورد. نعيمه هميشه براي دررفتن از كلاس داوطلب است آنهم اول ساعت كه پرسش كلاسي داريم. ليلا پريد جلو و چادرش را در دستها مچاله كرد، كشيد روي ميز، چند مرتبه به چپ و راست. گفتم نكن دختر. چادرت كثيف مي شود. نمي شنيد. بعد دست كشيد روي سفره كهنه اي كه روميزي كلاس بود و كف دست خشكش را نشانم داد: بفرمائين خانوم.ببخشين... بعد همه نشستند . يادم رفت درس را هميشه چطور شروع مي كردم. يادم رفت صبح كه مي آمدم آب رودخانه طغيان كرده و چيزي نمانده بود ما پنج نفر را با خود ببرد. من عاشق لپ‌هاي اناري و پرزهاي بلند پشت لب ليلا شده ام...  

 

***

ساعت شهرداري ده ضربه نواخت و خاموش ايستاد تا سوت پليس، عابران ماسك به دهان و ساك هاي انار و ليمو شيرين را از خط كشي بگذراند.امروز مي خواستم بروم براي خريد كاموا. نرفتم. نشستم تا چيزي بنويسم. يادم نيست چه.

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
سربازان لوند من

مدرسه ها دورند و ميني بوس ها شلوغ. هواي ميني بوس دم كرده و پيرمردهاي سرما خورده سرفه كنان سوار و و پياده مي شوند، با زنبيل يا بي زنبيل. كسي نگران آنفلوانزاي خوكي نيست. بچه هاي يخ كرده روستاهاي حاشيه مرداب صبحانه نخورده با كيف هاي پارسالي شان مي خزند بالا.بيشتر صبح ها هوا مه دارد و ساقه هاي بريده برنجزار هايي كه سوزانده شده بوي دود مي پراكند. آنطرف، سمت دريا خورشيد را از آب گرفته، بالا مي كشند. ورزش صبحگاه دختران مدرسه و صبح‌بخير گاه دسته جمعي شان روحم را زنده مي كند. همين چند روز پيش به سال سومي ها گفتم وقت نرمش صبحگاهي چقدر جذاب و مقتدر به نظر مي رسيد!

گفتند خوب مي‌شد براي دخترها هم دوره سربازي مي گذاشتند.

گفتم خدا نكند. جنگ براي زن ها و دخترها چيزي بالاتر از فاجعه‌ست.

گفتند جنگ كه نه خانوم. سربازي...

 گفتم سرباز براي جنگ تربيت مي شود. اين واژه در مقابل واژه دشمن معني پيدا مي كند و دشمن در جنگ با سرباز روبروست. شما براي جنگ ساخته نشديد. شما آمديد تا صبح هاي پاييز در حياطي سيماني با حاشيه اي از درختان ترشه انار و آلوچه بايستيد، آفتاب از ميان شاخ و برگ هاي صنوبر، روي دست هايتان بيافتد و مثل گياهي سبز ، سبزتر از بهار، بروياندشان. يك دو سه چار... صفحه هفت كتاب را باز كنيد .

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
می خواهی دوباره رفیق شویم؟

از كجا شروع كنم؟.... از كلاس 02 . شلوغ ترين كلاسيست كه امسال دارم. پارك ژوراسيك است.مي گويند خانوم زودتر درس بديد كتاب را جمع كنيم ، بنشينيم حرف بزنيم. همه فيلم هاي كلوپ روستا را ديده‌اند و به نظرشان قويترين فيلم "اخراجي ها" بود. كتابخوان‌ترين‌شان «چمثقالي»، چند رمان از فهيمه رحيمي خوانده و ادعاش كون خر را پاره مي‌كند. گفتم من هم خواندم. لب گزید. بعد يادم آمد چه شب‌ها چه كتاب‌ها كه با روزنامه جلدشان مي كردم و تا صبح بكوب مي‌خواندم و مامان كه سواد درست و حسابي نداشت فكر مي كرد لابد درسم سنگين است. «چمثقالي» گفت: خانم همه جاشو خوندين؟ ما بعضي جاهاشو نمي خونيم. همينجوري ورق مي زنيم.....

تا همين امروز ، دوساله ها را توي دلم "رفوزه‌خان" صدا مي زدم. امروز كه ديگر جايم  رو به كلاس است ديدم كه رفوزه‌خان‌ها با همه عاطل و باطلي شان واي كه چه ترحم برانگيزند! رديف آخر نشسته بودند طبق روال همه دوساله ها. صورتشان را پشت سر جلويي مخفي مي‌كردند. نه سوالي داشتند و نه جوابي،  نه دستشويي شان مي گرفت و نه تشنه شان مي شد. انگار ثانيه شماري مي كردند زنگ بخورد و از مخفي‌گاهشان در‌بيايند. من دلم گرفت. و هر جور فكر كردم چطور حاليشان كنم ديگر توي دلم رفوزه‌خان صدا نمي زنمشان، عقلم قد نداد.

 زنگ تفريح كه خانم دفتردار برايمان از فرار دختر سال دومي مدرسه‌مان با پسر معتاد همسايه و گم شدن سه ماهه و پيدا شدن‌شان قصه‌سرايي مي‌كرد، در گوشه اي روشن از خيالم، دو ساله نيمكت آخر كلاس 04 را بغل كرده بودم و داشتم بهش مي‌گفتم دخترك! تو فقط كمي از ميچكاي من بزرگتري. حيفم مي آيد دعواي دختران ترك و لر را در خوابگاه هاي پر از سوسك نبيني و نيمه‌هاي شب دوباره دوست شدن‌ و دنبال آمپول هيوسين گشتن‌شان را براي هم. حيفم مي‌آيد در دالان‌هاي تو در توي موزه هنرهاي معاصر گم نشوي و مجبور باشي همه عمر، شورت هاي مردانه را با دست بشويي و شادي روزت، لمس گرماي تخم مرغ و اردك مزرعه‌ات باشد ، فقط. حيفم مي آيد ساعت ده شب كنار بزرگراه خفاشان شب، ترسان و لرزان با كوله‌اي پر از كتاب نايستي و زير دوش رسوب گرفته خوابگاه ترانه هاي گيلكي نخواني و  كاسه اتاق كناري را كه توش برايت قليه ماهي داده بودند پر ميرزاقاسمي بر‌نگرداني. باور نمي كني چقدر حيفم مي آيد به همين مفتي خودت را كه پنهان شده است در همه گوشه هاي دنج دنيا، كه يا پاي چناري در حياط دانشكده ست يا روي صندلي زهوار در‌رفته يك سينما، شايد كنار ميز كتابخانه اي بسيار بزرگتر از اين روستاي محقر، يا ايستاده روي پله هاي اتوبوس خط واحد، پيدا نكني.    

 

   

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
از خواب های پریشان

فيلم به زبان اصلي بود. چندان سر در نمي آوردم. بيشتر به خاطر چشمهاي شفيق تام هنكس بيدار ماندم. بعد همانجور خوابيده به پهلو، در بلوز رزهاي صورتي ام كه پارسال مامان به همه دخترانش يكي يك دست هديه كرد روي كاناپه خوابم برد. صبح، وسط يكي از اتاق هاي خانه طباطبايي هاي كاشان بيدار شدم. رزهاي صورتي بلوزم ريخته بود روي دامن. هفت لايه دامن! نيشگوني از بازويم گرفتم، خواب نبود. دستي به فرش زير پا كشيدم. يادم آمد اين فرش را زمان دانشجویی در موزه ملي فرش تهران ديده ام. ناگهان ناخن هاي حنايي ام روي پرزهاي كرك و ابريشم فرش! حالا به وضوح يادم آمد ديشب حنابندان بود. لابد چهارمي... شوهرم خان... من زن دوم ... "بي بي خانم" هووي ارشد در اتاق كناري مهمان دارد.پدرش خان است و با شوهرمان هم پياله. و زن سوم كه رعيت زاده ست و بچه سال و از من خوشگل تر، براي مهمان هاي بي بي مجمعه اي مي برد كه رويش سرپوش مخمل و دورش يراق نقره  كشيده اند. پرسيدم هوي اون چيه؟ نازكتر از حباب گفت: براي "نواب عليه".  تو دلم گفتم:گوز خوردی! قشنگ يادم مي آمد سه ماه پیش توي آرايشگاه رویا خانم، نبش خیابان بيستون موهايم را دكلره كرد، خودش!

 

در كه پشت سرش بسته شد بوي قليان دوید تو صورتم. رفتم كنار ارسي بزرگي كه شك ندارم مال نارنجستان قوام است. كي كنده آورده اينجا؟! توي حياط مي آيند و مي روند. چماقدارها كه از طايفه هووي كوچكند ايستاده اند پاي ديوار جنوبي و براي مطبخي ها هيزي مي كنند. يك دختر داده اند، كاچي سفره شان تامين شده... از آن اتاق كه راهنمای میراث فرهنگی بهش می گفت شاه نشين ٬ صدای تار می آمد. رديف ميرزا عبدالله، آواز اصفهان...يكي هم ضرب مي گرفت...تند، تندتر ... رته تته تته/ رته تته تته ... خيالم از درهاي منبت گذشت.دختركي شليته شلوار، مازندراني مي رقصيد. نقل می ريختند. "بي بي خانم" هووي بزرگ، گره گوشه چارقدش را باز كرد و مهرش را چسباند به گوشه قباله اي. درويش رفت به كرشمه شور. دخترك سيني به دست مي چرخيد و مي رقصيد و گردن گردن مي زد، ... هووي كوچك تو هير و وير، قايمكي رفت بيرون و بقچه اي گذاشت زير بغل مردك انکری كه قبلا توي يكي از قصه هاي هدايت با همين سر و لباس بود.

 ننو هايي از قاليچه و مخمل  با رسن و قلاب از اين ديوار با آن ديوار كشيده اند و بچه هاي هوو ها بالا و پايينش عين توت سفيد مي ريزند. تازه دلم شور افتاد. اي دل غافل،دخترم! مگر دختر نداشتم من؟ از صبح كو؟  دويدم به سمت اتاقي كه امروز ميراث فرهنگي آنجا را غرفه فروش بليط كرده. كلفت چاقي از جايش پاشد و شروع كرد قربان صدقه رفتن و گفت پنج روز دندان روي جگر بگذارم تا عروس و داماد بيايند... بعد قربان صدقه اش رفت. گفت قشنگي عروس نقل دهان ها شده. قشنگي "كافي"، دختر من! كافي!... توي يكي از سايت ها بود يا كجا؟ زنان اين قوم وقتي چند دختر بزايند براي آنكه نوزاد بعدي پسر متولد شود  نام طفل را كافي مي گذارند...

 از پله ها دويدم سمت دالاني كه به كوچه مي رسيد. تو بگو هفتاد من سرب پاي هفت لا دامنم دوخته اند. زمين فرو مي رفت. آسمان دور مي شد. كلفتي چاقچور به دست دنبالم مي آمد بندازد سرم. رسيدم به كوچه... رديف دكان عرقيات بود. بوي گلاب و دارچين و بيدمشك. دكان ها دورم چرخيدند و صورت آدمها شبيه سكه هاي دو توماني پخ شد. يكي خم شد تو صورتم ، انگار  بخواهد سنگ آخر لحد را بگذارد. يكي گفت: سنبل الطيب بيار!... به هوش كه آمدم تام هنكس در تاريكي شب زير باران و تندتر از باران اشك مي ريخت، با همان چشم ها. ميچكا بي لحاف روي تخت خوابش برده بود و  موبايلم بالاي سرش يك ساعتي بود جاده ابريشم كيتارو را تكرار مي كرد.   

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
شب نشینی

امشب مهمان داريم. هنوز نيامده اند. مريل استريپ  در نقش يك معلم موسيقي شادترين نقش عمرش را در تلويزيونمان اجرا مي كند. من غاز چاقي سرخ كرده ام و براي دورش آلوچه هاي ريز جنگلي تفت داده ام. يك معجوني هم با اسفناج ترتيب داده ام.مهمان هاي امشب مان هر كدام  دست كم  بيست كيلو اضافه وزن دارند و وقت خوردن غذا ،خنده هاي آن كنترلبلي سر مي دهند. ميم كوچك ايميلي برايم فرستاده  و گفته اين خنده بسيار سودمند است. بعد از شام و تقسيم خلال دندان ها،طبق معمول چند ماه اخير، بحث از حوادث اخير يا اغتشاشات اخير يا تحولات اخير يا... شروع مي شود . در حاليكه آروغ هاي ناشي از دوغ گازدار كفير را مجددا مي بلعيم ، رئيس جمهور گينه بيسائو را هم نقد مي كنيم و از آنجا كه راي هايمان از ازل متفاوت بوده و مي دانيم هيچوقت به توافق نخواهيم رسيد ، بحث را منحرف مي كنيم به بارندگي ها و آب گرفتگي معابر و بوي بد رودخانه زرجوب و اوضاع مالي و قيمت مرغ كشتار روز و كشف برنج هاي وارداتي سرطان زا. بعد ما ( يعني خانم ها) خريدهاي تازه مان را رو مي كنيم و اشكالات زير ابروي هم را مي گيريم و آدرس حراجي هاي پاييزه را رد و بدل مي كنيم. بالاي ترازو مي رويم و از خوردن غاز با برنج دودي و "سوهان محمد" همراه چاي آنقدر پشيمان مي شويم! آقايان مشغول تماشاي سريال "آگلي بتي"، انگور قرمز مي خورند و گاهي درگوشي چيزهايي به هم مي گويند، چون تشخيص داده اند شنيدنش براي زن ها و بچه ها مضر است. من باز يك سيني چاي با عطر هل روي ميز خواهم گذاشت. بعد سري به اتاق ميچكا مي زنم و شك ندارم  بچه ها باربي هاي بلوند را لخت كرده اند و مشغول اكتشافات تازه تري از زنانگي شانند.  

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
طرحی نو دراندازم

خدا كند كسي زنگ واحدمان را نزند. تلفن ساكت بماند. من بايد چيزهايي را بريزم بيرون. نه آنجور كه شبيه تهوع بشود. يا آن جور كه جاري بزرگم چشمش را خمار مي كند و مي گويد "تراوشات درون". بيشتر به شكافتن ژاكت هاي كاموايي چند سال كار كرده شبيه است. مي داني ژاكت هاي كاموايي نهايت دو سال گرم نگهميدارند. بعدش تور مي شوند. بايد بشكافي و نخ را گلوله .. گولّه؟ همين دومي ... كني و دوباره سر بياندازي و دو زير دو رو بروي تا يقه. نو مي شود. گرم مي كند. و تازه پر از خاطرات تازه مي شوند. ژاكتهاي دستباف يك عالم خاطره در هر رج دارند. مثلاخاطره يك عصر باراني كه زن همسايه بخاطر ال سي دي كه نمي داند مخفف چه عبارتيست با شوهرش دعوايش شده بود و به قهر آمده بوده خانه ت و همه ژاكتهاي چندين ساله نخ نما شده اي كه تا بحال براي شوهرك بافته بوده، با دندان پاره كرد و پرزهاي زرشكي لاي دندان هاي نيشش ماندند! ... ژاكتهاي دستباف موسيقي دارند. من ژاكتي  براي دخترم بافته ام كه دائم ازش صداي ويلون آيزاك پرلمن در مي آيد وقتي سينما پارادايزو مي نوازد. اين يك راز است چون فقط من مي توانم بشنومش. حتي ژاكتي از نوزادي اش در صندوق فولادي مامان هست كه تا در صندوق باز مي شود صداي قلب جنين مي آيد!... ژاكت هاي دستباف گاهي، گاهي ابداع تصويري زنده از يك هم آغوشي گرم در تمام طول زمستان است، بسته به اينكه چه كسي براي چه كسي ... دارم چيزهايي را مي شكافم كه ژاكت نيستند. از جنس لحظه اند. جنس خاطره. اما ديگر گرم نمي كنند. بعضي دانه ها به مويي بندند. انگار يقه شان هم تنگ بافته شده و طرح اشكي‌اش تو ذوق مي زند. دانه هاي اشك در رديف هاي منظم. ژاكت هاي كهنه من پرز مي دهند و هر پرزشان عين قزل آلاي فصل بهار، خوب راه گلو را بلدست. تار و پودشان چسبيده اند به هم. شكافته نمي شوند و  اگر بيش از حد معمول بكشي، چه بسا رشته پاره شود و خون خاطره ات بريزد. مراقبم.  

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
مي گفت:عالم فاني
كفش هاي مردانه ام واكس خورده و سر پا ايستاده اند به انتظار صبح اول مهر.مقنعه مشكي بلندي دوخته ام كه وحشت از آن مي بارد. با مانتويي سياه و گشاد و جورابهايي ضخيم.امروز يكبار پوشيدمشان و ايستادم جلوي آينه. عكسي خيالي از خودم انداختم و اسمش را گذاشتم "ملك الموت در آينه". مشكاتيان مرده .سياهپوش تر از همه روزهاي گذشته٬ فردا تا آنسوي پل شكسته طاهرگوراب خواهم راند٬ با نواي آستان جانان.بلكه بغض چدني ام بشكند.
+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |